۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

پرنده ناگهان زيباست...پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردني است..



آمده ام كه بنويسم.انگار تمام نوشته هاي من مي بايست با اين جمله شروع شوند . چون هرگز قبل از آن كه اين جام دروني پر شود تصميم نداشته ام كه بنويسم . هرگز ذهن خود ر براي نوشتن چيزي و سخن راندن از موضوعي مرتب نكر ده ام.من افسار گسيختگي ذهني خود را دوست دارم.درست آن لحظه كه حس مي كنم اين رفتار در تاريخچه زماني ذهن من سابقه اي طولاني دارد .نميدانم .شايد هم به مازوخيستي دروني مبتلايم .هميشه از بي نظمي اطراف ذهن خود حس دلپذيري داشته ام . حتي از بي نظمي دروني اتاقم كه زماني بوي كاغذ و كتاب هاي انباشته و قديمي و طعم دلپذير شرابي كه آن را درست در گوشه درايور سفيد كمد اتاقم پنهان مي كردم ..

من مدت هاي زيادي را براي نظم دادن و سر و سامان دادن به تمامي احوالات گسل مانند زندگي خويش صرف ميكنم ..و به يكباره گويي كه اين نظم ها دشمن من شده است ،بر آن حمله مي برم و نابودش مي كنم...گويي اين تمايل به نظم در زندگي من تنها از دوران مسبوق به كودكي ام و خانواده اي كه در آن رشد كرده ام نشات ميگيرد و تمايل بي نظمي از بر هم ريختگي درون و آنچه كه مبتداي بالفعل جاري شدن دقايق من در سرچشمه حيات من است .توحش !


وحشي بودن،گسيخته افسار بودن ،رها بودن ،حس هم آغوشي ،مست شدن،تاختن،عشق ورزيدن،تنهايي ،بيابان گردي ،گرگ بودن ،اسب بودن،و هر چه كه در آن حسي مبتني بر رهايي از سيكل منظم دنيا بوده همواره مورد تاييد و تصديق ذهن من است .

حتي اين بي نظمي كلام كه هرگز نمي دانم ذهنم مي خواهد جمله ي بعدي را چگونه آغاز نمايد ..من با آن چه كه مي گويم ،زنده ام .

تصور حيات بدون كلمات دروني من دشوار ترين كار دنياست .چه هرگز نتوانسته ام خود رادر طبقه بندي انسا ن هايي بگنجانم كه همه چيز را در حد تعادل مي خواهند . زن را ،خدا را ،تمايلات جنسي را،كار را ،همه چيز را براي اين ميخواهند كه زندگي خود را آهسته آهسته به پيش برانند ..هرگز انسان محافظه كاري نبوده ام .و هرگز نتوانـــسته ام آن چه را كه براي ادامه تعادل زنــدگي ام لازم است در حد نياز و نه بــيشتر بخواهم .اكســـير زيــبايي و حيات جاودان تنها براي من در افراط هـــمه چيـــــز بوده اـست ...

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...


.سعدي را باز كردم .فرمود :آشفته حال را نبود معتبر سخن ..گفتم اي شيخ ،،سر چه داري كه اگر آشفتگي در كار نباشد،سخني نيست ..فرمود :وصفي چنان كه لايق حسنت نمي رود...


حرف هاي زيادي دارم ..دستهايي خسته ..چشماني كه خواب آلوده بيداري شبي ديگر از شبهايم را به انتظار مي نشينند..

از حقارت كلام به بال هاي پر نيروي شعر پناه مي برم ...ام مرا به برتر از پرواز ميبرد..

دريچه ي باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است .

اما ،بال از جنبش رسته است .

وسوسه چمن ها بيهوده است .

ميان پرنده و پرواز فراموشي بال و پر است .

در چشم پرنده قطره بينايي است :

ساقه به بالامي رود . ميوه فرو مي افتد.دگر گوني غمناك است .

