۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

صیاد

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ،
انگار هوشياري خواب ،

به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد

و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.

عکس:امین نظری


۱ نظر:

شقی گفت...

سلاخی می گریست...
به قناری کوچکی دل بسته بود...