۱۳۸۷ دی ۱۰, سه‌شنبه

سر خمر می سلامت
شکند اگر سبويی
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یاد تو بنشینم

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

love is a four letter word

یه فیلمی هست به نام love is a four letter word یا عشق یه کلمه چهار حرفه ایه . با این که مثل cash back یک پدیده عادی و ساده اجتماع رو به تصویر میکشه اما در عمق فیلم ظرافت هایی دیدم که دوست داشتم کسی بود که راجع بهش باهاش حرف می زدم . عادت معمول این روز ها در کمبود گوش دانا منو همیشه به اینجا می کشونه تا بنویسمش . جالب اینجاست که تحلیل های لحظه ای که فوق العاده زود گذر به ذهنم خطور میکنه اینقدر منطقی و زیبا هستن که خودم از تعریف اش برای خودم کیفور میشم. اما موقع نوشتن معمولا حوصله نوشتن این همه حجم رویکردی ذهن رو ندارم . به همین علت هم درون خودم مخاطب خودم می شم . در هر روی دیدن این فیلم رو به کسانی که کمی احساس باهوشی میکنند و دنبال یه رابطه رومانس عاطفی و جذاب هستن توصیه می کنم . من همیشه فکر میکردم که انسان باید به چیزی نیاز مفرط داشته باشه که طعم وصل اون لحظه رو بچشه اما غافل بودم که یکسری از نیاز ها رو می بایست انسان در خودش به وجود بیاره وگرنه بدون این که به وجود بیان خواهند مرد . جالبه . آدم های تنها همیشه انتظار کسانی مثل خودشون رو میکشن . اما گاهی هوش سرشار اجازه نمیده که تنها یی هاشون رو با هم شریک شن .غرور این وسط سمه . وانسانشاید اگر روزی بتونه بد بینی اش رو نسبت به بعضی روابط کنار بذاره بتونه خوشبخت هم باشه .در هر صورت خیلی چیز ها هست که می بایست آموخت اما مهم اینه که نگذاری هوش سرشار تو مانع ازراه رفتن در مسیر زیبای ساحلی زندگی توبشه . نمی دونم .شاید واقعا خیلی چیز ها توی ساحل قشنگ ترند . شاید هم چیز ها توی ساحل خیلی قشنگ ترند ..این برداشت ها کلی با اونا که تو مغزم بود متفاوت شد ولی خوب وقتی حس نوشتن میاد اگر ارضاش نکنی به ناچار مغز خودت رو تا صبح مهمان حرف های خودمانی خودمانی خودت کردی ..
لینک فیلم اینجاست .
http://www.imdb.com/title/tt0866438/

۱۳۸۷ دی ۶, جمعه

گلدانی باش گلزار اگر ن ای ..



بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم .
بیا آغاز کنیم .
فرصت گران را به دشمن خویی
از دست داده ایم .
و کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست .
تا جبران گذشته را کنیم ..
دستم را بگیر

سفر



انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می رود

۱۳۸۷ آذر ۲۹, جمعه

سرما



به شانه ام ميزني که تنهايي ام را تکانده باشي ؟؟؟ به چه دل خوش کردي ؟؟ تکاندن برف از شاخه هاي آدم برفي ؟؟؟

(ممنون از آف لاین )

۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه

خدایا به امید تو

کاری که شروع کردم سخته . اما دوستش دارم . میرم تا ببینم چی میشه . خدایا .به امید تو .

۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

بی تو با تو

داشتم فکر میکردم من چقدر گاهی صدای اندی رو دوست دارم ..



بی تو من یه شعر تازه تو کتابا دارم

رفتی و نغمه شادی رفته از کنارم

بی تو این دل شکستم طاقت نداره

بیا پیشم بیا پیشم عزیزم دوباره



بی تو زمونه نا مهربونه

بی تو دل من شده باز دیوونه

عاشق نبودی تا همه بدونن

قصه دلتنگی رو با من بخونن





امشب خیلی خوشم .زدمش به بی خیالی .حس خوبی دارم از این که خودمو قبول دارم .میرم یه لیوان شراب بریزم برا خودم . یه جشن کوچیک .شراب حتماٌ با تمر هندی خوشمزه میشه ..سلامتی

۱۳۸۷ آذر ۲۳, شنبه

ابتهاج

گذر گهی است پر ستم که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

الف ب پ ت ث ج.....

شعر های ساده را دوست دارم

شعر های عاشقانه . ساده مثل باران .مثل زلالی برکه .تنها مثل تک درختی در باد . آرام .نرودا را دوست دارم . هوا را .خنده را .
آرامم . مثل سایه .پای دیوار چین کوچه بهاری . تازه ام . مثل زردآلوهای نارس . مثل همه ی آن چیزهایی که من بودن را معنی میکنند . کاش میشد الفبا را از اول چید . و اگر به من بود هرگز از الف شروع نمی کردم . که هر چه هست از ع است و از عشق ..
کاش معنی می کردیم لبخند هایمان را در پس کلاهی که بر سر داریم . کاش می دانستیم که سادگی کم سن و سالی چقدر زیباست ..
و من باز هم مور مور شدن زیر گردنم را به تپش های قلبم می سپارم .و به قلبم میگویم ..ما با هم بزرگترین ثروتی هستیم که زمین بر روی خود انباشته است ..کاش می شد حروف الفبایم از ع شروع شوند ..کاش

۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

ااااای

دوباره پلک دلم میپرد نشانه چیست .
شنیده ام که میاید کسی به مهمانی...

۱۳۸۷ آذر ۱۷, یکشنبه



یه دوست خوبم دو تا جمله رو برام آف گذاشته بود که خیلی خوشم اومد.گفتم بنویسمش اینجا .بااین که خیلی خواننده نداره اماحتی اگه یه نفرهم پیدا بشه که سرکی بکشه و با خوندن این جمله ها حس خوبی بهش دست بده برام کافیه.

*آنقدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید.دل من نیز پر بود.وقتی لرزید سکوتی کرد که به دنیایی می ارزید .
*ساقه شکستن قانون طوفان است .تو نسیم باش و نوازش کن

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

۱۳۸۷ آذر ۱۴, پنجشنبه

جمعه شب!!

امروز پنج شنبه است .حالم بهتر شده .شب میخوام برم استخر . حس جالبی دارم.الان میخوام برم خرید .خوبه که این شادی ها کش پیدا کنن . خدا جون.هیچ وقت خودتو از من نگیر .میبوسمت....

داد

به خودم می گویم قوی باش...
به خودم می گویم مهم نیست...
به خودم شک کردن را می آموزم :
- ایا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟
به خودم خیلی چیز ها گفته ام...
و می گویم...
به خودم می گویم...
همیشه ، وقت هست برای فراموش کردن تمامی آرزوهای محال...
حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....
ولی...
ته همه ی اینها این است که :
... من غمگینم.
پ.ن:
این مطلب از وبلاگ دوستی به نام باد شمال به دلم نشست ..همین ..
آدرسش هم اینه به رسم امانتداری حفظ مطلب مینویسم.http://bineshandarbaad.blogfa.com/post-112.aspx

۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

go go crazyy

این روزا همه بهم میگن دیوونه .. تعبیر جالبیه ..دوستش دارم ..از عاقلان همیشه سرگردان بدم میاد ..دیوانم ..دیوانگی ام رو دوست دارم ..

hate



این روزا که میره حداقل از تنها چیزی که بهم حس آرامش میده اینه که هرگز تو زندگیم از قماش آدمایی فراوانی که ادعای عشق داشتن و ادعا میکردن که به وحدت وجودش معتقدن نبودم . هرگز عاشق نبودم . هرگز هم کسی عاشق من نبوده . هرگز عشق دو انسان به هم رو قبول نداشتم .از این خیالم راحته که داعیه فرزانگی به ارث رسیده از پدرانم رو در بوی لزج همخوابگی با کسانی که فقط از سر منفعت باهاشون بودم قاطی نکردم . آرام میشم وقتی می بینم که نه ..واقعا نه ..وجداننا و شرافتا نه .. نه من از شماها نیستم ..نبودم ..نخواهم بود ..

تو این روزای سخت دارم چیزایی رو یاد میگیرم ..
اولیش اینه ..
وقتی چیزیو فراموش کنم دیگه هیچوقت مایل به داشتن اطلاعاتی از اون چیز نیستم ..
زمان خوب و بد همه چیز رو روشن میکنه ..
از هیچ چیز در دنیا تعجب نکن چون همه چیز امکان وقوع داره ..

دوست داشتم نفرتم رو فریاد بزنم ..دوست داشتم تو دل باد داد بزنم ..دوست داشتم نفرتم رو داد بزنم... نه ..با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است ..نه

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

i hope sp !

امیدوارم .

به خودم .راهم . هدفی که دارم .

شادم
بی غم تر وگرفتاری ها رو خلاصه میکنم در یک دلتنگی ساده . قوی ام . طوری که هرگز تا حالا اینقدر نبودم . اینقدر چیزای عجیب غریب پیش میاد که دیگه همه چی رو باور می کنم . و عصبانی نیستم . مهربان تر و آروم ترم . و دوستانم رو میبوسم وبغل میکنم . آزادم و احساس خوبی دارم از این آزادی .و به حماقت خیلی آدم ها از ته دل میخندم .رابطه هام تعریف دارن برا خودم . و روزگار میگذرانم ..همین ..همین ..

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

خدایا!

خداوندا
من از خود هیچ ندارم . هر آنچه که هست لطف تو بوده و خواهد بود و تا ابد خواهد ماند .
پروردگار من
مرا از شر اوهام و خیالات باطل و شر انسانیان برهان ...که خود این انسانیان مایه شر و اوهام و خیالات کج اند ..

به تو پناه میبرم.

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

سلام بر تو ای ..........

گاهی که fail میشی از این خوشحالی که تلاشتو کردی .همین .

مثل همین قضیه آخر . آرومم . چون تلاشمو کردم . مهم نیست کجا ایستادم یا چرا اینجام . مهم اینه که میدونم کجام . همین . فعلا

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

ای وای من

ای وايِ من، ای وايِ من
زد این دل شیدای من
آتش به سر تا پای من
خاکسترم کردی، چه آوردی، تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی، چه پروازی، که بی بال و پرم

ای فارغ از حال من، چون یاد آورم رو گرداندنِ تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من
گیرد دامن تو راکردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن

ای چشم من، گریان مباش
این‌گونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان مباش

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

request

سلام

من میخوام برای وبلاگم توی blogspot یه آهنگ اضافه کنم ولی موفق نشدم آهنگو به کد تبدیل کنم و اضافه کنم . اگه کسی از دوستان میتونه منو راهنمایی کنه لطف کنه و برام کامنت بذاره .

