۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

نبش قبر



این شعر را شب امتحان تحلیل سازه های 2 فکر میکنم اواخر اسفند 85 سروده ام ..شاید رد بوی شعر های شاملو را در آن بتوان حس کنم اما به کاغذ پاره های تحلیل سازه ها و قابهای چند درجه آزادی که نگاه میکنم دقیقا مجسم میشود که 4 صبح پانزدهمین روز اسفند 85 مانند تمام روز های دیگر من نه تنها انسانی نبوده ام که فکر کنم و حرف بزنم ،بلکه هر آنچه که درون مرا به تراوش وا داشته است را بر روی کاغذ خط خطی کرده ام .. نمی دانم ..حس غریبی است نبش قبری که این روز ها از خود و خاطرات و عکس ها و نوشته هایم میکنم ..چه آن که همه ی آن ها در من تاثیر بسیار اندوهناکی میگذارند و من حس میکنم که رد بوی این اندوه را در لا به لای عطر تلخی که برای خودم خریدم بتوان حس کرد .. چه این که این تلخی بوده است که مرا رشد داده است ...این جایگزینی روح در تابع هرمینه،هاری هالر،سابینا،فرانتز،امیل،و شراب سرخ بورگانتی که مزه مزه می باید کرد وگر نه سنگینی اش تو را میگرد ...


این همه را گفتم ولی شعر را ننوشتم ..

این هم از شعر ...


من آخرین وارثان بودم

وارثین تلخینه ی اندوه

در کوچه های پر پیج خم زمانی

که در ثانیه ابدیت متوقف است ..

در معبر های تنگ شادی ..

در گذر از عصیان خویشتن..

پر کنار پرچم های بر افراشته بر قله های تجارب شکست خویش ..

با شادی هلهله وار از فتح اندوه.

من آخرین عاصیان بودم ..


آخرین عاشقان

که از این گونه عاشق مردن

مرگ مرا نصیبی بیشینه بوده است ...


مرگی در لابه لای کوچه های تنگ طغیان و فهم

در لا به لای پستان های پر شیر مادر شعور ...

آه ای مرگ عاشق کنون چه اندازه بر تو محتاجم....

۳ نظر:

ناشناس گفت...

بله بله

ناشناس گفت...

اينو الكي گذاشته بودم...

پس تو هم مثل من بلدي مستهجن بگي!!
اون دردم نهفته رو ميخواستم خودم برات بنويسم كه تو نوشتي.ما كه ادعايي نكرديم درد شما درمانش شماييد!!

اهورا گفت...

جالبه که همه ناشناسن
جز خودم که فکر کنم تنها خواننده وبلاگمم که اونم خودمو نمیشناسم !!
باز قاط زدم
اهورا