۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

درخت سوخته


نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجايی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشايی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می‌برد شيوه بی‌وفايی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند
که در تابم از دست زهد ريايی

رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گويی نبوده‌ست خود آشنايی

مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدايی

۵ نظر:

ناشناس گفت...

سلام عزيزم
وسيع باش و تنها
سر به زِير و سرسخت
مهدی

Nazanin گفت...
این نظر توسط نویسنده حذف شده است.
ناشناس گفت...

اين طورها هم که می گويی بی وفايی اينجا را نگرفته. باور کن.

ناشناس گفت...

وقتی که می دانی انسانها اینقدر جسور نیستند که علیرغم ادعاهاشان حتی برایت ناشناسانه !!! دل می سوزانند می بی نی مکه نه جدا اینجا را بوی نا مطبوع ریا گرفته است .

از ورطه ما خبر ندارد
آسوده که بر کنار دریاست

ناشناس گفت...

nashenas nistam!!! hamin badbini ha bud..