۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

خدا حافظ

خدا حافظ!!

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

سنگین

مستی و خستگی مفرط از جهاتی مشابه هم هستند..هر دو طعم گس رختخوابی را می دهند که لحافش را تا روی سرت کشیده باشی .چشم ها را ببندی و منتظر انتشار ظلمت در رخنه های روحت باشی ..اکسیژن این هوا مریض است ..نفس هایم بیشتر از
هر چیزی بیمارم می کند ..باری ..فضا ی سنگین زیر این لحاف را شاید تنها با خوابی طولانی بتوان تحمل کرد ..شاید هم به سرم بزند و هر چه که تنیده ام بر باد دهم .تنها چیزی که همیشه مرا نگران می کرده ترس از دست رفتن داشته هاست و تنها راه مقابله با آن شاید فرار از هر چه داشتن است ..فرار می کنم به اکسیژن مطبوع و خنک استغنا..سرفه هایم و نفس هایم اولین سرود رفتن است..

۱۳۸۸ مرداد ۲۱, چهارشنبه

عشق تو نهال حیرت آمد

آخرین حیرت زمانی است که

دیگر چیزی تو را به حیرت وا نمی دارد..

۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

رد پا


خواب روی چشم هایم
چیز هایی را بنا میکرد
یک فضای باز
شن های ترنم
جای پای دوست ...

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

شب



شب
سراسر
زنجیر زنجره بود
تا سحر،

سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْریره‌ی درد
در لطمه‌ جان ما

جنگل
از خواب واگشود

مژگان حیران مرگش را
پلک آشفته‌ برگش را،
و نعره‌ی اُزگَل ارّه‌ زنجیری

سرخ
بر سبزیه نگران دره
فروریخت.

تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم

دل‌شکسته
به‌ترک کوه گفتیم. .

شب عجیبی است و من کمی غمگینم..سعی کردم بخوابم اما نشد . نتوانستم.دارکوب های کلام باز هم به نرمه مغزم نوک می زنند..دمای تنم آزارم می دهد .مثل همیشه ..و من دوست دارم خود را در یخ رها کنم..در یک توده یخ که خونم را هم بخشکاند..نمی دانم براستی نمیدانم که این همه عطشی که مرا وا می دارد که تب کنم از چیست؟؟روزگاری سعی کردم که علت اش را بیابم..کوچیدم به درون ..ریشه های ترس را جستم..به گمانم همواره از چیزی می ترسیده ام..حیف از آن که نفهمیده ام چه بوده ؟؟هر بار که در زندگی ترسیده ام عرصه های وجودم را تک تک در معرض سیل آن ترس گذاشته ام ..این دردناک ترین شکنجه ای بوده که آدمی در مورد خویشتن می یابد ..
حس تاریکی از بوی مرگ و تسلیم...و شاید بعد از آن توانسته ام کمی رها تر باشم..تب مغزم پوست تنم را می گدازد و من با لبخندی بر لب تنها این گدازش را نظاره میکنم و شاید چون روسپیان قلعه درون خود را در معرض فتوح پیاپی نیزه های تیز ناشناسان نهاده ام اما باز هم نمیدانم که چرا این سیل مرا با خود نمی برد؟؟نمی دانم ناشناسان کجایند؟؟من شما را فریاد میکنم ..قلعه دیگر در ندارد ..دیوار ندارد ..گنج ندارد..هیچ ندارد ..قلعه آجری تنهاست که ملاتش شاید از ساروج عشق و درد باشد ..

خفقان غربت ...در تنگنای گلو..این صدا نیازمند تسلیم است...و شدن را در رهایی از ترس می بیند..بیا ...ترسم را بخشکان و من تنها و تنها با دهانی باز جنگ بین جرز و دیوار را در صحنه نبرد های تن هامان نظاره می کنم..دیریست که نیازمند رها یی ام..مرا ببر ..به انبوه خاطراتی که هرگز نداشته ام ..مرا بخوان..چون نغمه های کودکانه وصال من و تو ..مرا ببین ..من همین جایم ..زیر پوست شب ..

باز خوانی صدای بغض آلود دوستی در دور دست دوستی..که میپرسید..اهورا ..این راه به کجا میرود...بغضم را می ترکاند..
نه افسرده ام ..نه نا امید ..فقط ذره ای غمگینم..ماه را در پنجره می بینم..امید داشتم که کامل باشد..نه.. 10 شب دیگر تا دیوانگی راه است..

