۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

لجاجت هستی وار .....!!



















نه
هرگز شب را باور نکردم

چرا که
در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم ...

۱ نظر:

ناشناس گفت...

سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي


خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي






دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است


بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي

جهان پير رعنا را ترحم در جبلّت نيست


ز مهر او چه مي پرسي در او همّت چه مي بندي

درين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است


خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي