۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

برداشت های ساختاری ذهن از امروز

1-گاهگاهی که فکر می کنم میبینم در غالب اوقات نوشتن مرا و خستگی هایم را تسکین داده .بیشتر که فکر میکنم می بینم که اگر می شد تمامی انسان ها توانایی بروز احساسات درونی خویشتن را در قالب نوشتاری داشتند ،و اگر هم میشد این نوشته ها رابه هم متصل کرد و از آن یک انسان ثانویه ترسیم نمود ،این انسان بطور عینی مشابه نگارنده و شاید حتی بی نقاب تر از خود نگارنده در می آمد.


2-آنگاه اگر تمامی این نوشته ها را می توانستی کنار هم بچینی دنیایی صادق تر و شاید مهربان تر از آن چیزی که انسانهای نقاب دار ترسیم کرده اند می یافتی .

3-در مسیر زندگی گام برداشتن در راه های انسانی ،اگر چه هدفی بی بزرگ و آرمانی بس والاست اما غالباً و ذاتاً آدمی خود را قربانی شرایطی که بر محیط رشد او سایه افکنده اند می یابد . در نتیجه رسیدن به یک هدف بزرگ انسانی و مهربانی با تمامی عناصر هستی و هدیه دادن تمامی خوبی ها یا امکان پذیر نیست یا در سایه ی تلاشی پیگیر بسیار کمتر از ظرفیت وجودی ما انسان ها قابل نمایش است.هرگز کاهلی های خود را به گردن شرایط محیطی نمی اندازم بلکه معتقدم اگر زندگی تلاشی در جهت رسیدن به آرمانهای والای انسانی می باشد تنها چیزی که انگیزه رستن را از آدمی می ستاند شرایط محیطی رشد اوست .

4-من مسئولیت تمامی شکست ها و پیروزی های زندگی خویش را پذیرفته ام و معتقدم اگر در گذشته آنچنان که می باید نسبت به مسئله ای واکنش مقتضی را انجام نداده ام ،بطور یقین آن مسئله در زمان حال که اکنون تبدیل به گذشته شده است در درجه چندم اهمیت قرار داشته است .پس می پذیرم که آینده ای که در آن مقطع در نظر داشته ام و اکنون زمان حال من است ،نتایج افکار و رفتار مستقل خود اهورا ست .

5-از این که فکر میکنم به کسی بدهی روحی و روانی و شاید اخلاقی ندارم در آرامش هستم .

6-زندگی محصول دقایقی است که انسان تحت فشار بارهای ثقلی وارده بر تمامی بنیان انسان وارد می شود . دقایق سختی را قدر بدانیم ..بد نیست ...

7- تنها در دقایق سختی فکری است که انسان درک میکند که تا چه حد به بودن دوستی که بتواند غبار خستگی ها را از ذهن و روح و روان انسان بشوید نیاز دارد .آن هنگام که اطراف خود را تنها بیابی دیگر نمیتوانی هیچ دوستی را زلال یا حتی دوست نزدیک به خود بخوانی .

8-عمده ترین مسئله امروز من این بود که مصداق واقعی این بیت حضرت مولانا را که تا به این حد در ذهن من بازخورد وسیع دارد ،نیافتم ..(کریمان جان فدای دوست کردند ....سگی بگذار ما هم مردمانیم )



9-از تیرگی های خود به زلالی شعر حافظ پناه می برم .
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تیر و کمتنی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

هیچ نظری موجود نیست: