
آمده ام که بنویسم .این اواخر حجم فکری ام آنقدر زیاد می شود که احساس میکنم ، به تنهایی توان و ظرفیت تحمل و بار کشی آنرا ندارم . قبل تر ها به فکر انسانی بوده ام که فارغ از جنس و فکر و روح بتوان آنچنان اعتمادی به او داشت که با گفتن تمامی درونت به او می توانستی کوله بار ذهنت را سبک تر کنی ..اما هر چه گشتم و کمتر یافتم ،باور کردم که <<ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم >>
این وقتها به یاد می آورم که از اولین روز های ورود وبلاگ به ایران نوشته ام .. گاه به تنگ آمده و تمامی نوشته های روزهایم را حذف کرده ام . گاه هم برای یادگاری دوران نوجوانی از آنها نسخه ای برداشته ام .نمیدانم .شاید نوشتن آنچنان مرا سیراب میکند که مثل طفلی کوچک با چشمانی کودکانه در رختخواب کلماتی که خود ساخته ام به خواب گرمی فرو می روم . ایکاش بدین سان باشد .
امروز باران برید .ساده بارید .مثل کلماتی که به کار می برم.فارغ از تمام پیچید گیهای هولناک هستی .
بارید .به همین سادگی . گویی من و هزاران نفر در انتظار باریدنش چشم هامان به آسمان بود .نمی گویم نماز باران خواندیم ..نماز خوان نیستم ..اما در دلم انتظارش را می کشیدم ..مانند همه ی آن انتظار ها از همه ی آن آدم ها که نباریدند .شاید در نگاه علمی اینقدر الکترون آزاد نداشتند که بارشی را آغاز کنند .اما من فکر میکنم که هنوز ابر های دلشان آنقدر سنگین نبود که ببارند .
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد سنگ آسیا کن
باران امروز مرا زلال کرد .انگار تمام فضاهای مغزم از عطش مانند چشمانی که در اوج گرما ی وحشتناک سراب می بیند پر بود از هراس گرما .هراس انسانها ی خشک سال ..راست می گویم .میترسیدم نبارد ..دم صبح ها که می خوابیدم گریه ام می گرفت .از بی بارانی ...امروز باران مرا خنک کرد ..ذهنم را جلا داد ..زنگار غبار را پاک کرد .گریه ام گرفته بود . نو شده بوده ام .شعر حافظ می زد .مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ..............گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید ...گفت با این همه از سابقه نومید نشو...
بعد از کلاس کمی با ابراهیم قدم زدم .دوستش دارم .دوستی است برایم .ساده .و بدون ادعا..
وقتی می بینمش این بیت می زند ...کان را که خبر شد خبری باز نیامد ..نمیدانم ..کاش خبر دار بودیم که اینقدر قیل و قال نمی کردیم .
دم دم عصر خنکی هوا پوست صورتم را نوازش می کرد .رفته بودم قدم بزنم . آرام .تنها .مغرور .
از در راهروی خانه ،بیرون آمدم ،سبزی یاس و گردو مرا گرفت ..دو یاکریم کوچک و جفت که این روز ها پشت کنتور گاز خانه کرده اند بدجوری دلم را قلقلک می دهد ..امروز در کنار هم روی سیم برق رد شده از بالای حلقه بسکتبال حیاط نشسته بودند ..موبایلم را در آوردم ..عکسشان را گرفتم ..پرنده وجود کوچکی که اندکی مرا حسود میکند.یاد کتاب خاطرات سهراب و هدیه دادنش افتادم..یادش بخیر...شکر کردم که موبایلم دوربین هم دارد ..!!کنار هم بودنشان را دوست داشتم ..اما فاصله شان آزارم میداد .عکسشان را اینجا هم گذاشته ام .. ذهنم می زد .همیشه فاصله ای هست . خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند .و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست ..
از در که بیرون رفتم دیدم مادر هم میخواهد بیرون برود .. با هم تا سر کوچه قدم زدیم ..گفت چیزی می پوشیدی که خیش نشوی ..گفتم حاضرم تمام لباسهایم خیس شود ولی این باران ببارد ..خندید ..چیزی نگفت ..گفت سبزی این درختان کوچه مرا می گیرد ..راستی چه حکمتی است این سبزی و برگریزی هر سال اینها .نگاهش کردم ..زیبا شده بود ...از مادر خداحافظی کردم ..یک تاکسی گرفتم ..تا مرا به خیابان خلوتی که لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند بود برساند ..
سرشار بودم از عطر بهار و باران و هر چه درون خود را بیشتر برایشان می گشودم ،غمگین تر میشدم.
قیافه و حالت چشمهایم در آینه ماشین شبیه پر آبی چشمان اسبی بود که به آن زل زده باشی ..
راه رفتم .فکر کردم .دیدم روزگار سختی را پشت سر نهاده ام .. از آذر به این سو گرفتاری هایم چندین برابر شده .درست به اندازه تنهایی ام ..تنهایی که شاید مرا وادار کرده به چیز های جدید ی هم فکر کنم.تمام ترسم از این است که مسیر بعدی زندگی سنگین تر و غمبار تر از حال حاضرم باشد ..
چیزی که بطور جدی این روز ها با مقایسه گذشته ی نه چندان دور خود با این روز ها در می یابم ..
اگر ابر بودم آنقدر می باریدم که شاید آسمانم صاف میشد . ولی ابر که نیستم .انسانم .انسانی ساده .
