۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

سنگین

مستی و خستگی مفرط از جهاتی مشابه هم هستند..هر دو طعم گس رختخوابی را می دهند که لحافش را تا روی سرت کشیده باشی .چشم ها را ببندی و منتظر انتشار ظلمت در رخنه های روحت باشی ..اکسیژن این هوا مریض است ..نفس هایم بیشتر از
هر چیزی بیمارم می کند ..باری ..فضا ی سنگین زیر این لحاف را شاید تنها با خوابی طولانی بتوان تحمل کرد ..شاید هم به سرم بزند و هر چه که تنیده ام بر باد دهم .تنها چیزی که همیشه مرا نگران می کرده ترس از دست رفتن داشته هاست و تنها راه مقابله با آن شاید فرار از هر چه داشتن است ..فرار می کنم به اکسیژن مطبوع و خنک استغنا..سرفه هایم و نفس هایم اولین سرود رفتن است..

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

عشق تو نهال حیرت آمد

آخرین حیرت زمانی است که

دیگر چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد..

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

رد پا


خواب روی چشم هایم
چیز هایی را بنا میکرد
یک فضای باز
شن های ترنم
جای پای دوست ...