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

بادبادک بنفش اهورا

خنده هایی پسته ای

سبزه هایی بی خزان

دشت هایی بی کران

روزگاری بی فغان

-------

هق هق شوق عطش

بوسه های بی ریا

من تو را در خلوتم

می سپارم با خدا

-------

روزگار کودکی

ای نفس های رها

رفتی و در حسرتم

زین همه تسخیرها ...

--------

روزگار شوق من

یادت بخیر

------

اهورا

اتاق بنفش

بامداد 5 مرداد 88

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

..

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند..

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

اندوه تابان



قشنگ ترین قسمت قضیه میدانی کدام است؟

گاهی دردی شبیه معده درد در مغزم می پیچد و حس میکنم که تمام وجودم ورم کرده است ..اسمش را گذاشته ام اندوه تابان .هر چقدر سعی میکنم که علتش را بیابم..در سابقه های ذهنیم جایی نیست ..آنوقت است که می ترسم ..ترس از این که مبادا این اندوه ،حزن حرص و طمع باشد ..مبادا این اندوه تا بدان سان که من میخواهم ناب نباشد..هیچ چیز جز اندوه خالص نمی تواند آبی بر این آتش باشد .مگر آنکه بیایی و تکیه کنی به دروغ ها و آرزوهای دست نیافتنی ات ..آن کهنه خیال هایی که فکر میکردی تو را می رهاند..باور نمیکنی حتی خنکای الکل بر مجرای داغ گلو و تجربه تلخی ملموس و هیجان آورش دیگر آنقدر کهنه شده که می بایست بار خود را از زندگی من ببندد..یاد دوستی افتادم..که شعر بند زبانش این بود..من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس ..پیش تو رخت بیافکندم و دل بنهادم..به جستجوی آن خیمه میگردیم و در این سرا جز ظلمت نوری نیست..


از انفجار درونی نمی هراسم..خود را سپارده ام به دست تلطف و باور ..به دست موسیقی و تنهایی ..و این اندوه تابان ...

راستی عزیزانم اندوهتان چند؟؟ دل خوش سیری چند؟؟من یک سیر باور خریدم..رها در دست تنهایی..


گاهی حس میکنم محتاج لبانی هستم که تا سپیده باور مرا ببوسند..مرا ببویند..و شاید تازه در پس آن سپیده زیبا بتوانم بار دیگر
از نفس های داغ معشوقی متولد شوم..

میدانم که حسم را نمیدانی..

بر من بتاب ...مرا نگذار..اندوه تابان
گوش هایم زنگ داغی میزنند.لبهایم طعم تلخی..مرا ببوس ..پیش از این که سپیده بزند..

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

برتر از پرواز


دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است
اما ،بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بیهوده است .
میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است..
در چشم پرنده قطره بینایی است
ساقه به بالا میرود
میوه فرو می افتد
دگرگونی غمناک است..

ای عبور ظریف
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد...



دوست دارم به درون بروم..آنقدر در آن خانه امن سکنی بگیرم که دیگر دست هیچ تنابنده ای به روح نازکم نرسد..و آنجا آرام شود.


با موسیقی دلنواز پیانو و ستاری که لبخند بر گوشه چشمانم بنشاند..گاهی میباید لب بست و با چشمان خندید..با چشمان دوست داشت ..با چشمان محبت کرد..با چشمان بوسید..

در زندگی بیشتر دنبال آوایی گشته ام که نشنیده ام..ظریف تر که می بینم هیچ صدایی به اندازه زوزه باد پاییزی و ناله ی برگی زرد
در ارتفاعی که شکوهناک بلند است و من آنرا کوه درون و بیرون نامیده ام نتوانسته آنچنان که باید مرا ارضا کند..با این که هنوز نیمه تابستان هم سپری نشده ،دلم چشم انتظار فصلی است که غالب زیبایی شناختی زندگی من در آن رقم خورده است..
خنکای پاییزو سیر در کوچه ای که کسی تو را نشناسد ..
این روزها به شدت دنبال گم شدنم..گمنامی و هجرت..سفر به آغاز..مبتدا به حرکت .خواهش بودن..خلق شدن..گریستن..تحمل تنگنای هست شدن..اصل ترانه و لبخند و عشق ..دوست داشتنی معصومانه خود را ..
نمیدانم..
دنبال دریچه ای میگردم که با خود آشتی کنم ..در بگشایم..آب بپاشم..سردم شود و کنار آبی بی کرانه حوضچه ای گلی، خود را به دست باد بسپارم و تنم را به دست ماهیان قرمزحوضچه بیکران..