ممنونم

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

هجوم خالی اطراف..



آبان ها که میشه به نوعی امواج شعری سهراب من رو در خودش میگیره..قلمبه گویی های ناموزون کلام رو به دور می ریزم و ذهنم رو با زلال ترین شعر دنیا یعنی شعر سپهری می شویم . از نظر من ماهیت شناختی شعر سپهری نگاه موزون و تغییرات بنیادین تمام ارزش های نهفته در دنیا ست که کمتر بیینده ای به اون ها توجه میکنه و زیبایی هاشون رو میبینه . در این میان شعر سوره تماشا به علت نقش واضح و بارزی که در زندگی من ایفا کرده و همیشه برام زیبا ترین هدیه لطیف کلمه بوده رو می نویسم . اونایی که من رو می شناسند میدونند که تا چه حد حضور گل های داوودی من رو شاد میکنه..این روزها روز رسیدن داوودی هاست .. داوودی های بنفشی که گاه از خاطر ما ها میرند اما باز هم وقتی که نگاهشون میکنی به زیبایی شون سوگند می خوری و به صداقت بر باد رفته خودت..شاید باور نکنید اما اگر همین چند ماه پیش بود می تونستم ساعت ها و ساعت ها از این شعر بگم. فکرم رو .عشقم رو.تمام مفاهیمی که در وجودم کاشته رو باز کنم ،اما این اواخر گاهی به این جریان سیال درونی اجازه میدم که اهورا رو با خودش ببره بدون این که حتی بخوام فکر مقصد رو بکنم. کم حرف تر شدم .درونی تر . عملی تر ..این بلوغ درونی ،این پوست اندازی سخت ،این عبور ... گاهی این حس رو به من میده که ای کاش هنوز کودک بودم. آرام .زیبا.بی غل و غش . بی هوس .روز هایی که با برف و رنگ غذا کاغذ ابر و باد درست میکردم .روزهایی که ساعت ها سوار دوچرخه قرمز 16 آسمان رو نگاه میکردم و دوچرخه سواری میکردم و بلند بلند شعر میخوندم و اون زانوی همیشه زخم اهورا و شلوار های خاکی و بوی کودکی اش .اون حس های عجیبی که همیشه در خلوت دنج آسمانی ام بین کمد و رختخواب ها دست و پا کرده بودم ..و اون حس صورتی دیوار های اتاقی که پنجره اش به یه درخت مو ،انجیر،آلبالو،خرمالو باز میشد . روز هایی که شب هاش خواب خدا رو میدیدم ..... هر که در حافظه چوب ببیند باغی .....این لبخند کنج لب صورتم رو الان نمی فهمم. ناشی از تاسفه یا شادی!!





به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ،

زيوري نيست به اندام كلنگ .





در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.


و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ،
و به افزايش رنگ .





به طنين گل سرخ ،
پشت پرچين سخن هاي درشت.



و به آنان گفتم :هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.



هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.





آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم

، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟


مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!





سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.





خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.





سكوت آب
مي تواند خشكي باشد
وفرياد عطش؛


سكوت گندم
مي تواند گرسنگي باشد
وغريو پيروزمندانه ی قحط؛

همچنان كه
سكوت آفتاب
ظلمات است

اما سكوت آدمي
فقدان جهان و خداست؛


غريو را تصويركن !!

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

یاد ایام

یاد کلاس دوم دبیرستان افتادم .طبقه اول ردیف دوم. من و فرهاد پرتافته و دیوان رهی معیری که میبردم و وسط کلاسا براش می خوندم.
این حسای عجیب قریب عاشقانه .اهورا و معشوقی خیالی که مدام از بی وفایی هاش شعر میخوند و اون وقتا گاهی میگفت.گاهی می خندید .گاهی گریه میکرد..اون زمانا رو که یادم می یاد یه دلهره عجیبی تو دلم میافته .این گذار سریع السیر عمر و ما آدما که محبت رو از یاد بردیم ..و ما ها که بالغ شدیم ..بزرگ شدیم ..رسیدیم ..و از فرط رسیدگی داریم له میشیم...خراب می شیم...

مهم نیست ...
چند بیت از اون تک بیتی های قشنگ که من و فرهاد براش به به و چه چه میکردم و مینویسم که یادم نره کی بودم..چی بودم؟

****در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند .............یاری غم بین که از من یک نفس هم دور نیست********
*********************************

****چرا آتش زنی در خانه ما.................رهی را با نگاهی میتوان سوخت*********
**********************************

آمد بر من نگار خوی کرده ز می

او زا آتش می گرم و من از خنده وی

گفتم گل من لعل لبت کی بوسم

خندید و به عشوه گفت وقت گل نی ..
****************************

نه باک از دشمنان باشد نه بیم از آسمان ما را ......خداوندا نگه دار از بلای دوستان ما را !!!!
*****************************

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

یشسییسشیشسسبسبض2ث

دارم به این فکر می افتم که یواش یواش در اینجا رو هم تخته کنم برم پی کارم..

اهمیتی نداره که در ذهن من چی هست یا نیست..

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

fear!!




جالب ترین بخش زیستن اینه که آدما می دونن همدیگرو دوست دارن . با هم راحتن . از هم لذت میبرن . وقتی نباشن دلشون برا هم تنگ میشه . گاهی غمگین می شن و به فکر فرو می رن که آیا از دست دادن این انسان کار درستی بود یا نه ؟

مسخره ترین و جالب ترین بخشش هم همینه . با همه این تفاصیل آدما همدیگرو تنها میذارن چون میدونن که طرفشون ممکنه نتونه اون حسابگری هایی رو که در زندگی داشتن برآورده کنه .

این غم منه . این که آدما حسابگری رو عشق می نامند و وقتی که در حسابگری موفق نمی شند فکر می کنند که در عشق شون شکست خوردن و اسم عاشق ناکام رو خودشون میذارن ..

این که آدما نمی دونن عشق چیه ..غم منه ..این که نمی دونن هیچ عشقی بدون شناخت عشق نیست .. و هیچ معیاری جز از خود گذشتگی نمی تونه شناخت بیاره ..من می ترسم از این دنیای بی عشق .. می ترسم از این که همه عقده های جنسی شون رو عشق می نامند . می ترسم از زیستن با انسانهایی که نمی فهمند .. من می ترسم .. با این تفاوت که این بار این ترس داره روح من رو از هم می پاشونه و مثل دفعات قبل نیست که به من زندگی ببخشه ... این ترس عین دستی که بر سر غریقی می ذاری که بکشیش داره منو فرو میکنه توی دریای درونم ...دارم غرق میشم ..در خودم ..تنهایی ام ..دنیام .. و از اون زیر آب آدم ها رو نه به علت شکست نور بلکه با ماهیت واقعی شون مثل هیولا می بینم ..کاش که میشد تغییر داد این بعد زندگی رو .. ای کاش میشد ...

آبان ها که میشه یاد نیما می افتم .. نیما هم آبا نی ی ..
شاید تازه تر ها هست که فکر می کنم چیز هایی رو که من می کشم دیگران هم تحمل کرده اند ..البته معدودی شاید ..اما وقتی شعر آی آدم ها رو می خونم از خودم ،درونم،و خیلی چیز ها می ترسم . من می ترسم .و ای کاش که نترسم..

...

آی آدمها
آی آدمها که در ساحل نشسته
شاد و خندانیدی
ک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پا می زند دائم
روی این دریای تند و تیره و سنگین
که می دانید.....
آی آدمها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل در کار تماشایید....

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

تصمیم!!

حلقه های مداوم پیاپی

تا دورست ..

تصمیم درست صادقانه..

با خود وفادار می مانم آیا؟
یا راه سهل تری انتخاب می کنم؟

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

دستم را بگیر!






تنها آن که بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد

از شادی لبخند بهره میتواند داشت

آن که جای کافی برای دیگران دارد

صمیمانه تر می تواند

با دیگران بخندد
با دیگران بگرید .






چه مدت لازم بوده است
که کلمه عفو
بر زبان جاری شود ؟


تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟




بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم .
بیا آغاز کنیم .

فرصت گران را به دشمن خویی
از دست داده ایم .


و کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست .
تا جبران گذشته را کنیم ..


دستم را بگیر !!!

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

یوگا در ایران



آدما رو که نگاه میکنم همیشه درونم رو جوری تنظیم میکنم که هرگز راجع به اولین رفتار ها و حرفاشون قضاوتی نداشته باشم . چه خوب چه بد . هیچ وقت آدمی رو در نگاه اول نتونستم رد کنم یا بپذیرم .البته بعضی ها اینقدر منفی اند که میشه با یه ذره توجه انرژی های منفی متصاعد شده توسط اون ها رو جمع کرد و توی همون دقایق اولیه از دستش فرار کرد ولی اهورا عادتاً به زمان اجازه گذار میده تا ببینه که در فراخور این ثانیه ها رفتار یه انسان تا چه حد به اون چیزی که مدعی اثباتش هست نزدیکه.


دقیقا یادم نیست این حرفو از کی شنیدم ولی اثرش خیلی روشنه در ذهنم که عادت ما ایرانی ها غالبا ً اینه که در هنگام نشست و برخاست با همدیگه هرگز از شبا هت هامون نمیگیم و دقیقا از تفاوت هامون شروع میکنیم به سخنرانی کردن !


اما در هر حال در برخوردم با انسان ها همیشه در پی اون بودم که به یه دید همه جانبه یا حداقل نزدیک به همه جانبه درباره رفتار و جزییات خلقی و روانی و روحی اون انسان برسم .هرگز آدم ها رو توی فایل های مشابه هم دسته بندی نکردم بلکه به هر فردی یه فایل جداگانه اختصاص دادم و اون رو طبق عادت های روزانه من و اون جز موقتی ها یا دائمی ها قرار دادم ..اینجا شعر حافظ به مغزم میزنه که میگه:هرگز م نقش تو از لوح دل و جان نرود .


در هر صورت متن اخیر رو به این بابت نوشتم که تعداد انسانهایی که باهاشون برخورد دارم و دارن از کلاس های خودشناسی ،تمرکز،روان درمانی،انرژی درمانی ،یوگا ،تفکر درمانی و به زیستی روحی استفاده میکنن بیشتر میشه .


با دقت اخیر در این افراد به یه نکته مهم رسیدم که در خیلی از اونها و( نه همه اونها ) مشابه بود .

خیلی از اونها تنها یه دغدغه براشون بوجود اومده بود :

توجه به خود !!


