
هيچي نميدونم . هيچي .
تنها چيزي كه ميدونم اينه كه من يه ديوونه ي روانيم كه شايد مي خواد نقش آدماي عاقل رو بازي كنه و نمي تونه .
و من به ديوانگي ام عشق مي ورزم.دنيا يك قفس بزرگه. هيچي رو ديگه به ياد ندارم كه بنويسم .
هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست.. پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من... آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
۱ نظر:
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها، ز ابر ها، بلورها
مراببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شور ها
ارسال یک نظر