۱۳۸۷ تیر ۷, جمعه

بهشت يعني كامل شدن ...



....افزایش سن به جای آن كه موجب ضعیف تر شدن مرغ فرزانه گردد بر هیبت او افزوده بود . او قادر بود از همه ی مرغان فوج بهتر بپرد

به مهارت هایی دست یافته بود كه دیگران به تدریج می توانستند آن ها را فرا بگیرند .
جاناتان از مرغ فرزانه پرسید :
این جهان اصلا بهشت نیست .درست است ؟

مرغ فرزانه لبخند زد و در زیر نور ماه گفت :

جاناتان مرغ دریایی،دوباره داری یاد میگیری .

تو شروع به لمس كامل بهشت خواهی كرد هنگامی كه به لمس سرعت كامل دست یابی . و این پرواز با سرعت 1600 كیلومتر در ساعت ،یك میلیون ،و حتی سرعت نور نیست .

زیرا هر عدد یك محدودیت است و كمال محدودیتی ندارد .سرعت كامل پسرم و یعنی حضور در آنجا .


جاناتان گفت :خوب از این به بعد چه اتفاقی می افتد؟آیا مكانی به نام بهشت وجود دارد؟

مرغ فرزانه بالهای خود را گشود و گفت : خیر .چنین مكانی وجود ندارد . بهشت مكان نیست و یك زمان هم نیست .

بهشت یعنی كامل شدن ....


و ادامه داد :
عجیب است .مرغانی كه كمال را به خاطر سفر حقیر می شمارند بتدریج به جایی نمی رسند .اما آنهایی كه سفر را به خاطر كمال كنار می گذارند زود به همه جا میرسند . بخاطر داشته باش جاناتان بهشت مكان یا زمان نیست .
زیرا مكان و زمان خیلی بی معنا هستند .بهشت .....

- :اعتقاد را فراموش كن .تو نیازی به اعتقاد برای پرواز نداری .نیازی نداری كه پرواز را درك كنی .
این نیز با همان شگرد انجام میگیرد .حالا دوباره تلاش كن ...

و این آخرین كلماتی بود كه به زبان می آورد :

در راه عشق عمل كن ....

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

ترك عادت

يه مدتي اي كه خاص تر شدم...رخت و تخت و بخت رو بيشتر بردم به درون ...نميدونم احتمالا سندروم دوران امتحاناته ...سراشيبي رو به پاياني كه خيلي از تمام شدنش احساس خوبي ندارم ..نميدونم ...احتمالا سخت ترين مقاطع زندگي آدم دقيقا وقتي اتفاق مي افته كه سعي ميكنه عادتي رو ترك كنه ،سعي ميكنه عادت كنه كه ديگه به اون چيزي كه عادت داشته عادت نداشته باشه،نميدونم ...

اين هنجار شكني ترك عادت درست موقعي كه انسان عليه خودش و بتهاي درونش تصميم بگيره ،موقعي كه خودش به جنگ با خودش برخيزه ،موقعي كه براي زنده ماندن،براي اين تصوير هميشه خندان از اهورا،در مسير تمام خواست هاش مه روزي براش تنها دلايل زيست بودن ،مجبور باشه كه بر خودش شمشير بكشه ،مجبور باشه كه به جنگ با خودش بره ،سخت تره ..

خيلي هم سخت تر اين كه در اين ميدان حريف و رقيب و يار و دشمن و تيمار خودتي ..
و سخت ترتر تر درك اين همه حجمه كه شرافتمندانه بگم، لمسش بيش از نصف ذهنم رو فلج كرده ..

به هر حال اين روزها با گوش كردن آهنگ i m caliin u گروه out landish كمي احساس آرامش ميكنم .حس جالبي برام تو صداش هست ...اگرشد آهنگشو مي ذارم تو وبلاگ ...

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه

بي نهايت



با سبد رفتم به میدان، صبح‌گاهی بود

.میوه‌ها آواز می‌خواندند.

میوه‌ها در آفتاب آواز می‌خواندند.

در طبق‌ها، زندگی روی كمال پوست‌ها خواب سطوح جاودان می‌دید

.اضطراب باغ‌ها در سایه هر میوه روشن بود

.گاه مجهولی میان تابش به‌ها شنا می‌كرد.

هر اناری رنگ خود را تا زمین پارسایان گسترش می‌داد

.بینش هم‌شهریان، افسوس

،بر محیط رونق نارنج‌ها خط مماسی بود.


من به خانه بازگشتم،

مادرم پرسید:میوه از میدان خریدی هیچ؟

- میوه‌های بی‌نهایت را كجا می‌شد میان این سبد جا داد؟

- گفتم از میدان بخر یك من انار خوب.

- امتحان كردم اناری راانبساطش از كنار این سبد سر رفت

.- به چه شد، آخر خوراك ظهر ...


- ...ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.
ظهر از آیینه‌ها تصویر به تا دوردست زندگی می‌رفت.

۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود....


آدمي را كه طلب هست و توانايي نيست



صبر اگر هست و گر نيست ببايد كردن...

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

همين!

خيلي آدما بد شدن ... اين ديگه تقصير ديد منفي من نيست ..آدما به شكل خنده آوري بد شدن ..همه از اصل خودشون رفتن..

اين چند وقته به عينه دارم مي بينم و حس ميكنم و لمس ميكنم...
همين!

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

من


انسان یک خلقت کامل نیست . بلکه هنوز در مبارزه برای رسیدن به معنا ست . امکان بعیدی است که به همان اندازه که وحشتناک است


خواستنی نیز هست .

افسوس من این است که می بایست ازکنار بسیاری ازحقایق ذاتی درون خویش با بی توجهی گذر کنم!

۱۳۸۷ خرداد ۲۱, سه‌شنبه

كانرا كه خبر شد ...

آن که دانست ، زبان بست
آن که می گفت ، ندانست

۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه

اعتراف

<< طبيعت زيباي خوانسار >>


من زندگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم !

دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم !
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم !


عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم !
كودكان را دوست دارم
ولي از آيينه ها ميترسم !


سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ،پس هستم !


اين چنين مي گذرد روز روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم ....


زنده يادحسين پناهي -مجموعه شعر سالهاست كه مرده ام

۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

شب



به تو حاصلي ندارد غم روزگارگفتن
كه شبي نخفته باشي به دراز ناي سالي