اونها طی این کلاسها درسته که به باور توجه به خویشتن درونی خویش رسیده بودن اما عملا بطرز ایرانی گونه ای اون اصالت رفتار محبت آمیز و عاشقانه در محبت به دیگران رو از دست داده بودند . دیگه هیچ میلی به جز خود زیستی و خود ارضایی از آن گونه مغرورانه ای که موجبات تحقیر و بی اعتنایی گونه ی دیگران رو فراهم میکنه نداشتن.


افسوسم تنها از اینه که چرا ما ایرانی ها غالبا ً همه چیز رو نه اون طوری که شایسته فراگیری اون هست می آموزیم ...

این شعر رو به یادم میآره ..




ای کاش آب بودم

گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي.

ــآدمي بودن حسرتا!مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن.

نمي‌بيني؟

ای کاش آب بودم

ــ به خود مي‌گويم

ــنهالي نازک به درختي گَشن رساندن را(ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکننددر آتش سوختن را ؟)

يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌ جاودانه بخشيدن(ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنندبه لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)

يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌ي يرضايت ِ خاطری احساس کردن

(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

در ميداني جوشان از آفتاب و عربده

تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟

حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزد

قابيل

ِ برادر ِ خود شدن يا جلاد ِ ديگرانديشان؟

يا درختي باليده‌ناباليده راحتاهيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)

□مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم

با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودم

گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.آه

کاش هنوزبه بي‌خبری قطره‌يي بودم پاک از دَم‌باری به کوه‌پايه‌ یي

در اين اقيانوس

ِ کشاکش ِ

بي‌داد

سرگشته

‌موج ِ بي‌مايه‌يي


۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

سیاه مشق عشق



وقتی ناقوس کلیسای جامع هفت ضربه نواخت،ستاره ای شفاف در آسمان همرنگ گلسرخ تنها بود .

یک کشتی با ضجه ای دلخراش ساحل را وداع گفت . و حس کردم حسرت تمام عشق هایی که می توانستند به سرانجام برسند و نرسیدند
در گلویم بغضی ناگشودنی شد و گره خورد.دیگر طاقت نیاوردم. گوشی تلفن را برداشتم و جان بر لب و خیلی آهسته (از ترس آن که مبادا اشتباه کنم)چهار شماره گرفتم و با سومین زنگ صدای آشنایی را تشخیص دادم . نفس راحتی کشیدم و گفتم :سلام خانوم خانوما.از بابت بد قلقی امروز صبح معذرت می خواهم . او خونسرد جواب داد :بی خیالش . منتظر تلفنت بودم . .هشدار دادم: می خواهم دخترک همان طوری که به دنیا آمده منتظرم باشد . و بدون یک ذره بزک.

خنده ی تو دماغی اش را سر داد . گفت:هر چه تو بفرمایی . اما اینجوری از لذت اینکه تکه تکه ویواش یواش پوست هلو را بکنی محروم می شوی . نمی دانم چرا اما غالب پیرمردها معمولا از این کار کلی کیف میکنند .

گفتم :من می دانم :چون دائم پیرتر می شوند .حرفم را بی چون و چرا پذیرفت و آویزه ی گوش کرد .

گفت :خیلی خب .پس قرارمان امشب سر ساعت ده . قبل از اینکه تنور سرد شود!!



بر گرفته از کتاب ((خاطرات روسپیان سودا زده من )) ((گابریل گارسیا مارکز))


توضیحات خودم:

از سنی حدود 14 سالگی که قدم در اولین کلاس دبیرستان گذاشتم و نفسی در غبغب انداختم که مردی شده ام، در فاصله مابین دبیرستان انقلاب اسلامی! و منزل کتاب فروشی دست دومی را پیدا کردم که همیشه به آن سری میزدم و پس انداز های کم شمار خود را به خرید کتاب هایی که به زعم خود ((بدون سانسور)) می پنداشتم اختصاص می دادم . یادش بخیر . اولین بار بود که با نوشته های گابریل گارسیا مارکز آشنا شدم. نویسنده ای که فکر میکنم بعد از قریب یکدهه هنوز هم نویسنده اول ذهن من است ..صد سال تنهایی که مرا میلیونها سال در خود فرو کرد . گزارش یک قتل .داستانهای کوتاه و .......

تنها خدا می داند که چقدر سبک عریان نوشتن این پیرمرد آمریکای لاتینی را دوست دارم...

از او بیشتر خواهم نوشت ...

هر کدام از دوستان که می خواهد نسخه ی پی دی اف کتاب خاطرات روسپیان سودا زده من را ،برایش ایمیل کنم،پیغام بگذارد. چون این کتاب بعد از اولین چاپ توسط انتشارات نیلوفر در پاییز 86 از بازار جمع آوری شد.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

تولد دوباره وبلاگم..

این که دوباره بلاگر متولد شده رو به فال نیک میگیرم . برای من تقریبا از آخرین پستم قطع شده بود .حس پرنده ای رو داشتم که قفسش رو اونقدر کوچک کردن که حنجره کوچیکش دیگه میلی به آواز خوندن نداشت .من اگه ننویسم می میرم . به همین راحتی .
حتی اگر مخاطبم نداشته باشم احساس میکنم مجرای مغزم با نوشتن روان میشه . بخاراتی که مثل سراب در گرمای کویر مغزمو می پوسانه با نوشتن از بین میره . من میشم یه جوی باریک .یه برکه کوچیک .که با خنکای روحم عطش پاهای خشته ی رهگذری رو می زدایم..
با این همه ای کاش آب بودم
گر آن بودمی که خود خواستمی...

۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

مادرم مي گفت صبحي موسم دلگيري است...من به او گفتم زندگاني سيبي است گاز بايد زد با پوست..



گاهي دم عصر تر ها،حس مي كنم كه آرامشي ناهمگون تمام وجودم را در بر ميگيرد.فارغ از هر تشويش يا حس اضطراب گونه اي كه دلم را چنگ بزند..لحظاتي كه دلم ميخواهد با يك لباس باز روشن گشاد آرام آرام قدم بزنم..دم عصرهاي پاييزي روح و جسم خود را در مقابل نوازش دستان خنك باد پاييزي بگذارم..رها شوم از هر آن چه كه مرا در بر گرفته .دكمه ي پيراهنم را بگشايم و اجازه دهم كه اين خنكاي دلنشين ،روان سوزان تن آتشناك و داغ گونه مرا از التهاب خويش برهاند كه ديگر خود را براي گرماي بيش از حد وجود شماتت نكنم..ساكت شوم ..حتي اگر بهترين شنونده دنيا را داشته باشم .. چه اگر او بهترين باشد ميداند كه گاهي نياز به سخن گفتن نيست و اگر از روي شيطنت سرت را بر چشمان اهورا بگذاري مي تواني سكوتش را بشنوي ..سكوتي ساكت ..سكوتي فرياد..فريادي ساكت..


آرام گاه بر ميدارم و نفس مي كشم و پر مي شوم از هواي لطيف و پوست نازك مهر ماه..كودكان را مي نگرم..به سادگي شان ..به روح لطيف شان ..به جسم هاي نيم لخت و ظريفشان خنده ام ميگيرد..آه كه اين صورت كودكانه چه سان ژرف لذت بخش است..


مي دانم كه با چشم هايم مي خندم و مطمئن از اين كه در اين گرگ و ميش عصر هيچ كس در هاله ي نيم تاريك روشن چهرم ام نميداند كه مردي آرام آرام با چشمايش مي خندد..به ياد مي آورم..فراموش ميكنم..مي بخشم...مي بخشندم...


و اين بلوغ نازكي كه در زير لايه هاي پوست گندمگون تنم رخ مي دهد را ارج مي نهم ..چه اين گذار كودكي به سالخوردگي روح هرگز خاطر كسي را به گمتن من نيازرده است..امروز را مي بوسم ..هواي پاك دم عصر تر هايش را....


واپسين آفتاب شبانگاهي
نشاندهنده راهي است
كه خواهان در نوشتن آنم
ابرهايي كه با وزش باد در حركت اند ..
نشان دهنده راهي است
كه خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها،زير قدم هايم

ميگويد:بگذار تا فرو افتي
آنگاه راه آزادي را باز خواهي يافت..

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

پاییز مبارک!!


(پاییز همیشه منو به یاد کوه می اندازه ..چه بیشترین کوه ها و مهمترین اتفاقات زندگی من همیشه در این فصل پر رمز و راز به وقوع پیوسته..یاد کوه هایی که با دایی ام می رفتیم و شعر ها و خنده هایی که داشتیم..یاد بهمن که این شعر اخوان رو همیشه می خوندیم توی کوه(سر کوه بلند ...) بی خیال این که روزی این شعر روی سنگ مزارش نوشته خواهد شد ...یاد کودکی و عشق و خیلی چیز هایی که در دل نرم این پاییز نهفته است ..دیشب به خودم گفتم که پاییزت مبارک..من همیشه فصول دیگر رو تاب میارم که کمی روحم رو به خنکای پاییز بسپارم ..التهاب درونم با هوای ملایمش فروکش میکنه ..مهربون میشم و مهربون تر .. یاد ...

این شعر قدیمی الان یه لحظه ذهنمو نوازش داد ..

چه دلنگرانی،گاه،
وقتی که با منی
و من پیروز تر و سر فراز تر از دیگر مردان..!

زیرا نمی دانی
که در من است
پیروزی هزاران چهره ای که نمی توانی ببینی ،
هزاران پا و قلبی که با من راه سپرده اند ،
و نمی دانی که این من نیستم ،،
من ای وجود ندارد..
من تنها نقشی ام از آنان که با من می روند ..
که من قوی ترم،
زیرا در خود ..
نه زندگی کوچک خود
بل تمام آن زندگی ها را دارم ..
و همچنان پیش می روم
زیرا هزاران چشم دارم،
با سنگینی صخره ای فرود می آیم
زیرا هزاران دست دارم ..
و صدای من در ساحل تمامی سرزمین هاست ..
زیرا صدای کسانی را دارم
که نتوانسته اند سخن بگویند..
نتوانستند آواز بخوانند
و امروز با دهانی نغمه سر می دهند ..
که تو را می بوسد..

به یاد بهمن..دایی ام ..آقای نمکی ..و گاهی دکتر..اون شعر اخوان رو می نویسم اینجا..شعر های میکده های قدیم ..عرق نرم و سبک..مستی نرم و روان..کاش کسی میفهمید مستی روان رو ..

شاید اگه تونستم عکسا رو اسکن کنم یه عکس از قدیما بزارم ..از کوه..برف..کودکی تر ها ..