نور،آلودگي است .نوسان،آلودگي است .رفتن،آلودگي .

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است .

چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند .

سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است .

سرشاري اش قفس را ميلرزاند .

نسيم ،هوا را مي شكند :دريچه قفس بي تاب است . .

پرنده ناگهان زيباست ..

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

ترنم...






دلم گرفته است
دلم عجيب گرفته است ،
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد .
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !


واسب،يادت هست؟
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ،سكوت سبز چمنزار را چرا ميكرد .
و بعد ،غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها و
دلم گرفته ،دلم عجيب گرفته است .


و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج ميشود ،
خاموش،
نه اين صداقت حرفي،كه در سكوت بين دو برگ اين،
گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف ،
نمي رهاند..
و فكر ميكنم،


كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد ،
شنيده خواهد شد .

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

رواني


هيچي نميدونم . هيچي .


تنها چيزي كه ميدونم اينه كه من يه ديوونه ي روانيم كه شايد مي خواد نقش آدماي عاقل رو بازي كنه و نمي تونه .

و من به ديوانگي ام عشق مي ورزم.دنيا يك قفس بزرگه. هيچي رو ديگه به ياد ندارم كه بنويسم .

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

silent


وقتي حرفي دردي را دوا نميكند نيازي به گفتنش نداري .

وقتي اثري نمي بخشد ،وقتي روزگاري را كه گذرانده اي ،و در آن حس خوبي داشته اي به يادت نمي آورد،حرفش را نزن.


بخند و خاموش باش و بگذار كه همه فكر كنند هر چه كه بر سرت آمده و اذيت شده اي چيز مهمي نبوده .

بگذر از حرف هايت ،غروري كه له شده ،و تنهايي عظيمت ...


سرت را بالا بگير و بخند كه همه فكر كنند كه تو آرامي ..

هرگز اين جمله ي كتاب مارسل پروست در جستجوي زمان از دست رفته را فراموش نكن..


وقتي ،وقتي براي بهبوديافتن نيست ،وقت بيمار شدن نيست ..

وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت...

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

در نظر بازي ما بي خبران حيرانند..


زير پايم،
زمين از سم‌ضربه‌ي اسبان مي‌لرزد.
چهارنعل مي‌گذرند،
وحشي،
گسيخته‌افسار،
وحشت‌زده.

به پيش مي‌گريزند،
اسبان.


در يالهاشان گره مي‌خورد،
آرزوهايم.
دوشادوش شان مي‌گريزد،
خواست‌هايم.


هوا سرشار از بوي اسب است و
غم و
اندكي غبطه...

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

هوس ...

هر كه هوا گرفت و رفت از پي آرزوي دل
گوش مدار سعديا بر خبر سلامتش

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

lonelyness


تنهايي تنهاست .دستانش را بر پوست چروكيده شب ميكشيد . شب را دوام ميدهد . ضربانهايت نا منظم اند و صداي قلبت را در گوش خود ميشنوي ..گويي پارچه اي دور گلويت بسته تا نگذارد نفس از گرم گاه ريه هايت بيرون بيايد .بخاري از تنت را استشمام ميكني كه سخت آزرده ات ميكند . و صداي سوتي در گوش مه اين قطار بي مسير را مدام از ذهن تو عبور مي دهد . ديگر به معجزات زندگي خود بهايي نميدي . تنهايي تو را عادي ميكني .با ابروهايي در هم . صورتي به هم ريخته . و هر چه هم سعي كني لبخند بزني ديگر خنديدن هم آن معناي پر معني خود را نمي دهد .

