
وقتی ناقوس کلیسای جامع هفت ضربه نواخت،ستاره ای شفاف در آسمان همرنگ گلسرخ تنها بود .
یک کشتی با ضجه ای دلخراش ساحل را وداع گفت . و حس کردم حسرت تمام عشق هایی که می توانستند به سرانجام برسند و نرسیدند
در گلویم بغضی ناگشودنی شد و گره خورد.دیگر طاقت نیاوردم. گوشی تلفن را برداشتم و جان بر لب و خیلی آهسته (از ترس آن که مبادا اشتباه کنم)چهار شماره گرفتم و با سومین زنگ صدای آشنایی را تشخیص دادم . نفس راحتی کشیدم و گفتم :سلام خانوم خانوما.از بابت بد قلقی امروز صبح معذرت می خواهم . او خونسرد جواب داد :بی خیالش . منتظر تلفنت بودم . .هشدار دادم: می خواهم دخترک همان طوری که به دنیا آمده منتظرم باشد . و بدون یک ذره بزک.
خنده ی تو دماغی اش را سر داد . گفت:هر چه تو بفرمایی . اما اینجوری از لذت اینکه تکه تکه ویواش یواش پوست هلو را بکنی محروم می شوی . نمی دانم چرا اما غالب پیرمردها معمولا از این کار کلی کیف میکنند .
گفتم :من می دانم :چون دائم پیرتر می شوند .حرفم را بی چون و چرا پذیرفت و آویزه ی گوش کرد .
گفت :خیلی خب .پس قرارمان امشب سر ساعت ده . قبل از اینکه تنور سرد شود!!
بر گرفته از کتاب ((خاطرات روسپیان سودا زده من )) ((گابریل گارسیا مارکز))
توضیحات خودم:
از سنی حدود 14 سالگی که قدم در اولین کلاس دبیرستان گذاشتم و نفسی در غبغب انداختم که مردی شده ام، در فاصله مابین دبیرستان انقلاب اسلامی! و منزل کتاب فروشی دست دومی را پیدا کردم که همیشه به آن سری میزدم و پس انداز های کم شمار خود را به خرید کتاب هایی که به زعم خود ((بدون سانسور)) می پنداشتم اختصاص می دادم . یادش بخیر . اولین بار بود که با نوشته های گابریل گارسیا مارکز آشنا شدم. نویسنده ای که فکر میکنم بعد از قریب یکدهه هنوز هم نویسنده اول ذهن من است ..صد سال تنهایی که مرا میلیونها سال در خود فرو کرد . گزارش یک قتل .داستانهای کوتاه و .......
تنها خدا می داند که چقدر سبک عریان نوشتن این پیرمرد آمریکای لاتینی را دوست دارم...
از او بیشتر خواهم نوشت ...
هر کدام از دوستان که می خواهد نسخه ی پی دی اف کتاب خاطرات روسپیان سودا زده من را ،برایش ایمیل کنم،پیغام بگذارد. چون این کتاب بعد از اولین چاپ توسط انتشارات نیلوفر در پاییز 86 از بازار جمع آوری شد.

۲ نظر:
pas belakhare khundish,man in ketabo khaili midustam
ارسال یک نظر