سر كوه بلند آمد سحر باد
ز توفاني كه مي آمد خبرداد
درخت سبزه لرزيدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد


سر كوه بلند ابر است و باران
زمين غرق گل و سبزه ي بهاران
گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است
براي آن كه دور افتد ز ياران

سر كوه بلند آهوي خسته
شكسته دست و پا ، غمگين نشسته
شكست دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته


سر كوه بلند افتان و خيزان
چكان خونش از دهان زخم و ريزان
نمي گويد پلنگ پير مغرور
كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان


سر كوه بلند آمد عقابي
نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد
غروبي بود و غمگين آفتابي


سر كوه بلند از ابر و مهتاب
گياه و گل گهي بيدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بيدار ، گويند
كه هستي سايه ي ابر است ، درياب


سر كوه بلند آمد حبيبم
بهاران بود و دنيا سبز و خرم
در آن لحظه كه بوسيدم لبش
را نسيم و لاله رقصيدند با هم

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

باز باران

..خرمالو های برف گیر حیاط ..



هر گاه که باران می بارد من از کنار شکاف نرم و مطبوع خاکی که فریاد عطشش را با بوی نم و طراوت تازگی آب فرو می نشاند زایید ه می شوم .
باز هم زادن و زاده شدن . همان حس بی ریای همیشگی.
صدا و هوای باران تنها امیدی است که گاه باعث می شود از کلبه تنهایی اتاق خویش بدر آیم . اتاقی که محصور در 4لای پرده بدور از تمامی جماعت دنیا حتی نور برای خود ساخته ام . و تنها به یاری ملایمت رنگ بنفش کمرنگ داوودی گونه اش شبها را به سر می آرم .
اما راستش را بگویم که حسی آنی چنان مرا با باران پیوند داده که این توی در توی اتاقم را رها کرده ام .پرده ها را کنده ام و پنجره اش را تا به آخر باز گذاشته ام تا بوی یاس اتاقم عرش خدا را پر کند ..
باران فرشته ای است که همواره مرا به عرش می برد.بویم را .نیازم را .خواستم را ..
در دور نمای خوش بوی بیرون پنجره اتاقم رقصیدن درختان ابریشم را به نظاره نشته ام ..با گل های زرد و سبز و زنبوری که گاه مرا در خیال هم آغوش سبزینه چشمان نگاری میکند که سالها در درون خود پروده ام .. در گوشه دیگر حیاط حجب و حیای درخت مو که خموده ظاهر آرام آرام از دیوار های حایل همسایگی مان نمو میکند و اگر یادمان بیاید ما انسانهای بی رحم پای آن درخت نفت ریختیم تا ریشه هایش را بخشکانیم ..ای کاش معرفت وفاداری به یکدیگر را از درخت مو حیاط پشت خانه مان یاد می گرفتیم .. گوشه های حیاط سرشار از خنکای روح انگیز سبزینه اندوه دو یاس غمگین دور از هم است ..
نگاه که می کنم چشمم به ساقه تنومند انجیری می افتد که به جرم بی باری گردنش زدیم و ساقه اش همچنان استوار در گوشه ای از حیاط لم داده و برف و بوران و تلخکامی گرمای ویران نهاد تابستانی خم به ابرویش ننداخته که هیچ،در فکر ریشه دوانیدن دوباره است .. به یاد می آورم که در کودکی ام این درخت چه سان بزرگ بود که من و امین برای چیدن انجیر هایش می بایست مراقب می بودیم که به شاخه های بالای آن نرویم ...
مشام من پر از بوی خاک باران زده است .سبزینه اندوهی در درونم ریشه دوانیده ..تو گویی تمام عمرم من همین اندوه بوده ام.
از خرمالوی پر بار آ« گوشه حیاط هر چه بگویم کم است .. همواره مرا به یاد سینه های پر شیر مادر گیتی می اندازد که چه سان با این فرزندان ناخلفش مهربان است ..در حیاط ما مهربانی هست ..خانه من وجود من است .درست مثل قالبی که تنم را در بر گرفته . درست مثل بغض فرو خفته انتهای گلو و چشمانم که با هر بار نوازش باد پاییزی مرا یک قدم به رهایی اشک بیشتر رهنمون می کند ..
ایوانی که شب های زیادی در آن خوابیده ام و همواره چشم براه ستاره دنباله داری بوده ام که چشمکی به کودکی من بزند و مرا به خواب ببرد ..
باران پاییزی از راه میرسد.دوباره پاییز با همان دل انگیزی نازکش انگشتانش را بر پوست کشیده بغض حباب گونه اهورا میکشد ..
پاییز یادآور قرن هایی است که زیسته ام و تا خنکای دل انگیز کوباننده زندگی،،تا آن صبح تابناک اهورایی ،منتظرش می نشینم تا غبار گرمی و هرمینه غم تابستانی را از وجود نازکم پاک کند ..
باران تلخی هایم را شاید بشوید..هر بار که باران می بارد به آسمان که مینگرم خدا را می بینم که بر چهره ی مغفول بندگانش لبخند میزند ..بوی خدا در اتاق من جریان دارد ..پنجره را که باز میکنم پر از خدا میشوم ..پر از مهرش ..پر از اشکش ..پر از بارانش ..
زیر این نوازش هرمان گونه،فراموش نکنم که بنویسم بزرگترین دقایق زندگی من در باران رقم خورده و یاد این هدایای خداوندی خود را هرگز از خاطر نازک خیال نرم طبع افسونگر خویش به در نخواهم برد..
دقایقی که میدانم هر چه که بوده حتی تلخی هایش نمادی از هدایای مادر گیتی وخداوند مهربان به اهورایشان بوده..
باران تلخی هایم را شاید بشوید..هر بار که باران می بارد به آسمان که مینگرم خدا را می بینم که بر چهره ی مغفول بندگانش لبخند میزند ..بوی خدا در اتاق من جریان دارد ..پنجره را که باز میکنم پر از خدا میشوم ..پر از مهرش ..پر از اشکش ..پر از بارانش ..

ببار ای بارون ببار ...
با دل و به هوای زلف یار
بر کوه و دشت هامون ببار
ای بارون
ای بارون ماه و دادن به شبهای تار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون ..
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای بی مزار
ببار
ای نشانه ی خدا
ببار...

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

با همه پوچی از تو لبریزم..

..سراب نیلوفر کرمانشاه..
گاهی که امین می گفت اهورا جز درس خواندن هیچ کار دیگه ای بلد نیست ،ته ته های دلم می خندیدم و می گفتن حالا ببین و تعریف کن...

حالا که وقت کار شده می بینم جز کار هایی که رد بویی از درس و کتاب و نوشتن توی روحش جریان داره شاید زیاد چیز دیگه ای ندونم .جز سبکی دلپذیری که گاهی از بار هستی رو شونه هام حس میکنم..و روز هایی که سنگینی رو به امید سبکی پی میگیرم..
اعتراف به ندانستن ها رو دوست دارم . در این روزگار انسان های مدعی !!!!...

همه اونایی که عشق و محبت و دوستی به انسان ها رو فریاد میزنند..ادعای انسانیت لحظه ای از ورد زبانشون دور نیست ..حتی مرد های مو سفیدی که گاهی بهشون حس خوبی دارم ..همه اینا مدعی اند ..

ادعای لبخند دارن در زمانه ای که هیچ مرزی بین لبخند و تباهی نیست .. سرشون رو توی کلاه خودشون بردن و تنها برای قشنگ حرف زدن گاهی از معرفت انسانها میگن .

معرفتی که نیست..نه در دل من ..نه در دل تو ..نه هیچکس ..بیا فریب ندیم خودمون رو ..
می توان با هر فشار هرزه دستی فریاد زد :
آه من بسیار خوشبختم ..
نیلوفر های روییده در مرداب سراب نیلوفر حس خوبی رو به یادم میاره.. .


روزگاری شده که عشق ها فقط خاطره ای مکتوب در دل عاشقان ناکامی هست که هرگز فرصت تماس جسمانی با معشوق خودشون رو نداشتن ..
و من هم ترجیح میدم همون بچه کوچولوی زرنگ چهارم دبستان مدرسه خوارزمی باشم که شب ها به دختر بسیار جوانی که تازه گیها معلم هنرشون شده و با دست هاش انگاری تمام خط های دنیا زیبان عشق بورزم...
چیز هایی که من در ذهن خودم از نمود یک رو راستی واقعی با خودم دارم ...دختری که من رو از دنیای کودکانم رها کرد و همیشه طعم تلخی از ناکامی رو در وجود بچه 10 ساله ای که تازه تازه شعرهای حافظ رو حفظ میکرد به یادگار گذاشت ...

بعد ها فهمیدم که بزرگترین مشکل اهورا این بوده که هر آنچه رو که نمی بایست ،زود تر از موعد فهمیده...حتی تجربه ی تلخ اشتیاق و ناکامی رو ..
شاید هیچ کی یادش نیاد اما مجیدی که سر و سری داشتیم باهم یادشه که اهورا مشق خط ادب آداب دارد رو سر کلاس با این شعر حافظ
جا به جا کرد(بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن ......به خنده گفت کی ات با من این معامله بود)(شعری که از دایی ام یاد گرفته بودم) و شاید درست یادم نباشه ولی از اون روز به بعد اهورا هرگز خانم معلم نقاشی اش رو ندید ..یاد نابه کاریهات بخیر مجید!

نمیدونم چرا الان بعد 13 سال از اون وقایع اینا اومدن توی ذهنم...شاید دلیلش دیدن cash back بود ..فیلم عامیانه ای که برای من مفاهیم قشنگی داشت ...همین ..
اگر یکبار دیگر زاده میشدم هرگز به کسی این اجازه رو نمیدادم که بهم بگه دوستم داره ..شاید اینجور با اندیشه والاتری انتظار یک عشق ما ورا الطبیعت رو میکشدم..ولی الان میشه گفت که اعتمادی به این جمله و مشابهات نمونده...عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم..

امسال دیگه هرگز سراغ هیچ گلخانه داری نخواهم رفت که قلمه گل داوودی بگیرم ازش ..
همین الان که این جمله رو نوشتم دوستی این اس ام اس رو داد ..می نویسمش ..رهام ..ممنون مژگان خانم برای اس ام اس.
دل کس به کس نسوزد
به دیار ما به عهدی
که غزال باره اش را
به پلنگ می فروشد


که صدف هر آن چه دارد
به نهنگ می فروشد ..

همه جا دکان رنگ است
همه رنگ می فروشند .
دل من به شیشه ارزد
همه سنگ می فروشند
همه سنگ می فروشند ..

تفعلی زدم .اومد .
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افکنی

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

روزگار ..

