۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

نوروز 88 مبارک



یکی از چیزهایی که با اومدن سال نو در من نو تر شده اینه که عجیبه آدما در کمال بی تفاوتی از کنار هم رد میشن بدون این که بفهمن درون هر کسی که از کنارشون میگذره دنیایی عجیب زیبا و عمیق نهفته ،و ما همیشه ناله میکنیم از این که گشتیم و تنهاییم..یه ذره توچه نمیکنیم به دنیا های زیبای هم . به هم فکر نمی کنیم . محبت نمی کنیم . از محنت هم خوشحال میشیم و یادمون میره عمر چقدر کوتا ه . ای کاش اینقدر پنهان نباشیم توی سال جدید . ای کاش همه ریا ها ،دروغ ها ،بدل ها رو جا بذاریم . ای کاش خودمون رو به خودمون عیدی بدیم .و بدونیم غرور انسانی بی توجه بودن به اطراف نیست ...تو تنها با این بی توجهی خودت و محبت دیگران رو نمی بینی و زیبایی اش رو نمی فهمی ..


بهار عمر خواه ای دل وگر نه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد ...


عیدتون مبارک.

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

به بهانه ی بهار


به نخ می کشم/یک در میان/ یک شکوفه /یک لبخند/و بر گردنم می آویزم/بهار است...

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

وطن یعنی...



خردمندی می گفت موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای از جهان نشانی نیست ،موطن او تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند...خرمندی دیگر می گفت انسان اگر برای خود سرزمینی نداشته باشد هیچ هویتی ندارد ..در تقابل این دو ایده هم راستا اما نا هم جهت سنگین سنگین بار تنهایی خویش را بر دوش کشیدیم ..بدر شدیم از سرزمینی که هویت مان بود ،احساس واقعیت مان بود .. در پی یافتن قلبی که دوستمان بدارد که عرصه ی آنرا موطن خویش سازیم و از این سرگردانی رها شویم که نیافتیم و شنیدیم که دیگران هم گشته اند و نیافته اند ..شاید به تعبیر ساراماگو در رمان کوری ،غیرت مان را صدقه دادیم که از گرسنگی بی هویتی نمی ریم غافل از آنکه این مرض شایع نه تنها من را بلکه غالب کسانی را که از خود به در شده اند برای یافتن مکانی که موطن شان سازند ،بیمار ساخته ..

نمیفهمم ..شاید زیادی برای به دست آوردن زیاد ها تلاش می کنم و فکر میکنم و هر چه که می روم کمتر می یابم .کمتر می یابم محبت را در قلبهای انسان ها ..وسعت را در وجود ایشان..تنگ ناخی دره شیطان درسرزمین هاشان..مرا به آن بارگاه تعالی نرسانده میخواهد پرتم کند از هر چه که سالیان در خود اندوخته ام .. و چه افسوس بزرگ است زیستن میان جماعتی که آغوش شان را بسته اند بر هر چه که بیاید و آنرا در بر گیرد..چه تنگ اند مردمانی که یکدگر را نمی بوسند..چه کهنه اند پوست هاشان که هنوز هزاران سال است ننداخته اند و من چقدر در این پوست جدید نازکم احساس سرما و تنهایی میکنم ..ای کاش می توانستم بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را ...گرد حباب خاک بگردانم..تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست ..تا باورم کنند..

ای کاش....