۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

lonelyness


تنهايي تنهاست .دستانش را بر پوست چروكيده شب ميكشيد . شب را دوام ميدهد . ضربانهايت نا منظم اند و صداي قلبت را در گوش خود ميشنوي ..گويي پارچه اي دور گلويت بسته تا نگذارد نفس از گرم گاه ريه هايت بيرون بيايد .بخاري از تنت را استشمام ميكني كه سخت آزرده ات ميكند . و صداي سوتي در گوش مه اين قطار بي مسير را مدام از ذهن تو عبور مي دهد . ديگر به معجزات زندگي خود بهايي نميدي . تنهايي تو را عادي ميكني .با ابروهايي در هم . صورتي به هم ريخته . و هر چه هم سعي كني لبخند بزني ديگر خنديدن هم آن معناي پر معني خود را نمي دهد .

از همه اينها بگذريم تنها مزيتي كه تنهايي دارد اين است كه ديگر از هيچ بني بشري انتظار ياري نداري . اين آرامت ميكند . ديگر انتظار نداري كه در سختي هايت به ياريت بشتابند . خيلي هم مهم نيست . چون زماني هم كه بودند زياد به ياريت نمي شتابيدند . تنها نگاه هشان و حرفشان اين بود كه سخت نگير.و تو چقدر رنج مي كشيدي وقتي كه تلخ مي خنديدي . و اكنون ،اين روز ها ديگر آن همه خنده تلخ از تو نمي بينم و خود دليل محكمي است بر اين كه تو ديگر آن نيستي كه سراغ داشته اي . آن اهورا امروز فردي ديگر است ..خسته از بي نقابي خويش .


جالب بود وقتي كه در نوار جستجوي گوگل كلمه loneliness را تايپ كردم فرهنگ لغاتwiki pia يك معني نغز برايم پيدا كرد :

feeling unseen or unknown by those you know


بهتر آن است كه بر خيزم ..روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم ..


۱ نظر:

ناشناس گفت...

زچشم مست ساقی من خرابم
نه آخربیخود از جام شرابم
ساقی من خرابم چیزی درنیابم

ازآن ساعت که دیدیم تاب رویش
چو مویش روز وشب در پیچ وتابم

مرا عشقت چنان گم کردده از من
که من خود را اگر جویم نیابم

چنان باقی شدم اکنون از عشقت
که بی عشق تو چیزی درنیابم

کنون از مغربی رستم به کولی
که از مشرق برآمد آفتابم