روزگار بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته ها انبوه

روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سال خوردن به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر سر آوردن


من از این خسته ام که میبینم
تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه ای ز باغی نیست


روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روزگار پلید و دژخیمی
بر سر دار یار بردن ها


روزگار هلاک بلبل ها
جغدها را به شاخه ها دیدن
روزگاری که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگ دیدن

من از این خسته ام که میبینم
تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

لوبیای سحر آمیز



انسان تصویری از نسیان و فراموشی ،در لابه لای زندگانی دفتر گونه خویش ،چیز ها را درست در آن لحظه که دارد قدر نمیداند و
پس از فراز سالیان مغموم و گمگشته در حسرت نداشتن چیزهایی که داشته سوگ جدایی به سر می دهد .
نمیدانم چرا این بیت چند روز است که باز در ذهنم میزند .
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند ....

به هم ریختن کتاب خانه اتاقت هر سودی که نداشته باشد شاید تنها خاصیتش این باشد که دوباره آن عکس ها و خاطرات و کتابها و آن دل لرزانک ترین لحظاتی که می بایست تنها در آن لحظه که می بودند تجربه شوند و نه غیر از آن میبینی و از نو همه چیز برایت زنده می شود.بازخوانی جوانی ها .شب ها .بوسه های پنهان .باز خوانی هر چه که نامش را خاطره میگذارم . خاطره های سرد . در فصل شمشیر و لاله . در فصل کباب قناری بر آتش سوسن و یاس ..

نگاه که میکنم در این سالها مدام در پی گم کردن خود خویشتن بوده ام لابه لای لایه های درونی کتابها .دیوارها . کاغذ ها ..
رد بویی از یاس پرپر ذهن .. پس از عبور از دروازه تن ...
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم ......

امروز دوستی برایم نوشته بود ...
درد عشق و مفلسی صعب است می باید کشید ...

در هر حال رهایی غمگینانه خود را می ستایم ..
.شاید من آن قلعه باشم که بر فراز ابرها بر دروازه های خیال دلپذیر کودکی نقش بسته ام که به امید دزدیدن چنگ غمگنانه نواز روح من ،،هر شب خواب لوبیای سحر آمیز می بیند ...

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

این صبح تابناک اهورایی

پنجره رو باز میكنم به امید نسیم
به امید درخت
به امید اهورای بی نظیر شب تنهایی
و باز تو نیستی
تا كی این انتظار مرا با خویش به هر سو خواهد كشید؟

خوبه حداقل چیزی که توی امسال بدست آوردم این احساس شور درونی و زیبایی شناختی لحظاتی که بهترین و بهترین هدیه های خداوند هستن که به من داده می شه .
قدر دقایقم رو میدونم . میبینمشون.با هم بودن .زندگی.مردم.من معجزه لحظات رو میبینم و بهترین آرزوم اینه که همه معجزه ی ثانیه ها رو درک کنن .
نمیدونم چرا از این خوشحالم که قطع رابطه همه جانبه من با همه از طرف من نبوده .لا اقل انسانها رو اینقدر دوست داشتم که هر انسانی در ذهن من دارای خاطرات زمانی و مکانی هست . به این معنی که همیشه یاد تمام انسان هایی که در زندگی من بودن .دوستانی که بودن و نیستن و شاید حتی کسانی که ممکنه الان فوت شده باشن در روح من جاریه . با این تفاوت که خیلی از آدما جز انگشت شماری از اونها دیگه اون اهمیت سابق رو از دست دادن برام . شاید الان دیگه اهورا بی تفاوت ترین آدم دنیا باشه نسبت به خیلی چیزا اما حداقل چیزی که هست اینه که بالغانه محبت میکنه . اینو خودم به خودم در چند وقت اخیر ثابت کردم و بعد مدت ها از این احساس رضایت میکنم .
مهم همینه که خودم می فهمم حرفای خودمو.نگاهم ثابت و لبخند داره . حالت چهره ای رو که دوست دارم .خوشم میاد . انگار دارم از هزاران متر ارتفاع سقوط میکنم .بی تقاوتم . دوسش دارم . نرمم.مهربونم.
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری ...

۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

يادداشت هاي كم حوصلگي

حرفاي زيادي توي مغزمه
اما حوصله نوشتن ش رو ندارم
همينم كه هستم
و به زور چيزي رو درونم تغيير نميدم !
مگه اين كه خودش دوست داشته باشه تغيير كنه .
به تجربه فهمیدم که غالب ایرانی ها وقتی که خیلی باهاشون خودمونی میشی و یه ذره تحویلشون میگیری دیگه واقعا احساس میکنن که می تونن هر رفتاری رو با تو داشته باشن یا هر حرفی درباره تو و افکار و شخصیتت بزنن.گر چه که خیلی مهم نیست برام اما واقعا دیگه حوصله ی این جور آدما رو ندارم . حتی حوصله این که ذره ای فکرمو بهشون مشغول کنم . به هر کی که بیشتر بها میذاری فکر میکنه که ببین دیگه من کی هستم که فلانی اینقدر ما رو تحویل میگیره . در صورتی که واقعا ...
هیچی ولش کن
فعلا
باي

۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

تو مگو ما را بدان شه بار نیست..با کریمان کار ها دشوار نیست...


دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد

درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران
بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

ترازو گر نداری پس ترا، زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد

ترا بر در نشاند او بطراری که می آید
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد

بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد

نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد

بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد

به نُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد

چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد

چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد

چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

..

این پیده ای عادی است که ما با نقابهایمان زندگی میکنیم .
اما یک روز این نقابها برای خودمان شکسته خواهد شد
و پس از آن همواره در حقیقت خود خواهیم زیست .

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

نبش قبر



این شعر را شب امتحان تحلیل سازه های 2 فکر میکنم اواخر اسفند 85 سروده ام ..شاید رد بوی شعر های شاملو را در آن بتوان حس کنم اما به کاغذ پاره های تحلیل سازه ها و قابهای چند درجه آزادی که نگاه میکنم دقیقا مجسم میشود که 4 صبح پانزدهمین روز اسفند 85 مانند تمام روز های دیگر من نه تنها انسانی نبوده ام که فکر کنم و حرف بزنم ،بلکه هر آنچه که درون مرا به تراوش وا داشته است را بر روی کاغذ خط خطی کرده ام .. نمی دانم ..حس غریبی است نبش قبری که این روز ها از خود و خاطرات و عکس ها و نوشته هایم میکنم ..چه آن که همه ی آن ها در من تاثیر بسیار اندوهناکی میگذارند و من حس میکنم که رد بوی این اندوه را در لا به لای عطر تلخی که برای خودم خریدم بتوان حس کرد .. چه این که این تلخی بوده است که مرا رشد داده است ...این جایگزینی روح در تابع هرمینه،هاری هالر،سابینا،فرانتز،امیل،و شراب سرخ بورگانتی که مزه مزه می باید کرد وگر نه سنگینی اش تو را میگرد ...


این همه را گفتم ولی شعر را ننوشتم ..

این هم از شعر ...


من آخرین وارثان بودم

وارثین تلخینه ی اندوه

در کوچه های پر پیج خم زمانی

که در ثانیه ابدیت متوقف است ..

در معبر های تنگ شادی ..

در گذر از عصیان خویشتن..

پر کنار پرچم های بر افراشته بر قله های تجارب شکست خویش ..

با شادی هلهله وار از فتح اندوه.

من آخرین عاصیان بودم ..


آخرین عاشقان

که از این گونه عاشق مردن

مرگ مرا نصیبی بیشینه بوده است ...


مرگی در لابه لای کوچه های تنگ طغیان و فهم

در لا به لای پستان های پر شیر مادر شعور ...

آه ای مرگ عاشق کنون چه اندازه بر تو محتاجم....

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

سکوت

سکوت راضیت می کند . وقتی که درونت پر از طوفان های سهمگین حقایقی است که تو را با تمام ابعاد وجودت در گرداب عمیقش می مکد،و تو در اوج تنهایی و سرگردانی بدانی چند لحظه تا غرقه شدن کاملت بیشتر نمانده...حس غریبی داری...وقتی میدانی که مرگ راضیت میکند ...وقتی که میدانی مرگ تنها موهبتی است که این دنیا به انسان های واقعی اش میبخشد ..وقتی می دانی که مرگ همان طوفان خشمگینی است که جامه دروغ را از تنت می زداید و عریانت میکند و تو در اوج نا امیدی برای ادامه حیات ناکام خویش تسلیم دست های سنگین اویی ...آرزو های بهبودی زندگی و لذت بردن از آن برای انسان های واقعی سرابی بیش نیست ...
همیشه اواخر مرداد به این افسردگی ملموس پاییزی دچار بوده ام ..این حسی که درون مرا پر از سکوت میکند ..حسی که تو را وا می دارد همانی باشی که هستی ..ساکت ترین انسان ها دقیقا همان هایی هستند که درونشان از تمامی ما پر آشوب تر است ..
اواخر به سکوت پناه برده ام . لبخندی کنار لب و سکوت .وقتی درون تو پر است از چیز هایی که خودت هم سر در نمی آری انتظار بیهوده ای است از دیگران توقع درک داشتن .. همه چیز از همین توقع ناشی میشود ..وقتی که توقع ات را از تمام نسان ها میبری آنگاه محبت هاشان گرمی ملموس تری برایت میگیرند و سردی هاشان را به راحتی از یاد میبری ..آنگاه خود را تنها تصور میکنی و شعله های آتشی که گرماشان را در آخرین دقایق حیات روحت در ساحلی شنی و سنگی لمس میکنی و دریای بیکرانی که که برایت شاخ و شانه میکشد که تو شجاعت غرقه شدن در این همه حجم طوفان را نداری و روح اهورا را میبینی که به دریا می خندد ..در میان خنده اش میگرید و نفس های تیغواره ی خود را در گلو فرو می برد و با هر نفس چاکی روح تنگین دل خویش می زند و بندی میگشاید ..
این اواخر به حدی که حس پرواز دارم که گاهی تاب کنترل این روح عصیانگر را در درون کالبد هزار سوی خویش از دست می دهم و در عمق بی واژگی کلام به عظمت سکوت پناه میبرم و فریاد خفه در گلو ..راهی است به دریا در درون ما ...

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

/?


۱
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
۲
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

۳
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
۴
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
۵
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
۶
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
۷
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
۸
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
۹
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
۱۰
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
۱۱
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
۱۲
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

چيني نازك تنهايي


به سراغ من اگر مي‌آييد

به سراغ من اگر مي‌آييد،
پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگ‌هاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر مي‌آرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شن‌ها هم، نقش‌هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا مي‌آيد.
آدم اين‌جا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت پيداست.

به سراغ من اگر مي‌آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.