شاید هم بیایم خانه هاتان را آب پاشی کنم ..درختانتان را هرس کنم ..گلهایتان را نوازش کنم و چشمانم را ببندم که صدای سکوتی را از منزلگاه درونم بشنوم که هرگز به آن گوش نسپرده بودم..به نغمه های درونم چشم میسپارم...گوش هایم صدایی آسمانی را لمس میکنند.

مرا بگیر ..مرا ببر ..من از خود بی خودم ..سلامتی همه چشمه های زلال ...می نوشم ...و سفر میکنم .. و مینوشم .. و سفر میکنم..

پ .ن:{2 ساعت بعد} تفعلی زدم. حیفم آمد این بیت خواجه را اضافه نکنم..

بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

اتاق بنفش

اهورا

بامداد سه شنبه 30 ام تیر


۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

با کليدی اگر مي‌آيي

تا به دست ِ خود
از آهن ِ تفته
قفلي بسازم.

گر باز مي‌گذاری در را،

تا به همت ِ خويش
از سنگ‌پاره‌سنگ
ديواری برآرم. ــ

باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

شعر های بی دلیل

شگفتا ما نبودیم..
عشق ما در ما حضورمان داد..

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

صیاد

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ،
انگار هوشياري خواب ،

به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد

و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.

عکس:امین نظری


۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

Travel with the wind

لحظه ای و پس از آن،هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد....


۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

حیاط خانه ما




و خواهرم که دوست گل ها بود

و حرف های ساده ی قلبش را

وقتی که مادر اورا می زد

به جمع مهربان و ساکت آنها می برد

و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...

او خانه آش در آنسوی شهر است

اودر میان خانه ی مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و در زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می خواند

و بچه های طبیعی می سازد

او


هر وقت که به دیدن ما می آید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادکلن می گیرد

او

هر وقت به دیدن ما می آید آبستن است.


حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه شان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان

سرپوش می گذارند

و حوض های کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند



و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را

از بمب های کوچک

پر کرده اند.


حیاط خانه ی ما گیج است.

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

من فکر می کنم...

من فکر می کنم...

من فکر می کنم...


و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است


و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود.





۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

..

صدای شجریان موسیقی را تمام میکند . همین

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

مسافر




یکی از دوستام این عکسو فرستاده و گفته که این تویی ..خیلی کارجالبی بود و خوشم اومد.
همه هم مثل همیشه آزادند که نظر بدند.ممنون

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

..

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند..

۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

بدون شرح


زندگی ام را دوست دارم..همانند درونم..سرد است ..این حس دست و پا زدن در خلا کمی مرا آرام کرده ..و از این خوشحالم که بی عقیده ام..به هیچ هیچ هیچ مرام و مسلک و انسان و اعتقاد و مذهبی پایسته نیستم..رهایم..و گذشته از همه این ها با خود م خلوتی دارم و گپ و گفتی و خوشحالی و مستی....

نمیدانم که چرا امروزاین شعر در ذهنم می زند..


گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد..

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

عکس تنهایی خود را در آب


رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود.
ماهیان می‌گفتند:
«هیچ تقصیر درختان نیست.ظهر دم کرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد ،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو «ماهی ها ، حوضشان بی آب است»
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم

((سهراب))

۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۱, پنجشنبه

من و شب و دیوانگی



پروانه ها بر توری پنجره گشوده ی اتاقم مینشیند

به این امید که ماهتاب بنفش دیوار هایش

ترس ظلمت را از دل های رنگ رنگشان نقش ببازاند

اما افسوس

که توری رشته رشته ی پنجره همواره حائل است

در میگشایم

توری میدرم

به امید عشق ...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه

قضاوت

به قضاوت می نشینیم
روح یکدگر را
بدون آنکه بدانیم
قلب هایمان
آنچنان بی مرز است
که هرگز در قلمرو وهم سبزش
هیچ دلی ،
دلی دیگر را
به بهانه تجاوز به حریمش
محاکمه نمیکند..



