
دقيقاٌ همين است اهورا خان . تو تنهايي و دلت هواي دوران ها را كرده است كه بچه تر بودي .هواي ملموس جريان طبيعي بلوغ در رگهاي بر آمده اندامت را تنفس مي كردي . و اكنون از آن همه بلوغ اسمي كه مدام در گوش تو مي خوانند تنها همين تنهايي پيچ پيچ موزون و عريان به يادگار مانده .
ياد دوستي افتادم كه به مسخره مي گفت روزي كه در عالم همه چيز را براي هم مي آفريدند تو مشغول بند كفش بستن بودي....
دقيقا بدي اش همين است كه خودت ميداني چه مرگت است . ميداني كه علت چيست و واقعه كجاست و چرا اين همه دلتنگي تو تكرار مكررات تكراري است ..كاش مي توانستي دلت تنگ نباشد . كاش ميتوانستي ..
تمامي آن دوران ها در فعل جريان خاطره نبودند .. تنها وقتي كه از زماني گذر ميكني و بعد ها در شرايطي آرام مي نشيني و نگاه ميكني به آن چه كه بر تو گذشته ،تازه ميفهمي كه خاطره اعم از خوب يا بد چيزي است كه در بعد ها بوجود مي آيد و هيچ خاطره اي در آن واحد خاطره نيست ..نه دوستي ها ..نه بلوغ ها ..نه لذت ها ..
اين ده تا بيست تير هم ميگذرد و بعد ها خاطره اي خواهد شد كه سخت بود صبر كردن و دم نزدن از دروني كه ميجوشد ...
اين روزها دلگيري هايم ريتم دارند ...
دلم هواي برف دارد...
روزهايي است كه ذهنم پر شده از اين آهنگ :
دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم
حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم
من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم
نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم
ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما
شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم
.............
هواي برفي ميخواهم و ديگر هيچ ..ميروم به سراغ درونم ..سفر ..

۱ نظر:
باز این دل پریشان ازدرد در هم آمد
بر درد دل بیانم درمان و مرهــم آمد
فارغ ز درد بودیم بیـــــگانه با غم دل
شور جنون به پا شد بیگانه محرم آمد
در بزم عشقبازان ما را روش خموشی است
هر عاشــقی که دم زد در عاشــقی کم آمد
ای عشق خانمان سوز بنشاندیم بدین روز
گفتی که کشته ی من هم شــان آدم آمد
ارسال یک نظر