۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

رواني


هيچي نميدونم . هيچي .


تنها چيزي كه ميدونم اينه كه من يه ديوونه ي روانيم كه شايد مي خواد نقش آدماي عاقل رو بازي كنه و نمي تونه .

و من به ديوانگي ام عشق مي ورزم.دنيا يك قفس بزرگه. هيچي رو ديگه به ياد ندارم كه بنويسم .

۱ نظر:

ناشناس گفت...

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها، ز ابر ها، بلورها

مراببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها