۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

به بهانه روز سعدی



سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی

درست بخاطر دارم..آشنایی ام را میگویم..با فصیح زبان ترین شاعر پارسی گوی..شیخ مصلح..سعدی شیرازی..همان زمان ها که کودکان همبازی من شمع و گل و پروانه،شیت و خل و دیوانه از بر میکردند..من دزدکی کتابهای سبز و نارنجی گلستان و بوستان را از کتابخانه اتاق برادر بزرگترم ور می داشتم و با همان فهم کودکانه خود شبی یاد دارم که چشمم نخفت ..شنیدم که پروانه با شمع گفت میخواندم..همیشه عاشق حکایت باب پنجم باب عشق و جوانی بودم..این جست و گریز ها تا اول راهنمایی و 11 سالگی ادامه یافت ..دقیقا به خاطر دارم ..اواسط دهه 70 و آشنایی من با غزلیات شیخ..و آنجا بود که محو کلام می شدم..وقتی غزلیاتش را میخواندم انگار در دریایی از جواهر فرو رفته بودم..و آخر هر انشایی رابه بیتی از سعدی مزین میکردم..حتی با شعر هایش به معلم ها هم حاضر جوابی میکردم..خوب یادم هست که در جواب معلم دینی که پرسیده بود چرا اینقدر دنبال کتابهایی میگردی و نقل قول میکنی که اعتقادات مرا زیر سوال ببری گفتم ..به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ..و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم..

این حکایت باب پنجم همواره مرا در خود ربوده است..

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم
ناگاه اتفاق مغیب افتاد
پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی
گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن


این آشنایی در دبیرستان با حضور معلم خوبی مثل آقای علیزاده شیرین تر شد ..کلاس درسش را تعطیل میکرد و روی طبقه دوم مینشست و به من میگفت که بخوان پسر و کلی به به و چه چه میکرد..یادم هست که هنگامی که به شعر به زیور ها بیارایند روزی خوب رویان را ..تو سیمین رو چنان خوبی که زیور ها بیارایی ...رسیدم ..اشک در چشمان این مرد بزرگ حلقه بست ..

شب های کنکور را که نگو..یک غزلیات جیبی از انتشارات کلک آزادگان خریده بودم و تمام شب بیداری هایم را با شعر های سعدی استراحت میکردم و دوباره درس و درس و درس...سعدی همیشه در من حضور داشته ..در لحظاتم..در عشق بازی هایم..در روحم..در جسمم..آرامم کرده..با او بالا رفته ام ..خوابیده ام..گریسته ام..و اکنون این سعدی بزرگ خود بهانه ای شده برای اتصال به کسانی که دوستشان دارم و دوستم میدارند...
وقتی که فکر میکنم او از این همه کلمات پست پر احساس ترین شعر ها را می سازد از پستی نوشته ام خنده ام میگیرد..به قول شاملو کاش عشق را یارای سخن بود..


ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق می آید ..
هزار سال به پس از مرگش ار بینبویی..

۱ نظر:

بيتا گفت...

سلاااااااااااام
سعدي رو عشق است