۱۳۸۸ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

به بهانه روز سعدی



سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر می طلبی کامی

درست بخاطر دارم..آشنایی ام را میگویم..با فصیح زبان ترین شاعر پارسی گوی..شیخ مصلح..سعدی شیرازی..همان زمان ها که کودکان همبازی من شمع و گل و پروانه،شیت و خل و دیوانه از بر میکردند..من دزدکی کتابهای سبز و نارنجی گلستان و بوستان را از کتابخانه اتاق برادر بزرگترم ور می داشتم و با همان فهم کودکانه خود شبی یاد دارم که چشمم نخفت ..شنیدم که پروانه با شمع گفت میخواندم..همیشه عاشق حکایت باب پنجم باب عشق و جوانی بودم..این جست و گریز ها تا اول راهنمایی و 11 سالگی ادامه یافت ..دقیقا به خاطر دارم ..اواسط دهه 70 و آشنایی من با غزلیات شیخ..و آنجا بود که محو کلام می شدم..وقتی غزلیاتش را میخواندم انگار در دریایی از جواهر فرو رفته بودم..و آخر هر انشایی رابه بیتی از سعدی مزین میکردم..حتی با شعر هایش به معلم ها هم حاضر جوابی میکردم..خوب یادم هست که در جواب معلم دینی که پرسیده بود چرا اینقدر دنبال کتابهایی میگردی و نقل قول میکنی که اعتقادات مرا زیر سوال ببری گفتم ..به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ..و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم..

این حکایت باب پنجم همواره مرا در خود ربوده است..

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم
ناگاه اتفاق مغیب افتاد
پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که درین مدت قاصدی نفرستادی
گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم.
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن


این آشنایی در دبیرستان با حضور معلم خوبی مثل آقای علیزاده شیرین تر شد ..کلاس درسش را تعطیل میکرد و روی طبقه دوم مینشست و به من میگفت که بخوان پسر و کلی به به و چه چه میکرد..یادم هست که هنگامی که به شعر به زیور ها بیارایند روزی خوب رویان را ..تو سیمین رو چنان خوبی که زیور ها بیارایی ...رسیدم ..اشک در چشمان این مرد بزرگ حلقه بست ..

شب های کنکور را که نگو..یک غزلیات جیبی از انتشارات کلک آزادگان خریده بودم و تمام شب بیداری هایم را با شعر های سعدی استراحت میکردم و دوباره درس و درس و درس...سعدی همیشه در من حضور داشته ..در لحظاتم..در عشق بازی هایم..در روحم..در جسمم..آرامم کرده..با او بالا رفته ام ..خوابیده ام..گریسته ام..و اکنون این سعدی بزرگ خود بهانه ای شده برای اتصال به کسانی که دوستشان دارم و دوستم میدارند...
وقتی که فکر میکنم او از این همه کلمات پست پر احساس ترین شعر ها را می سازد از پستی نوشته ام خنده ام میگیرد..به قول شاملو کاش عشق را یارای سخن بود..


ز خاک سعدی بیچاره بوی عشق می آید ..
هزار سال به پس از مرگش ار بینبویی..

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

تنها هفت یا هشت سال



هفت تا هشت سال

برای زندگی کافیست!

هفت یا هشت سال .......خلاص!

بقیه اش نقدی مزورانه است !

زنبور زهرآگین خیانت متورم میکند هیکل ها را

و ما با خونهای فاسد خود به سفر های بزرگ میرویم!

پیراهن های بزرگ می پوشیم!

خانه های بزرگ می سازیم !

حرف های بزرگ می زنیم

و خردمندانه طنین گریه های بزرگ خود را

به هق هق آرام تخفیف می دهیم برای مناسبات بزرگ!

میگویند:پادزهر را از زهر میگیرند

میشنویم از گلوی گشاد خود

وپاهای بزرگ خود را بر زمین میکوبیم.

تا تنها صدای موجود عبور حجم بزرگ ما

در کوچه های بزرگ باشد.

کوچه هایی که در کودکی بارها در آن گم شده بودیم !

۱۳۸۸ فروردین ۳۰, یکشنبه

تصادف

یک تصادف فیزیولوژیکی است
که دست آخر
همسر انسان ،مادر فرزندانش
از آب در می آید
و آخر زندگی در خانه
در پختن شام برای دوستانت.

