نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم ...
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه ای
دل بسته بودم ...
هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست.. پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من... آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
۱ نظر:
سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است
بدين راه و روش ميرو كه با دلدار پيوندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلّت نيست
ز مهر او چه مي پرسي در او همّت چه مي بندي
درين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
ارسال یک نظر