چيني نازك تنهايي من


۱۳۸۷ مرداد ۱۰, پنجشنبه

پرنده ناگهان زيباست...پرواز را به خاطر بسپار...پرنده مردني است..



آمده ام كه بنويسم.انگار تمام نوشته هاي من مي بايست با اين جمله شروع شوند . چون هرگز قبل از آن كه اين جام دروني پر شود تصميم نداشته ام كه بنويسم . هرگز ذهن خود ر براي نوشتن چيزي و سخن راندن از موضوعي مرتب نكر ده ام.من افسار گسيختگي ذهني خود را دوست دارم.درست آن لحظه كه حس مي كنم اين رفتار در تاريخچه زماني ذهن من سابقه اي طولاني دارد .نميدانم .شايد هم به مازوخيستي دروني مبتلايم .هميشه از بي نظمي اطراف ذهن خود حس دلپذيري داشته ام . حتي از بي نظمي دروني اتاقم كه زماني بوي كاغذ و كتاب هاي انباشته و قديمي و طعم دلپذير شرابي كه آن را درست در گوشه درايور سفيد كمد اتاقم پنهان مي كردم ..

من مدت هاي زيادي را براي نظم دادن و سر و سامان دادن به تمامي احوالات گسل مانند زندگي خويش صرف ميكنم ..و به يكباره گويي كه اين نظم ها دشمن من شده است ،بر آن حمله مي برم و نابودش مي كنم...گويي اين تمايل به نظم در زندگي من تنها از دوران مسبوق به كودكي ام و خانواده اي كه در آن رشد كرده ام نشات ميگيرد و تمايل بي نظمي از بر هم ريختگي درون و آنچه كه مبتداي بالفعل جاري شدن دقايق من در سرچشمه حيات من است .توحش !


وحشي بودن،گسيخته افسار بودن ،رها بودن ،حس هم آغوشي ،مست شدن،تاختن،عشق ورزيدن،تنهايي ،بيابان گردي ،گرگ بودن ،اسب بودن،و هر چه كه در آن حسي مبتني بر رهايي از سيكل منظم دنيا بوده همواره مورد تاييد و تصديق ذهن من است .

حتي اين بي نظمي كلام كه هرگز نمي دانم ذهنم مي خواهد جمله ي بعدي را چگونه آغاز نمايد ..من با آن چه كه مي گويم ،زنده ام .

تصور حيات بدون كلمات دروني من دشوار ترين كار دنياست .چه هرگز نتوانسته ام خود رادر طبقه بندي انسا ن هايي بگنجانم كه همه چيز را در حد تعادل مي خواهند . زن را ،خدا را ،تمايلات جنسي را،كار را ،همه چيز را براي اين ميخواهند كه زندگي خود را آهسته آهسته به پيش برانند ..هرگز انسان محافظه كاري نبوده ام .و هرگز نتوانـــسته ام آن چه را كه براي ادامه تعادل زنــدگي ام لازم است در حد نياز و نه بــيشتر بخواهم .اكســـير زيــبايي و حيات جاودان تنها براي من در افراط هـــمه چيـــــز بوده اـست ...

تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...


.سعدي را باز كردم .فرمود :آشفته حال را نبود معتبر سخن ..گفتم اي شيخ ،،سر چه داري كه اگر آشفتگي در كار نباشد،سخني نيست ..فرمود :وصفي چنان كه لايق حسنت نمي رود...


حرف هاي زيادي دارم ..دستهايي خسته ..چشماني كه خواب آلوده بيداري شبي ديگر از شبهايم را به انتظار مي نشينند..

از حقارت كلام به بال هاي پر نيروي شعر پناه مي برم ...ام مرا به برتر از پرواز ميبرد..

دريچه ي باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است .

اما ،بال از جنبش رسته است .

وسوسه چمن ها بيهوده است .

ميان پرنده و پرواز فراموشي بال و پر است .

در چشم پرنده قطره بينايي است :

ساقه به بالامي رود . ميوه فرو مي افتد.دگر گوني غمناك است .

نور،آلودگي است .نوسان،آلودگي است .رفتن،آلودگي .

پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است .

چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند .

سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است .

سرشاري اش قفس را ميلرزاند .

نسيم ،هوا را مي شكند :دريچه قفس بي تاب است . .

پرنده ناگهان زيباست ..

۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

ترنم...






دلم گرفته است
دلم عجيب گرفته است ،
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد .
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !


واسب،يادت هست؟
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ،سكوت سبز چمنزار را چرا ميكرد .
و بعد ،غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها و
دلم گرفته ،دلم عجيب گرفته است .


و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج ميشود ،
خاموش،
نه اين صداقت حرفي،كه در سكوت بين دو برگ اين،
گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف ،
نمي رهاند..
و فكر ميكنم،


كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد ،
شنيده خواهد شد .

۱۳۸۷ مرداد ۸, سه‌شنبه

رواني


هيچي نميدونم . هيچي .


تنها چيزي كه ميدونم اينه كه من يه ديوونه ي روانيم كه شايد مي خواد نقش آدماي عاقل رو بازي كنه و نمي تونه .

و من به ديوانگي ام عشق مي ورزم.دنيا يك قفس بزرگه. هيچي رو ديگه به ياد ندارم كه بنويسم .

۱۳۸۷ مرداد ۵, شنبه

silent


وقتي حرفي دردي را دوا نميكند نيازي به گفتنش نداري .

وقتي اثري نمي بخشد ،وقتي روزگاري را كه گذرانده اي ،و در آن حس خوبي داشته اي به يادت نمي آورد،حرفش را نزن.


بخند و خاموش باش و بگذار كه همه فكر كنند هر چه كه بر سرت آمده و اذيت شده اي چيز مهمي نبوده .

بگذر از حرف هايت ،غروري كه له شده ،و تنهايي عظيمت ...


سرت را بالا بگير و بخند كه همه فكر كنند كه تو آرامي ..

هرگز اين جمله ي كتاب مارسل پروست در جستجوي زمان از دست رفته را فراموش نكن..


وقتي ،وقتي براي بهبوديافتن نيست ،وقت بيمار شدن نيست ..

وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت...

۱۳۸۷ مرداد ۳, پنجشنبه

در نظر بازي ما بي خبران حيرانند..


زير پايم،
زمين از سم‌ضربه‌ي اسبان مي‌لرزد.
چهارنعل مي‌گذرند،
وحشي،
گسيخته‌افسار،
وحشت‌زده.

به پيش مي‌گريزند،
اسبان.


در يالهاشان گره مي‌خورد،
آرزوهايم.
دوشادوش شان مي‌گريزد،
خواست‌هايم.


هوا سرشار از بوي اسب است و
غم و
اندكي غبطه...

۱۳۸۷ تیر ۳۱, دوشنبه

هوس ...

هر كه هوا گرفت و رفت از پي آرزوي دل
گوش مدار سعديا بر خبر سلامتش

۱۳۸۷ تیر ۲۵, سه‌شنبه

lonelyness


تنهايي تنهاست .دستانش را بر پوست چروكيده شب ميكشيد . شب را دوام ميدهد . ضربانهايت نا منظم اند و صداي قلبت را در گوش خود ميشنوي ..گويي پارچه اي دور گلويت بسته تا نگذارد نفس از گرم گاه ريه هايت بيرون بيايد .بخاري از تنت را استشمام ميكني كه سخت آزرده ات ميكند . و صداي سوتي در گوش مه اين قطار بي مسير را مدام از ذهن تو عبور مي دهد . ديگر به معجزات زندگي خود بهايي نميدي . تنهايي تو را عادي ميكني .با ابروهايي در هم . صورتي به هم ريخته . و هر چه هم سعي كني لبخند بزني ديگر خنديدن هم آن معناي پر معني خود را نمي دهد .

از همه اينها بگذريم تنها مزيتي كه تنهايي دارد اين است كه ديگر از هيچ بني بشري انتظار ياري نداري . اين آرامت ميكند . ديگر انتظار نداري كه در سختي هايت به ياريت بشتابند . خيلي هم مهم نيست . چون زماني هم كه بودند زياد به ياريت نمي شتابيدند . تنها نگاه هشان و حرفشان اين بود كه سخت نگير.و تو چقدر رنج مي كشيدي وقتي كه تلخ مي خنديدي . و اكنون ،اين روز ها ديگر آن همه خنده تلخ از تو نمي بينم و خود دليل محكمي است بر اين كه تو ديگر آن نيستي كه سراغ داشته اي . آن اهورا امروز فردي ديگر است ..خسته از بي نقابي خويش .


جالب بود وقتي كه در نوار جستجوي گوگل كلمه loneliness را تايپ كردم فرهنگ لغاتwiki pia يك معني نغز برايم پيدا كرد :

feeling unseen or unknown by those you know


بهتر آن است كه بر خيزم ..روي تنهايي خود نقشه مرغي بكشم ..


۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

..

چند وقتي هست كه كمتر مي نويسم و بيشتر فكرم را به درونم ميريزم .من كه نويسنده نيستم . دنبال نويسندگي هم نيستم . براي خودم كافيم . و دليلي ندارد بنويسم ..كم حوصلگي در نگاهم،حرفهايم؛موج ميزند . اين نيز بگذرد .. فعلاٌ

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

بيا جانا كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم ...

در خرمن موهاي دخترك كه نگاه ميكنم هيچ جز سادگي نمي بينم ..با خطوط برجسته سينه هايي كوچك و زيبا ...و دستاني كه در يك دست دستان پسرك را در دست دارند و در سوي ديگرگل آفتابگرداني كه انگار آن دو موجود معصوم ؛خورشيد شاند ..
دستاني پر از گل هاي آفتاب گردان ...

پشت تابلو و قابي از راش تيره كه در بي نهايت دقت انتخاب شده ...

امضايي را مي بينم با خودكاري نقره اي نوشته شده :
بيا جانا كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم ...
به تاريخ 17/8/86

و من چقدر به انسانهايي در قاب حسوديم ميشود ...
و چقدر دلم هواي آن تاريخ را مي كند ..




۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

دلگيري موزون



دقيقاٌ همين است اهورا خان . تو تنهايي و دلت هواي دوران ها را كرده است كه بچه تر بودي .هواي ملموس جريان طبيعي بلوغ در رگهاي بر آمده اندامت را تنفس مي كردي . و اكنون از آن همه بلوغ اسمي كه مدام در گوش تو مي خوانند تنها همين تنهايي پيچ پيچ موزون و عريان به يادگار مانده .


ياد دوستي افتادم كه به مسخره مي گفت روزي كه در عالم همه چيز را براي هم مي آفريدند تو مشغول بند كفش بستن بودي....