۱۳۸۸ فروردین ۲۷, پنجشنبه

خوشا وقت قبای می فروشان


ديشب كه نسيم پيش گلها بوده است
از يك يكشان بند قبا بگشوده است

نرگس،تو مگو كجا وكي؟ بيهوده است
دامان تو هم به شبنمي آلوده است

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

تک بستر تنهایی عشق



این روز ها در روند معمولی زندگی سیر میکنم.کتابهایم و خیالم و گاه رانندگی در دسترس ترین دوستانی است که دارم.باقی کسانی را که دوست میدارم یا آگاه نیستند یا مسافتی طولانی از من دورند. این شده که من کودک درونم را پدر وار برداشته ام وبرده ام به اتاق بنفش..به خوابهای طولانی..به دختر رز که مستم کند ...برای من که سرشت یکجا نشینی ندارم ..تحمل این آرامش کشنده خنده داراست..نفسم میگیرد و آنجاست که نفس زنان، عریان به زیر آب سرد میروم تا شاید کمی از داغی درونم بکاهد..این روزها نشسته ام ..آرام در آغوش خود ..و تنم را نوازش میکنم..کمتر میجنگم...پناه می برم به عشق های ذاتی ام . به اعضای خانواده ام . به دوستانم . به مردمی که دوستشان دارم . به دلی که تنگ است ..به هوای سنگین و شرجی بهار ..به نفس هایم که در این هوا بوی شکوه و گلایه را استنشاق میکنند..کم اهمیت نیستم..اما گویا ظاهرم پر شده از این آرامش که هرگز به آن عادت نمی کنم.
تنها فرار از من از دست دلتنگی دیروز گنجشک ها بودند. باور میکنی؟این موجودات کوچک پر سر و صدا . دم عصر که به حیاط رفتم میان یاس های پیچیده در حفاظ های حیاط جلو شلوغی مستانه ده ها گنجشک مرا از خود برد ..این نغمه های دلنواز ..این عشقبازی آتشین ..این شرور..این سرور..این مستی ..دم غروب..در حضور خسته اشیا..این پدیده شگرف هستی ..مرا از خود می برد..لحظه ای ایستادم..به یاد آوردم که هر آن چه را که دوست می داشتم بو میکشیدم..نفس هایم بوی عشق گرفته بود ..و تنم داغ از گرمای عشقبازی این پرندگان..تو گویی که خود به جای آنها بودم ..حسرت بردم.اما به گنجشک ها نه !! من به یاس سبز بسترشان حسودیم شد..آن لحظه انگار به عظیم ترین کشف هستی نائل شدم..آری من دوست میدارم که بستر ی باشم برای عاشق و معشوق ی که در ناله های آسمانی برخورد تن هاشان بزرگترین خواهش های توامان با عشق روییده..به تخت ها حسودیم شد..به تمام کسانی که با عشقی سرشار کسی را در خود جای داده اند حسد بردم.گویی تازه فهمیدم چرا آنقدر دوست دارم تکیه گاه موجودی باشم .تازه فهمیدم چرا وقتی می خواهم چیزی را در آغوش بکشم ،این گونه با شاد ترین نیاز های تنم، دستان بزرگم را تکیه گاه بودنش میکنم..
ما هرگز بستر ها را در تاریکی شب های عشق بازیمان ندیده ایم..ولی من دیروز فهمیدم که اگر یاس نبود گنجشک ها چنان مستانه نغمه یافتن جفت شان را در هوای بهار سر نمی دادند..شاید همه این افکار در تنها یک ثانیه از ذهن من گذشت..و شاید ناتوانی من در استفاده از کلمات چنان زیاد است که نمی توانم آن شعف غمناک درونم را شرح دهم اما به خود که آمدم در اوج دیوانگی بودم که شعر های سعدی را زمزمه میکردم...
درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند

دو دوست قدر شناسند عهد صحبت را
که مدتـــی ببریدند و باز پــــیوستند

یکی درخت گل اندر فضای خلوت ماست
که سرو های چمن پیش قامتش پستند

به سرو گفت کسی میوای نمی آری
جواب داد که آزادگان تهی دستند

به راه عقل برفتند سعدیا بسیار
که ره به عالم دیوانگان ندانستند

۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

nothing


من نیز در قلب تو جایی دارم .

