۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

باز باران

..خرمالو های برف گیر حیاط ..



هر گاه که باران می بارد من از کنار شکاف نرم و مطبوع خاکی که فریاد عطشش را با بوی نم و طراوت تازگی آب فرو می نشاند زایید ه می شوم .
باز هم زادن و زاده شدن . همان حس بی ریای همیشگی.
صدا و هوای باران تنها امیدی است که گاه باعث می شود از کلبه تنهایی اتاق خویش بدر آیم . اتاقی که محصور در 4لای پرده بدور از تمامی جماعت دنیا حتی نور برای خود ساخته ام . و تنها به یاری ملایمت رنگ بنفش کمرنگ داوودی گونه اش شبها را به سر می آرم .
اما راستش را بگویم که حسی آنی چنان مرا با باران پیوند داده که این توی در توی اتاقم را رها کرده ام .پرده ها را کنده ام و پنجره اش را تا به آخر باز گذاشته ام تا بوی یاس اتاقم عرش خدا را پر کند ..
باران فرشته ای است که همواره مرا به عرش می برد.بویم را .نیازم را .خواستم را ..
در دور نمای خوش بوی بیرون پنجره اتاقم رقصیدن درختان ابریشم را به نظاره نشته ام ..با گل های زرد و سبز و زنبوری که گاه مرا در خیال هم آغوش سبزینه چشمان نگاری میکند که سالها در درون خود پروده ام .. در گوشه دیگر حیاط حجب و حیای درخت مو که خموده ظاهر آرام آرام از دیوار های حایل همسایگی مان نمو میکند و اگر یادمان بیاید ما انسانهای بی رحم پای آن درخت نفت ریختیم تا ریشه هایش را بخشکانیم ..ای کاش معرفت وفاداری به یکدیگر را از درخت مو حیاط پشت خانه مان یاد می گرفتیم .. گوشه های حیاط سرشار از خنکای روح انگیز سبزینه اندوه دو یاس غمگین دور از هم است ..
نگاه که می کنم چشمم به ساقه تنومند انجیری می افتد که به جرم بی باری گردنش زدیم و ساقه اش همچنان استوار در گوشه ای از حیاط لم داده و برف و بوران و تلخکامی گرمای ویران نهاد تابستانی خم به ابرویش ننداخته که هیچ،در فکر ریشه دوانیدن دوباره است .. به یاد می آورم که در کودکی ام این درخت چه سان بزرگ بود که من و امین برای چیدن انجیر هایش می بایست مراقب می بودیم که به شاخه های بالای آن نرویم ...
مشام من پر از بوی خاک باران زده است .سبزینه اندوهی در درونم ریشه دوانیده ..تو گویی تمام عمرم من همین اندوه بوده ام.
از خرمالوی پر بار آ« گوشه حیاط هر چه بگویم کم است .. همواره مرا به یاد سینه های پر شیر مادر گیتی می اندازد که چه سان با این فرزندان ناخلفش مهربان است ..در حیاط ما مهربانی هست ..خانه من وجود من است .درست مثل قالبی که تنم را در بر گرفته . درست مثل بغض فرو خفته انتهای گلو و چشمانم که با هر بار نوازش باد پاییزی مرا یک قدم به رهایی اشک بیشتر رهنمون می کند ..
ایوانی که شب های زیادی در آن خوابیده ام و همواره چشم براه ستاره دنباله داری بوده ام که چشمکی به کودکی من بزند و مرا به خواب ببرد ..
باران پاییزی از راه میرسد.دوباره پاییز با همان دل انگیزی نازکش انگشتانش را بر پوست کشیده بغض حباب گونه اهورا میکشد ..
پاییز یادآور قرن هایی است که زیسته ام و تا خنکای دل انگیز کوباننده زندگی،،تا آن صبح تابناک اهورایی ،منتظرش می نشینم تا غبار گرمی و هرمینه غم تابستانی را از وجود نازکم پاک کند ..
باران تلخی هایم را شاید بشوید..هر بار که باران می بارد به آسمان که مینگرم خدا را می بینم که بر چهره ی مغفول بندگانش لبخند میزند ..بوی خدا در اتاق من جریان دارد ..پنجره را که باز میکنم پر از خدا میشوم ..پر از مهرش ..پر از اشکش ..پر از بارانش ..
زیر این نوازش هرمان گونه،فراموش نکنم که بنویسم بزرگترین دقایق زندگی من در باران رقم خورده و یاد این هدایای خداوندی خود را هرگز از خاطر نازک خیال نرم طبع افسونگر خویش به در نخواهم برد..
دقایقی که میدانم هر چه که بوده حتی تلخی هایش نمادی از هدایای مادر گیتی وخداوند مهربان به اهورایشان بوده..
باران تلخی هایم را شاید بشوید..هر بار که باران می بارد به آسمان که مینگرم خدا را می بینم که بر چهره ی مغفول بندگانش لبخند میزند ..بوی خدا در اتاق من جریان دارد ..پنجره را که باز میکنم پر از خدا میشوم ..پر از مهرش ..پر از اشکش ..پر از بارانش ..

ببار ای بارون ببار ...
با دل و به هوای زلف یار
بر کوه و دشت هامون ببار
ای بارون
ای بارون ماه و دادن به شبهای تار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون ..
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای بی مزار
ببار
ای نشانه ی خدا
ببار...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

سلام آقای مهندس
خیلی خوبه که شما اینقدر فهیم هستید و من واقعاً از این نوع طرز فکر لذت می برم و آدمهایی رو که اینطور فکر نمی کنند نمی توانم تصور کنم یعنی فاقد این بعد در زندگی هستند
اما معتقدم گاهی در این روزگار پر سرعت و برای طبقاتی مثل ما ممکن است این نوع افکار نتوانند ابعاد دیگر زندگی که ما به آن محتاجیم و دیگران یعنی سطحی نگران به آن آگاه پوشش دهند بنا براین باید میان این چیزی که ما می فهمیم و دیگران از ان بی بهره اند فرق قائل شد و سعی کرد که همه ابعاد پوشش داده شوند و......تو خود حدیٍث مفصل بخوان از این مجمل
با آرزوی بهروزی

اهورا گفت...

سلام دوست عزیز
ممنون برای نظر.دوست می داشتم بدونم که خواننده وبلاگ من کی بوده و آیا من هم از مطالبش چیزی خوندم یا نه ؟
اما در کل این که این طرز تفکر سرعتش برای همپایی با این قرن سریع کم هست رو قبول ندارم .

انسان های چند گانه همیشه همه چیز رو در کنار هم می خواهند و این خود باعث بدترین شکست ها و گاه شاید هم بزرگترین پیروز ی ها خواهد بود .
زندگی یه ریسک بزرگه . و منم این ریسکی بودنش رو دوست دارم .
وقتی که به قول مارکز به عشق هایی که می توانستند خوش فرجام ترین زندگی هاباشند فکر میکنم خندم میگیره ..
همیشه در پی یک آرمان بزرگتر بودن..فرا تر از قالب معانی ..
اون چیز هایی رو که برای همه کلمه است رو همیشه سعی کردم جان ببخشم ..
ولی خوب سایر ابعاد زندگیم رو هم رها نکردم..
کلا تجمیع تناقضاتم رو دوست دارم . همین .
ممنون که حرفات منو کمی وادار به نوشتن کرد .
راستی من از هر انسان بزرگواری که تفکراتی همسو یا غیر همسو با من داره استقبال میکنم که بهم لینک وبلاگشو بده که توی وبلاگم بذارم ...