از همه اينها بگذريم تنها مزيتي كه تنهايي دارد اين است كه ديگر از هيچ بني بشري انتظار ياري نداري . اين آرامت ميكند . ديگر انتظار نداري كه در سختي هايت به ياريت بشتابند . خيلي هم مهم نيست . چون زماني هم كه بودند زياد به ياريت نمي شتابيدند . تنها نگاه هشان و حرفشان اين بود كه سخت نگير.و تو چقدر رنج مي كشيدي وقتي كه تلخ مي خنديدي . و اكنون ،اين روز ها ديگر آن همه خنده تلخ از تو نمي بينم و خود دليل محكمي است بر اين كه تو ديگر آن نيستي كه سراغ داشته اي . آن اهورا امروز فردي ديگر است ..خسته از بي نقابي خويش .


جالب بود وقتي كه در نوار جستجوي گوگل كلمه loneliness را تايپ كردم فرهنگ لغاتwiki pia يك معني نغز برايم پيدا كرد :

feeling unseen or unknown by those you know


بهتر آن است كه بر خيزم ..روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم ..


۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

..

چند وقتي هست كه كمتر مي نويسم و بيشتر فكرم را به درونم ميريزم .من كه نويسنده نيستم . دنبال نويسندگي هم نيستم . براي خودم كافيم . و دليلي ندارد بنويسم ..كم حوصلگي در نگاهم،حرفهايم؛موج ميزند . اين نيز بگذرد .. فعلاٌ

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

بيا جانا كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم ...

در خرمن موهاي دخترك كه نگاه ميكنم هيچ جز سادگي نمي بينم ..با خطوط برجسته سينه هايي كوچك و زيبا ...و دستاني كه در يك دست دستان پسرك را در دست دارند و در سوي ديگرگل آفتابگرداني كه انگار آن دو موجود معصوم ؛خورشيد شاند ..
دستاني پر از گل هاي آفتاب گردان ...

پشت تابلو و قابي از راش تيره كه در بي نهايت دقت انتخاب شده ...

امضايي را مي بينم با خودكاري نقره اي نوشته شده :
بيا جانا كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم ...
به تاريخ 17/8/86

و من چقدر به انسانهايي در قاب حسوديم ميشود ...
و چقدر دلم هواي آن تاريخ را مي كند ..




۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

دلگيري موزون



دقيقاٌ همين است اهورا خان . تو تنهايي و دلت هواي دوران ها را كرده است كه بچه تر بودي .هواي ملموس جريان طبيعي بلوغ در رگهاي بر آمده اندامت را تنفس مي كردي . و اكنون از آن همه بلوغ اسمي كه مدام در گوش تو مي خوانند تنها همين تنهايي پيچ پيچ موزون و عريان به يادگار مانده .


ياد دوستي افتادم كه به مسخره مي گفت روزي كه در عالم همه چيز را براي هم مي آفريدند تو مشغول بند كفش بستن بودي....


دقيقا بدي اش همين است كه خودت ميداني چه مرگت است . ميداني كه علت چيست و واقعه كجاست و چرا اين همه دلتنگي تو تكرار مكررات تكراري است ..كاش مي توانستي دلت تنگ نباشد . كاش ميتوانستي ..


تمامي آن دوران ها در فعل جريان خاطره نبودند .. تنها وقتي كه از زماني گذر ميكني و بعد ها در شرايطي آرام مي نشيني و نگاه ميكني به آن چه كه بر تو گذشته ،تازه ميفهمي كه خاطره اعم از خوب يا بد چيزي است كه در بعد ها بوجود مي آيد و هيچ خاطره اي در آن واحد خاطره نيست ..نه دوستي ها ..نه بلوغ ها ..نه لذت ها ..


اين ده تا بيست تير هم ميگذرد و بعد ها خاطره اي خواهد شد كه سخت بود صبر كردن و دم نزدن از دروني كه ميجوشد ...


اين روزها دلگيري هايم ريتم دارند ...

دلم هواي برف دارد...

روزهايي است كه ذهنم پر شده از اين آهنگ :

دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم

حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم

من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم

نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم

ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما

شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم

.............


هواي برفي ميخواهم و ديگر هيچ ..ميروم به سراغ درونم ..سفر ..