دقيقا بدي اش همين است كه خودت ميداني چه مرگت است . ميداني كه علت چيست و واقعه كجاست و چرا اين همه دلتنگي تو تكرار مكررات تكراري است ..كاش مي توانستي دلت تنگ نباشد . كاش ميتوانستي ..


تمامي آن دوران ها در فعل جريان خاطره نبودند .. تنها وقتي كه از زماني گذر ميكني و بعد ها در شرايطي آرام مي نشيني و نگاه ميكني به آن چه كه بر تو گذشته ،تازه ميفهمي كه خاطره اعم از خوب يا بد چيزي است كه در بعد ها بوجود مي آيد و هيچ خاطره اي در آن واحد خاطره نيست ..نه دوستي ها ..نه بلوغ ها ..نه لذت ها ..


اين ده تا بيست تير هم ميگذرد و بعد ها خاطره اي خواهد شد كه سخت بود صبر كردن و دم نزدن از دروني كه ميجوشد ...


اين روزها دلگيري هايم ريتم دارند ...

دلم هواي برف دارد...

روزهايي است كه ذهنم پر شده از اين آهنگ :

دلا امشب سفر دارم ....چه سودائي به سر دارم

حكايتهاي پر شرر دارم....چه بزمي با تو تا سحر دارم

من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم

نيايشها به درگاهش ازين شور و شرر دارم

ز لطف بيكران او تشكر ها كنم اما

شكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم

.............


هواي برفي ميخواهم و ديگر هيچ ..ميروم به سراغ درونم ..سفر ..





۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

بهشت يعني كامل شدن ...



....افزایش سن به جای آن كه موجب ضعیف تر شدن مرغ فرزانه گردد بر هیبت او افزوده بود . او قادر بود از همه ی مرغان فوج بهتر بپرد

به مهارت هایی دست یافته بود كه دیگران به تدریج می توانستند آن ها را فرا بگیرند .
جاناتان از مرغ فرزانه پرسید :
این جهان اصلا بهشت نیست .درست است ؟

مرغ فرزانه لبخند زد و در زیر نور ماه گفت :

جاناتان مرغ دریایی،دوباره داری یاد میگیری .

تو شروع به لمس كامل بهشت خواهی كرد هنگامی كه به لمس سرعت كامل دست یابی . و این پرواز با سرعت 1600 كیلومتر در ساعت ،یك میلیون ،و حتی سرعت نور نیست .

زیرا هر عدد یك محدودیت است و كمال محدودیتی ندارد .سرعت كامل پسرم و یعنی حضور در آنجا .


جاناتان گفت :خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟آیا مكانی به نام بهشت وجود دارد؟

مرغ فرزانه بالهای خود را گشود و گفت : خیر .چنین مكانی وجود ندارد . بهشت مكان نیست و یك زمان هم نیست .

بهشت یعنی كامل شدن ....


و ادامه داد :
عجیب است .مرغانی كه كمال را به خاطر سفر حقیر می شمارند بتدریج به جایی نمی رسند .اما آنهایی كه سفر را به خاطر كمال كنار می گذارند زود به همه جا میرسند . بخاطر داشته باش جاناتان بهشت مكان یا زمان نیست .
زیرا مكان و زمان خیلی بی معنا هستند .بهشت .....

- :اعتقاد را فراموش كن .تو نیازی به اعتقاد برای پرواز نداری .نیازی نداری كه پرواز را درك كنی .
این نیز با همان شگرد انجام میگیرد .حالا دوباره تلاش كن ...

و این آخرین كلماتی بود كه به زبان می آورد :

در راه عشق عمل كن ....

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

ترك عادت

يه مدتي اي كه خاص تر شدم...رخت و تخت و بخت رو بيشتر بردم به درون ...نميدونم احتمالا سندروم دوران امتحاناته ...سراشيبي رو به پاياني كه خيلي از تمام شدنش احساس خوبي ندارم ..نميدونم ...احتمالا سخت ترين مقاطع زندگي آدم دقيقا وقتي اتفاق مي افته كه سعي ميكنه عادتي رو ترك كنه ،سعي ميكنه عادت كنه كه ديگه به اون چيزي كه عادت داشته عادت نداشته باشه،نميدونم ...

اين هنجار شكني ترك عادت درست موقعي كه انسان عليه خودش و بتهاي درونش تصميم بگيره ،موقعي كه خودش به جنگ با خودش برخيزه ،موقعي كه براي زنده ماندن،براي اين تصوير هميشه خندان از اهورا،در مسير تمام خواست هاش مه روزي براش تنها دلايل زيست بودن ،مجبور باشه كه بر خودش شمشير بكشه ،مجبور باشه كه به جنگ با خودش بره ،سخت تره ..

خيلي هم سخت تر اين كه در اين ميدان حريف و رقيب و يار و دشمن و تيمار خودتي ..
و سخت ترتر تر درك اين همه حجمه كه شرافتمندانه بگم، لمسش بيش از نصف ذهنم رو فلج كرده ..

به هر حال اين روزها با گوش كردن آهنگ i m caliin u گروه out landish كمي احساس آرامش ميكنم .حس جالبي برام تو صداش هست ...اگرشد آهنگشو مي ذارم تو وبلاگ ...

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

بي نهايت



با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود

.میوه‌ها آواز می‌خواندند.

میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند.

در طبق‌ها، زندگی روی كمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید

.اضطراب باغ‌ها در سایه هر میوه روشن بود

.گاه مجهولی میان تابش به‌ها شنا می‌كرد.

هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد

.بینش هم‌شهریان، افسوس

،بر محیط رونق نارنج‌ها خط مماسی بود.


من به خانه بازگشتم،

مادرم پرسید:میوه از میدان خریدی هیچ؟

- میوه‌های بی‌نهایت را كجا می‌شد میان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یك من انار خوب.

- امتحان كردم اناری راانبساطش از كنار این سبد سر رفت

.- به چه شد، آخر خوراك ظهر ...


- ...ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.
ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود....


آدمي را كه طلب هست و توانايي نيست



صبر اگر هست و گر نيست ببايد كردن...

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

همين!

خيلي آدما بد شدن ... اين ديگه تقصير ديد منفي من نيست ..آدما به شكل خنده آوري بد شدن ..همه از اصل خودشون رفتن..

اين چند وقته به عينه دارم مي بينم و حس ميكنم و لمس ميكنم...
همين!

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

من


انسان یک خلقت کامل نیست . بلکه هنوز در مبارزه برای رسیدن به معنا ست . امکان بعیدی است که به همان اندازه که وحشتناک است


خواستنی نیز هست .

افسوس من این است که می بایست ازکنار بسیاری ازحقایق ذاتی درون خویش با بی توجهی گذر کنم!

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

كانرا كه خبر شد ...

آن که دانست ، زبان بست
آن که می گفت ، ندانست

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

اعتراف

<< طبيعت زيباي خوانسار >>


من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم !

دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم !


عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم !
كودكان را دوست دارم
ولي از آيينه ها ميترسم !


سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ،پس هستم !


اين چنين مي گذرد روز روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم ....


زنده يادحسين پناهي -مجموعه شعر سالهاست كه مرده ام

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

شب



به تو حاصلي ندارد غم روزگارگفتن
كه شبي نخفته باشي به دراز ناي سالي

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

روزهاي ترانه و اندوه



روز هايي را پشت سر ميگذارم كه هرگز روزهايي پيش از اين فكرش را هم نكرده بودم .

بهاري سنگين از پس زمستاني تلخ ....


روزهايي كه نمي دانم از كه گله كنم ؟ از دوستاني كه تركم گفته اند يا از خود كه شايد اين ايراد بزرگ را بر خود بگمارم كه


آغاز جدا سري شايد از ديگران نبود ..


تنها خود را ميپايم .آرام گام بر ميدارم .زمين را نفس ميكشم .ريه هايم را پر از اكسيژن لذت مي كنم . اما هوا سر خوش نيست .هوا يار نيست.يار يار نيست .يار راست نيست . هوا راست نيست .


لذتي فريبانه كه عمري در پي استمرار دروغين آن اين تن خسته را از وادي اين جسم به جسمي ديگر،به آغوشي بسنده تر ،به روحي فريبنده تر ،به طلايي پر عيار تر ،برده ام ..


خود را كشيده ام ..روحم را اين وادي به پرتگاهي ديگر .. تكه تكه ذره ذره قطعه قطعه خود را پاره كرده ام و دوخته ام ...


و اين روزها ارمغانش تنهايي عميق فريب ناكي است كه از لزجت آن خونم به ديواره رگ قلبي پر تپش چسبيده است ...


نميدانم ...


شعر سعدي مي زند در من و در ذهنم :


دوش اي پسر مي خورده اي چشمت گواهي ميدهد .

باري حريفي جو كه او مستور دارد راز را ........


رازهاي دروني كه با صدق دل و گرماي صفا بخش قلبم روانه ديوانه خانه چشمم كرده ام ،يكايك از فراز چشمتنم ميگريزد ..


چه آسان دل مي بندم ،،و چه آسان مي كنندم....


از كه گله كنم ؟از خود ؟

روزگارا خوشه ميبردي ز ما خرمن چرا

گل يكي ده اينچنين يكباره ام گلشن چرا
كهنه فانوسي اگرخاموش مي شد غم نبود
آن اهورا آتش تازنده اهريمن چرا


هر تكرار تجربه روايت گناهي است...

گناهي سخت لذت ناك......


تنها بمان ..تنها برو ..تنها بيا ...فكر كن ..شكوفه هاي شادي درون تو ميرويند ...خود را به دست خواب بسپار و در خوابي سخت عميق و سخت فرساينده تنها زمان را به نظاره بشين كه تمام واقعيت هاي تلخ اطرافت را از نگاه پرسشگرانه و چرا خواه وجودت را با خود ميشويد و ميبرد در حوضچه ي ياد مان هاي تلخ هر روز و هر شب انسانهاي سخت خت سخت ...


تنها بشين و نظاره كن كه دوره ،دوره نامردي هاست ،دوره خود خواهي است ،دوره هر چه كه بنامي هست ....


جز گذشت ها ،جز آن چه كه تو و تو را وا داشته است كه اينچنين صدايي مظطرب و اندوهناك از پشت تلفن داشته باشي ،كه صداي دو رگه سخت تلخ شراب گونه ات مورد تخطئه ي نامرمان قرار بگيرد ...


اين صدايي است كه در دروازه هاي گوشت تمام رگ و روح و پيوند و رباط و بطن را ميلرزاند ...

و مرا و ترا آبستن داغ لذتي سرشار از هر آنچه كه نديده بوديم و نخواسته بوديم و تا آن زمان نشنيده بوديم ميكرد ...