شاید هم کودن . در هر صورت قدیس نیستم .پاک هم نیستم .نماز هم که نمی خوانم!به معیار خودم هم که زندگی میکنم !مظلوم نما هم که هستم !مسئولیت رفتار هایم را هم که نمی پذیرم !دلتنگ هم که هستم !شاید و دیگر هیچ !!!!
و من نقطه تقاطع پذیرش حر فهایی از تمام موجودات زمینم که صداقت و طهارت و پاکی و درستی و تمام معیار های خوبی و انسانیت خود را به رخ این هیولا مرد غمگین شب زده ی باران خورده می کشند .
..
که گفته است
من آخرین باز مانده ی فرزانگان زمینم ؟؟؟...
من آن غول زیبایم که در استوای شب ایستاده است..
غریق زلالی همه ی آبهای جهان
و چشم انداز شیطنتش ...
خواست گاه ی ستاره ای است .
می خندم ..گذر میکنم از حرف انسانها .کمی آرام میشوم .وقتی می بینم که یک هیولا مردم .یک دیو زیبا .اسیر چشمان دخترک کوچکی که عصر ها سر چهار راه گل میفروشد ...
نمی دانم این بیت از کجا وسط حرفم می پرد ...ذهنم میزند ..
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم..در می یابم که دیری است مرده ام ..
چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ه ی تو سردتر میا بم .
از پیشانی خاطره ی تو ..
ای یار ..
ای شاخه جدا مانده من
نمی دانم .دیگر از چه بگویم ..درونم سنگینی می کند ..می گویم .می نویسم .گاهی آواز می خوانم ...
تنها می دانم که آرام آرام در خود بیشتر فرو می روم .. و این نوید خوبی نیست ..چرا که تمام تلاشم در این مدت این بوده که با انسان ها باشم .با مهرشان خو بگیرم ..کاستی هایم را جبران کنم ...شادی باشم در کنارشان ..اگر هم نتوانستم غم نباشم ..خاک باشم ..نهراسم از عذر خواهی کار های زشتم ..بدانم که من نیز گاه راه خطا می روم ..گاه کودکی مشوم لجباز ...گاه داد میزنم ..انسانم ..بازیچه نیستم..اما غرایز خود را زیسته ام من ....گذاشته ام هر کجا که دلش میخواهد بیتوته کند...تو خواهی در هندوی زلف نگاری باشد یا قعر چاه تیر و تار غم ها ....آزاد گذاشته ام ...هر کجا که می خواهم بچرم ...
بدوم..گویی دور ها آوایی است که مرا می خواند ..می تازم ..شاید بتازم ...در تن من گیاهی خزنده است ..که مرا فتح میکند ..و من اکنون جز تصویری از او نیستم ....
ای هم سفر که راز قدرت های بی کران تو بر من پوشیده است !-مرا به شهر سپیده دم ،به واحه ی پاکی و راستی باز گردان ..مرا به دوران نا آگاهی خویش باز گردان تا علف ها به جانب من برویند ..

۳ نظر:
سلام عزيزم
خوشحالم که يکی از مخاطبين مطالب زيبای توأم اما نمی دانم اين همه دلتنگي يعنی چه با آنکه می دانم دل من نيز شايد پر از اين حرفها باشد اما ديگر حتی وقت فکر کردن و تمرکز و نوشتن نيست
باد ما را خواهد برد:
درشب کوچک من , افسوس
بادبا برگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من دلهره ی ویرانی ست
گوش کن!
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن!
وزش ظلمت را می شنوی؟
اکنون چیزی میکذرد؟
ماه سرخست ومشوش
وبر این بام که هر لحظه در او بیم
بیش از این آه ,آری
پیش از این ها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان,ثابت
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بی رنگ , بر قالی
در خطی موهوم ,بر دیوار
میتوان با پنجره های خشک
پرده را یکسو کشید ودید
در میان کوچه ,باران تند میبارد
کودکی با باد بادکهای رنگینش
ایستاره زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای.....
وقتی که میایم و نگاه میکنم که چه کسانی وبلاگ مرا نگاه کرده اند ،درست آن لحظه که اسم مهدی را میبینم ناخود آگاه دلم گرم میشود که برادرم فارغ از تمام خستگی ها و سر شلوغی هایش می آید و وقتش را برایم میگذارد..زیباست لحظه ای که می یابی برادرت حتی اگر تو را کتک هم بزند محبتش محبت اصیل است و دلش بی ریا ..با پبنبه سرت را نمی برد . اصل است محبتش .کلامش جاری است .جدید تر ها که احساس می کنم بزرگ تر شده ام دلم بیشتر می خواهدش و احساس می کنم به همان اندازه که به حضور امین در کنارم محتاجم حضور او نیز باید برایم باشد .
شاید فلسفه ی سختی است این که همیشه میگویم کریمان جان فدای دوست کردند .......
او هم مثل من است .شاید پر تر از من .نمی دانم .گاهی بیشتر از خود و این همه نا بسامانی فکری ام که امیدوارم زود گذر باشد دلم برای دیدنش پر میکشد .می بوسمت و سخت در آغوشت می کشم مهدی جان..
میتوان همچون عروسكهای كوكی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبهای ماهوت
با تنی انباشته از كاه
سالها در لابلای تور و پولك خفت
میتوان با هر فشار هرزه دستی
بیسبب فریاد كرد و گفت:
" آه، من بسیار خوشبختم
ارسال یک نظر