چرا که تهی

زیر مجموعه تمام مجموعه هاست ...

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

نوروز 88 مبارک



یکی از چیزهایی که با اومدن سال نو در من نو تر شده اینه که عجیبه آدما در کمال بی تفاوتی از کنار هم رد میشن بدون این که بفهمن درون هر کسی که از کنارشون میگذره دنیایی عجیب زیبا و عمیق نهفته ،و ما همیشه ناله میکنیم از این که گشتیم و تنهاییم..یه ذره توچه نمیکنیم به دنیا های زیبای هم . به هم فکر نمی کنیم . محبت نمی کنیم . از محنت هم خوشحال میشیم و یادمون میره عمر چقدر کوتا ه . ای کاش اینقدر پنهان نباشیم توی سال جدید . ای کاش همه ریا ها ،دروغ ها ،بدل ها رو جا بذاریم . ای کاش خودمون رو به خودمون عیدی بدیم .و بدونیم غرور انسانی بی توجه بودن به اطراف نیست ...تو تنها با این بی توجهی خودت و محبت دیگران رو نمی بینی و زیبایی اش رو نمی فهمی ..


بهار عمر خواه ای دل وگر نه این چمن هر سال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد ...


عیدتون مبارک.

۱۳۸۷ اسفند ۲۴, شنبه

به بهانه ی بهار


به نخ می کشم/یک در میان/ یک شکوفه /یک لبخند/و بر گردنم می آویزم/بهار است...

۱۳۸۷ اسفند ۲۰, سه‌شنبه

وطن یعنی...



خردمندی می گفت موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای از جهان نشانی نیست ،موطن او تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند...خرمندی دیگر می گفت انسان اگر برای خود سرزمینی نداشته باشد هیچ هویتی ندارد ..در تقابل این دو ایده هم راستا اما نا هم جهت سنگین سنگین بار تنهایی خویش را بر دوش کشیدیم ..بدر شدیم از سرزمینی که هویت مان بود ،احساس واقعیت مان بود .. در پی یافتن قلبی که دوستمان بدارد که عرصه ی آنرا موطن خویش سازیم و از این سرگردانی رها شویم که نیافتیم و شنیدیم که دیگران هم گشته اند و نیافته اند ..شاید به تعبیر ساراماگو در رمان کوری ،غیرت مان را صدقه دادیم که از گرسنگی بی هویتی نمی ریم غافل از آنکه این مرض شایع نه تنها من را بلکه غالب کسانی را که از خود به در شده اند برای یافتن مکانی که موطن شان سازند ،بیمار ساخته ..

نمیفهمم ..شاید زیادی برای به دست آوردن زیاد ها تلاش می کنم و فکر میکنم و هر چه که می روم کمتر می یابم .کمتر می یابم محبت را در قلبهای انسان ها ..وسعت را در وجود ایشان..تنگ ناخی دره شیطان درسرزمین هاشان..مرا به آن بارگاه تعالی نرسانده میخواهد پرتم کند از هر چه که سالیان در خود اندوخته ام .. و چه افسوس بزرگ است زیستن میان جماعتی که آغوش شان را بسته اند بر هر چه که بیاید و آنرا در بر گیرد..چه تنگ اند مردمانی که یکدگر را نمی بوسند..چه کهنه اند پوست هاشان که هنوز هزاران سال است ننداخته اند و من چقدر در این پوست جدید نازکم احساس سرما و تنهایی میکنم ..ای کاش می توانستم بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را ...گرد حباب خاک بگردانم..تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست ..تا باورم کنند..

ای کاش....

۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

در خور مستی ما رطل و خم ساغر نیست...



جای دیوانــــــه چو در شهر نهادند همــــا
من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

زیبایی در سادگی است



همیشه هم نباید سخت گرفت . گاهی لذت در سادگی است.زیبایی در سادگی است . در پیچ واپیچی چیزی جز سردرگمی نمی یابی .گاهی می باید خود را از این همه لباس که پوشیدی برهانی .آخر سنگینت می کند .این همه حجاب.این همه حائل که قائل شده ای بین خودت و دیگران . گاه فکر می کنی که اگر خالی نبودی از عشق خود حجاب خویشتن خویش می شدی اما در گذرگاه تاریک ذهن تو ..تنها تویی که هستی ..بوده ای ..و خواهی بود ..

