
هملت می گوید:((نمایش دامی است که من در آن وجدان شاه را فریب خواهم داد )) .فکر که می کنم می بینم این تعمد کنار هم قرار گیری کلمات نمایش و فریب را خوب گفته است.نمایش فریبی است برای زود به مقصد رسیدن .زیرا انسان معمولی هرگز دوست ندارد معطل شود و بر عکس تعجیل میکند. وجدان بسرعت میرود و یا پیچیده میشود و می بایست آنرا در لحظه تخمین ناپذیری قاپید !!تنها در این حالت است که شخص نمی داند که فریب خورده و بر عکس در خود احساس رضایت شگرفی از آنچه که او را تسخیر نموده می کند .
بدون شک هر یک از انسان های متمدن جامع امروزی ما !! نقش های کمرنگ و پر رنگ را در طول روز ایفا می کنیم .
افتخار هنر پیشه فنا پذیر است .تمامی افتخارات غیر معنا بی دوام اند . هنر پیشه افتخار بیشمار را برگزیده ، خود را وقف آن کرده و تحمل می کند . بزرگترین فرق یک هنر پیشه با نویسنده در آن است که نویسنده حتی اگر بمیرد امید دارد که آٍاثارش چون تبلور ذاتی فردی است مشهور می شوند و شاید بهتر بگویم درک و فهم خواهند شد .امابیش از دو سرنوشت برای هنر پیشگان، وجود ندارد .آنها یا موفق می شوند یا نمی شوند .آنها جز یک عکس و یا رفتاری درحالت بر انگیزش احساسات فردی در یک فیلم، برای ما به یادگار نمی گذارند . از حرکاتشان ،سکوت هاشان و چگونگی عشق شان هیچ چیز به ما نخواهد رسید .شناخته نشدن او ،بازی نکردن است و بازی نکردن صد البته مردن با همه موجوداتی است که او بوجود آورده .
غالب نارضایی های بشر (حداقل خود اهورا) از اینجا سر چشمه می گیرد که بیشتر از آن که سعی نموده نویسنده خود باشد سعی کرده که بازیگر آرمانهای درونی خود باشد . و در این راه بزرگترین خیانتکار تاریخ،،یا بهتر بگویم بازیگردان این بازی مخوف ،خود خواهی ها و ترک همنوع طلبی و فداکاری است . انسان تا نتواند بطور کامل از خود خواهی ها و حریص بودن ها بگذرد نمی تواند نویسنده خوبی باشد . قالب روابط انسانی یا ازدواج ها یا دوستی ها شکست می خورند .تردیدی ندارم که درصد کمی از مردم پس از چند سال (نه صرف این که به یکدیگر عادت کرده باشند ) از زندگی خود راضی هستند .
طبق تفکرات جدیدی که در ذهنم موج می زند هیچ دو انسانی با یکدیگر تفاوت ماهیتی یا بنیادین ندارند .این دو تنها در مکاتب مختلفی رشد کرده اند که همین بازیگردان ها به آنها آموخته است که باید ها و نباید ها چیست ؟؟ در حالی که تمامی باید های ما با رجوع به درونمان تعبیر میشود نه آنچه که تحت فشار های روانی جامعه به فکر ما تنیده شده است .
کافی است کمی ببخشیم .همین . آنگاه که فکر خود را از دامن رذالتها بشوییم و از دعواهای روزمره که تمامی آن بر اساس حرص و آز و طمع شکل می گیرد دست بکشیم جلوه هایی از نور زیبا ی انسانی در ما شکفته خواهد شد .
ای کاش که حصول به این آرمان را بازی نمی کردیم .
انسان یک خلقت کامل نیست . بلکه هنوز در مبارزه برای رسیدن به معنا ست . امکان بعیدی است که به همان اندازه که وحشتناک است خواستنی نیز هست .
افسوس من این است که می بایست ازکنار بسیاری ازحقایق ذاتی درون خویش با بی توجهی گذر کنم!
به قولی :
هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود .
کجاست مرد که با ما سر سفر دارد . ؟

۲ نظر:
اگر همه ی اینا که گفتی توی مغزت باشن کله ی تو جز یه مغز خراب هیچی دیگه نمیتونه باشه .واقعا که . فکر کردی اینجا کجاست؟اینجا ایرانه .تو هم نمی خواد ادای فیلسوفا رو در بیاری . هع هع ...
بهتر به جای این کارا بری به زندگیت برسی .بای بای .
تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه ترس از خصم دم سردم
ارسال یک نظر