افسوس كه براي آن زمستان ها كه گذشت ديگر نامي نيست ....


ديگر نامي نيست ....

۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم



دوستي مي گفت :

انسانها از دور دوست داشتني تر ند ..

و نزديكي به انسانهاي اين دور و زمان تنها ارمغانش رنج است .

فكر كه كردم ديدم خوب مي گفت..

در يقه هاي پير هنم فرو مي روم ..
عميق تر
نگاه ام را به زمين ميدوزم
تلخ تر
راه مي روم




مي زند در ذهنم ..


شعر حافظ ..


روحم را مي شويد ...

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ءما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند

به صفاى دل رندان صبوحى زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه ء تزوير و ريا بگشايند
گيسوى چنگ ببريد به مرگ مى ناب
تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز برخوانيد
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند

حافظ اين خرقه كه دارى تو ببينى فردا
كه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

استوار تر
ميخندم
غمگينانه تر
تجربه مي كنم
خود را
مي شكافم
درنده خو تر ...

۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه

نوشته های از دنیای خیال یک دوست

نوشته هايي از دنياي خيال یک دوست
((جريانم آنقدر كه مي توانم كشتي هاي كوچك كاغذي ات را بي آنكه بفهمي جا به جا كنم راه رفتن را ازانسان ها ياد گرفتم اما راه را بايد خودم ياد مي گرفتم از ديروزتا امروزهمه چيز به اندازه يك دور كره زمين عوض شده است دير خودم را ديدم و تو را، وقتي كه ديگر خودم نبودم وتو هم ، معناي نور و رنگها را نفهميدم وقتي بي رنگي ام رو به تاريكي نهاد. نه قلب من در حال تكه تكه شدن نيست در حال منتشر شدن است مثل حال كودكي درحال انفجار از حس وجود داشتن...))
(( هر قلب نخي دارد كه از آن آويزان است و هر نخ روزي پاره خواهد شد در راه رفتن كودكي ام پركردن فاصله ها را از زمين يادگرفتم ولي بعضي فاصله ها را نمي توان پركرد فكرش را هم نمي كردم كه جزيره هاي غيرممكني باشد كه حتي صورت سوال هم قابل فهم نباشد،به انتشار نزديكم مثل اتم هاي اكسيژن ؛ يك انسان مي تواند تركي به ترك هاي زمين اضافه كند مي خواهم پيام همه اتم هاي اكسيژن را به سراسر جهان برسانم ؛ سلام ماهيها شما كه حرف هاي مرا خوب مي فهميد وزير آب ها دروغ بعضي آدم ها را نمي شنويد چقدر شما خوشبختيد شما كه مغزهايتان خش خش نمي كند و مي توانيد به همه كودكان روي زمين لبخند زدن بياموزيد...))
پ.ن: دوستی عزیز این متن قشنگ رو برام فرستاده بود و دلش می خواست که بگذارمش توی وبلاگم .
ممنون بابت متن قشنگت دوست من

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

حکم


می شنیدم که کسی می گفت .

زندگی با من حکم بازی کرد .

وقتی که در عنفوان جوانی بودم همیشه حکم گشنیز بودو من با این که تمام دستم پر از آس و بی بی و بابا ی دل بود همواره در حکم لازم زندگی به کمترین خاج آن می باختم .

وقتی به میانسالی رسیدم تازه فهمیدم که باید در پی حکم خاج باشم .

نگاه که کردم دیدم پیر شده ام و هنوز پا گیر بی بی و بابای دل بودم .....


خنده ام گرفته بود .برایم جالب بود و شاید ملموس . هرگز دنبال خاج نبوده ام ......

ذهنم می زند ...

آسمان تخته و انجم بودش مهره نرد
کعبتینش مه و خورشید و فلک استاد است

با چنین تخته و آن مهره و این کهنه حریف
فکر بردن بودت عقل تو بی بنیاد است

شرط در آمد کار است نه دانستن کار
تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

خ مثل خوب

انگار آنقدر خوب بودند
که هرگز نمونه ای از آنها را ندیده بودی


زمان گذشت
و
دیدی
در فراخنای گسترده سکوت شب
خورشید رو به افول مهرشا ن
تنها زجاجه ای
از قله های درون مرا فتح می کرد .

و آفتابشان
در در بی صدایی شبانه صخره
گم شد....

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

سفر نامه اراک

< < سراب صحنه >>

شب مرا پر می کند .گویی تمام نیاز هایم در شب ها جلوه ای نورانی میگیرد .انگار هر سلول مرا که بکاوی نشانی از سکوت شب دارد.شاید نیز این منم که از شب پرم . شاید شب از من .


شاید دید ماست که همه چیز را برایمان معنی میکند .گویی هیچ بد یا خوبی در دنیا وجود ندارد و تنها این نوع نگاه ماست که می تواند معنا دهنده آن پدیده باشد .


زیبایی ها،ارزش های انسانی ،عشق ها ،دوستی ها ،و هر آنچه که نمادی از خدای خوبی هاست جز تصویری دیر باور و فرا ذهن از چیزی که خودمان هم نمی دانیم چیست نیستند ..


شاید تصویر ی آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد .


ساده بگویم ،اگر چیزی مطلق خوب بود هرگز به بدی تبدیل نمی شد . هرگز نفرت نمی آورد .هرگز بار پر معنی رنج را نمی زایید . شاید هم قرعه فال به نام من دیوانه افتاده است .


اینجا نیستم که در این ساعت شب چیز های بی ربطی که مدام ذهن مرا چنگ می زند بگویم . آمده بودم که از شب و امتداد احساس م بگویم . هر چه پایم به فلسفه باز می شود انگار نفسم را می گیرند .به خود می گویم .زاده شده ای که زندگی کنی .در همین زمین خشک .سعی می کنم که باور کنم !!


آخرین روزهای پر خاطره دوران دانشجویی ام را می نویسم .شب بیداری ها و دلهره ها . و رنج شگرف تنهایی عریان ...


عصر پنج شنبه اتوبوس اراک که حرکت کرد پر بودم از هر آنچه که یک آدم معمولی را می تواند کلافه کند . سعی داشتم که خودم را لو ندهم .مبادا بیازارم .در اتوبوس خودم را به خواندن کتابی مشغول کرده ام .

وقتی که مطمئن شدم چند صندلی خالی آن عقب تر ها هست بی مهابا کیفم را به زیر شانه زدم . روی دو صندلی آخر تکیه دادم . صورتم را به شیشه چسباندم . خنکای هوای دم دم عصر که شیشه را خنک کرده بود صورتم را آرام کرد .داغ کرده بودم و شیشه هم صورتم را خنک کرد هم درونم را .نگاهم را به کشتزار های سبز اردیبهشت برد . سبزی بیرون و سرخی دشت های شقایق مرا تا آن دور دست ها با پاهای برهنه می برد .کودکی بودم .اسیر زیبایی یک باد بادک . یا تلخ مزگی طعم گس یک خرمالوی نارس . علفزار بود و من و حرکت آرامم میکرد .


خسته به اراک رسیدم .این روز ها با اتفاقات خاص زندگی احساس نیاز به یک مسافرت آرام می کنم . با اتفاقات چهارشنبه و همین روزها به اراک رفته بودم که امتحان ارشد بدهم .


دوستانی که به خانه شان رفتم را نمی شناختم . نمی دانستم چند نفرند . وقتی که وارد شدم فهمیدم 13 نفر در یک اتاق کوچکی که به اندازه قلب ساده و مهربان تمامی آنها که نمی شناختم وسیع بود . تازه می فهمیدم چه چیزهایی را اصلا تجربه نکرده ام .و می فهمیدم که دنیا آنقدر تجربه دارد که برای ما انسان ها تا دم مرگ درس است . ساده بود ند .هیچ دیگر هم نبودند .احساس خوبی بود برایم . فکر که کردم دیدم از تفکر و ملحقات آن برای هر چه که اسم بلوغ می دهد بیزارم . تازه فهمیدم هر چه که در زندگی تنها مانده ام .(نه از این خاطر که دوستانم را از دست داده ام بلکه شاید از ابتدا هم دوستی نداشته بودم) به این خاطر است که دنبال انسان های اهل فکر گشته ام .


شاید این یک روز طلایی به من آموخت که تفکر فقط قالی است که فردی برای تفاوت قایل شدن بین خود و دیگران آن را در بوق و کرنا اعلام میدارد . !!


تازه فهمیده ام که کان سوخته را جان شد و آواز نیامد یعنی چه ؟


بگذریم . راه برگشت صندلی ام پشت راننده بود . قطرات باران که بر شیشه می خوردند را بی حائل حس میکردم. نوستالوژی ترکیبی از آرامش و نگاه موزون در دل شب . جاده را میکاویدم و گوش می دادم ....


چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود ....

چون تو در کس منگری کس با تو همدم کی شود ...


دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای ...

این چنین طراری ات با من مسلم کی شود؟


آرام آرام می پذیرم که گاه می باید خاموش ماند و با لبخندی بی معنی نظاره گر بود هر آنچه را که نمی فهمی و حتی گاه از فهم نا فهمی خود میلرزی بر خود و می ترسی و ته دلت را خالی می یابی .....



چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست

این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود..



آرام می گیرم .در لالایی آغوش ذهن خود . نوازش میکنم .میخندم . نمی فهمم . علف های هرز نا آگاهی را در خود میرویانم ...کهنسالی دست نخورده روح را می پالایم . میرو م زیر آبشار سراب صحنه . با قطراتش یکی می شوم. زخم ها را می شویم . مرهم می گذارم .می بندم . مراقب خود هستم .خود را می پایم . آرام گام بر میدارم . نگاه شان میکنم . فقط لبخندی میزنم و رد می شوم ..نگاه شان میکنم . میگویم که نه ..همان بهتر که اهورا دنیای خودش را دارد ...


موسیقی می زند ...بند بند وجودم میلرزد ..ضربان قلب احساس را در گرفتگی ته گلویم خفه میکنم .شب می شوم .عبای ابریشم نازک سیاه رنگ را بر گسترده ی روح می کشم .میگذارم که بخسبد .گویی از چنگ رویین تنان آمده . گویی خسته است .آرام می شوم .میخندم.پر شور..موسیقی می زند ..



ای که نصیحتم کنی وز پی او دگر مرو

در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی ...


پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم

قبله ی اهل دل منم سهو نماز میکنی ....



چشم باز میکنم . تاکسی ها منتظرند که مسافران ترمینال شهید کاویانی کرمانشاه را برسانند...



ذهن من با آرامش سراب صحنه به خواب می رود....