شاید بقول شاملو ..نوجی بر آب کندی بوده ای ..نه درخت معجزه ای که دخیل بندنت و شرمسار ناتوانی خویش گردی ..و تنها هنرت این بوده باشد که آشیان او باشی ..تختش و تابوتش ..

باز هم این شعر مرا رها نمی کند ..

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز..

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

..دست به کاری زنم که غصه سر آید


..آری گلم
دلم
این اشک ها
خونبهای عمر رفته من است ...

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

به جا نهاده...


این روزها از هر چه که سنگینم کرده رها می شوم. خودم را سبک میکنم.دارم کودک می شوم.مانند بچه گی ها.با آن موهای فر پر پشت .با آن لب های قرمز .با آن لباس خلبانی یک دست سرمه ای .با آن همه شوق رهایی.رها میشوم . حتی از جسم .از سنگینی بار هستی وار غم و حتی از سبکی شادی .بی اعتنا به حرافی دیگران . بی اعتماد به عشق های با قالب . آرام راه می روم و سر به زیر . گویی که پاهایم بر روی هواست .

با خود میگویم :


به جا نهاده دزد
در پشت سر
ماه را در پنجره ام..

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

لب که نباشه خنده نیست



هر چه که هم سعی کنی از آن فرار کنی ناچاری بپذیری که گاهی به سراغت می آید . گاهی صدایت را می گیراند و گلویت را سنگین می کند .دلگیری را می گویم . گاهی چرک های زخم هایت انباشته می شود و آنوقت است که تو ناچاری خود را به چنگال های این خاکستری دلگیر بسپاری ..گاه حس می کنم چه درد بی تفاوتی می کشد آن پرنده کوچک زخم خورده ای که در چنگال عقاب اسیر است ..چه دردی ..چه درد بی تفاوتی..هیچ حسی ندارد . نه خوشحالی نه غمگین ..نه می خندی نه گریه می کنی . نه دوست میداری نه دوست داشته می شوی .نه با کسی هستی و نه تنهایی ..این شعر به ذهنم می زند ..گاه به سخن گفتن از درد ها نیازی نیست ...سکوت ملال ها از درد ما سخن تواند گفت ..می خواهی راه بروی ..در سرما و سکوت و روشنی نقطه گونه تکه سیگاری که تمام وجودت را در آن می مکی تا لبهایت را متورم کند و آغشته شوی از دودی که از درون سوخته ات بلند می شود.
حس غریبی است این که میگویم ..نمی دانم که می فهمی یا نه..ملتهب است از پوچی .. از عدم وجود ..این که در جهان چیزی از پوچی ملتهب باشد مسخره ترین جمله ای است که تا به حال به ذهنم آمده ..اما این من نیستم که می نویسم بلکه این همان حس بی تفاوت اسارت من در من است که این گونه گاه خود را بروز می دهد ..
طلب غریبانه یاری در جهانی به این شدت خشن بیهوده که هست ،هیچ ..تو را از تمام ان امید ها که در روح خیال پردازانه ات بستی ،باز می دارد ..
کاشکی کاشکی
داوری
داوری
در کار
در کار
می بود...
گاهی که یادی می کنم از قصه مردی که لب نداشت احمد شاملو دلم می خواهد که ترانه وار زمزمه اش کنم و در این بی تفاوتی محض آرام آرام در تاریکی تختخوابم بخوانمش..تخت من خالی است ار آنکه دوستم میدارد..
يه مردی بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.

حسين‌قلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمر
وتا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپيناسدَم‌
اش دادن جوون و پير
نصيحتای بي‌نظير:
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمي‌شه
عيش ِ دومادی نمي‌شه.
خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
خنده‌ی دل تاج ِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دل‌سوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!
...

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

حرف


گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

((پ.ن:همیشه حرف هایی هست که تاب گفتن نمی آرند چرا که گوشی برای شنیدن آنها نیست))

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

نی غلطم در دل ما بوده ای ..


چه زیبا می شد اگرکسی زمانی بیاید که قرار نیست...






پ.ن:(دلا ممنون برای آف)

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

ارغوان



ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
...
...
.این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال
از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان
پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید
بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه خون بامدادان که
کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من ..

