۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

بيا جانا كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم ...

در خرمن موهاي دخترك كه نگاه ميكنم هيچ جز سادگي نمي بينم ..با خطوط برجسته سينه هايي كوچك و زيبا ...و دستاني كه در يك دست دستان پسرك را در دست دارند و در سوي ديگرگل آفتابگرداني كه انگار آن دو موجود معصوم ؛خورشيد شاند ..
دستاني پر از گل هاي آفتاب گردان ...

پشت تابلو و قابي از راش تيره كه در بي نهايت دقت انتخاب شده ...

امضايي را مي بينم با خودكاري نقره اي نوشته شده :
بيا جانا كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم ...
به تاريخ 17/8/86

و من چقدر به انسانهايي در قاب حسوديم ميشود ...
و چقدر دلم هواي آن تاريخ را مي كند ..




۲ نظر:

ناشناس گفت...

بی خبر رفتودگر از اوخبری نیامد
نامه ای نه کلامی نه پیامی نه
هفت شهر عشق راگشتم به دنبالش
ندیدمش به کوچه ای نه به بامی نه
کلبه ام خاموش شدآتشم افسرد
غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد
باد یاد عاشقان را برد

ناشناس گفت...

بی خبر رفتودگر از اوخبری نیامد
نامه ای نه کلامی نه پیامی نه
هفت شهر عشق راگشتم به دنبالش
ندیدمش به کوچه ای نه به بامی نه
کلبه ام خاموش شدآتشم افسرد
غنچه های بوسه ام بر عکس او پژمرد
باد یاد عاشقان را برد