۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

پاییز مبارک!!


(پاییز همیشه منو به یاد کوه می اندازه ..چه بیشترین کوه ها و مهمترین اتفاقات زندگی من همیشه در این فصل پر رمز و راز به وقوع پیوسته..یاد کوه هایی که با دایی ام می رفتیم و شعر ها و خنده هایی که داشتیم..یاد بهمن که این شعر اخوان رو همیشه می خوندیم توی کوه(سر کوه بلند ...) بی خیال این که روزی این شعر روی سنگ مزارش نوشته خواهد شد ...یاد کودکی و عشق و خیلی چیز هایی که در دل نرم این پاییز نهفته است ..دیشب به خودم گفتم که پاییزت مبارک..من همیشه فصول دیگر رو تاب میارم که کمی روحم رو به خنکای پاییز بسپارم ..التهاب درونم با هوای ملایمش فروکش میکنه ..مهربون میشم و مهربون تر .. یاد ...

این شعر قدیمی الان یه لحظه ذهنمو نوازش داد ..

چه دلنگرانی،گاه،
وقتی که با منی
و من پیروز تر و سر فراز تر از دیگر مردان..!

زیرا نمی دانی
که در من است
پیروزی هزاران چهره ای که نمی توانی ببینی ،
هزاران پا و قلبی که با من راه سپرده اند ،
و نمی دانی که این من نیستم ،،
من ای وجود ندارد..
من تنها نقشی ام از آنان که با من می روند ..
که من قوی ترم،
زیرا در خود ..
نه زندگی کوچک خود
بل تمام آن زندگی ها را دارم ..
و همچنان پیش می روم
زیرا هزاران چشم دارم،
با سنگینی صخره ای فرود می آیم
زیرا هزاران دست دارم ..
و صدای من در ساحل تمامی سرزمین هاست ..
زیرا صدای کسانی را دارم
که نتوانسته اند سخن بگویند..
نتوانستند آواز بخوانند
و امروز با دهانی نغمه سر می دهند ..
که تو را می بوسد..

به یاد بهمن..دایی ام ..آقای نمکی ..و گاهی دکتر..اون شعر اخوان رو می نویسم اینجا..شعر های میکده های قدیم ..عرق نرم و سبک..مستی نرم و روان..کاش کسی میفهمید مستی روان رو ..

شاید اگه تونستم عکسا رو اسکن کنم یه عکس از قدیما بزارم ..از کوه..برف..کودکی تر ها ..

سر كوه بلند آمد سحر باد
ز توفاني كه مي آمد خبرداد
درخت سبزه لرزيدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد


سر كوه بلند ابر است و باران
زمين غرق گل و سبزه ي بهاران
گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است
براي آن كه دور افتد ز ياران

سر كوه بلند آهوي خسته
شكسته دست و پا ، غمگين نشسته
شكست دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته


سر كوه بلند افتان و خيزان
چكان خونش از دهان زخم و ريزان
نمي گويد پلنگ پير مغرور
كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان


سر كوه بلند آمد عقابي
نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد
غروبي بود و غمگين آفتابي


سر كوه بلند از ابر و مهتاب
گياه و گل گهي بيدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بيدار ، گويند
كه هستي سايه ي ابر است ، درياب


سر كوه بلند آمد حبيبم
بهاران بود و دنيا سبز و خرم
در آن لحظه كه بوسيدم لبش
را نسيم و لاله رقصيدند با هم

۳ نظر:

اهورا گفت...

بسیار از ذوق شما دوست عزیز سپاسگزارم......!!!!!!

ناشناس گفت...

درییای پر خروش
بی قراروبی آرام
یک سینه سخن بردوش وتومی گویی خاموش!
حرف می زنم که فکر نکنم
وبه خود نیاندیشم وتو می گوی...!
اتمهای وجودم در حال شکستن
که منفجر شوم ونابودوتو می گویی ...!درد دلی می کنم که توخوشحال شویی
ومن ازشادی توشادوتومی گویی...!
کودکی خوش باور
مادر را به سوال می پیچد
مادرفارغ ازلذت ونیازطفل جوابش میدهد هیس!؟خاموش!؟

ناشناس گفت...

سلام خیلی عالیه خدایی حق باییزو خوب ادا کردی دستت درد نکنه. پاییزت مبارک..