102

از امروز آموختم که دلیلی نداره من نسبت به تمام آدما اینقدر مهربونم که آخرش باعث میشه خودم این وسط مورد توهین قرار بگیرم . همین . خیلی نمی نویسم . همین .رک و ساده

۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

no comment






برای آن زمستان ها



امروز شعر زیبای احمد شاملو از اول صبح تمام ذهنم را مشغول کرده بود ..زمستان امسال فقط تنها اسمش زمستان بود ..روزهای آفتابی و بی برف و باران آسمان پر دود تهران انسان را یاد بهار ها می اندازد ..درختانی که می بینی از شدت این تغییرات نا همگون شکوفه دادند و اگر سرما مجالشان می داد تا کنون به بار هم می نشتند..این درختان را که می بینم یاد خودم می افتم ..به فکر می روم و میبینم چقدر با درخت تشابهات تکاملی دارم ..تنها چیزی را که از خودم و درخت بیزارم کرده است،، این ریشه داری سخت ..این وفای ساکت..این تحمل بار هستی گونه هر چه که آزارم می دهد ..همه این ها است ..می خواهم رها باشم ..از این که مرا از ساقه میبرند بی زارم ..دوست دارم ریشه کن شوم..دوست دارم ریشه هایم را به دست نوازش باد بسپارم ..دوست دارم سبک شوم و رقصان رقصان همسفر نسیم در شهر های دور ..دوست دارم بروم.. به کجا؟؟ نمی دانم..


2-نکته ای که مرا به عنوان یک فرد بی احساس با صورتی آرام و درونی پرآشوب جلوه میدهد این است که آنقدر بر روی انسان ها حساب نکرده ام که هنگامی که متوجه شوم آنان تنها لاف زده اند خیلی ناراحت شوم ..

این روزها همه لاف می زنند .شما چطور؟

3-یادم رفت شعر امروزصبح را بگویم ..


سين هفتم، سيبِ سرخی ست .. حسرتا، که مرا نصيب از اين سفره ی سنت .. سروری نيست .. چراغی مردافکن در جام هواست .. شگفتا، که مرا بدين مستی شوری نيست .. سبوی سبزه پوش در قابِ پنجره .. آه، .. چنان دورم که گويی جز نقش بی جانی نيست .. و کلامی مهربان در نخستين ديدار بامدادی .. فغان، .. که در پس پاسخ و لبخند .. دل خندانی نيست .. بهاری ديگر آمده است باری .. اما برای آن زمستان ها که گذشت .. نامی نيست .. نامی نيست ..........................<<احمد شاملو>>

۱۳۸۷ بهمن ۵, شنبه

هااای ی ی

نمیدونم چرا این شعر یهو پرید تو ذهنم...احساس کردم مغزم تیر کشید ..وای از دست آلبوم سرو چمان ..

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد...

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

جان جانان..

سلام
ممنون از گیلدا بابت کامنت .
اما گفتن چند چیز بد نیست ..ساده مینویسم . آینده رو نمی شناسم . حرف های از جنس زمان را نشنفته ام . گذشته سایه های خشم خود را گسترانیده . اما من رها هستم . در حال زنده ام . و می دانم اگه در جایی که ایستاده ام خودم بودم و خودم هستم تنها از لطف آن بوده که هرگز کسی را پلکان صعود به استغنای درون نکرده ام ..هرگز با سخنان وجدآور عاطفی و احساسی روح کسی را در اختیار نگرفته ام .دید من به زندگی بالا رفتن از دوش کسی نبوده . ادعایی ندارم که کیستم که بودم کجا می روم . نه .می گویند تو خاصی .اما نبودم . نیستم .دلم نمیخواهد باشم . دلم میخواهد که بی تفکر نباشم .دلم می خواهد که بی معنا نباشم .جسارت روندگی دارم . و همین رویش بوده که نگذاشته است اسیر دستان خاک باشم . سیب معنا را در زیر درخت احساس بوییده ام . گاه درختی را در آغوش کشیده ام که تمامی بوی خوشایند میوه هایش را در عمق وجودم به نطفه گذاشته است .این شعر درونم میزند..پیشه ام نقاشی است ..خرده هوشی دارم ..سر سوزن ذوقی..گاه گاهی قفسی ساخته ام از رنگ ..میفروشم به شما ..که به آواز شقایق که در آن زندانی است ...دل تنهایی تان تازه شود ..
بر خلاف تو من اعتقاد ندارم که بالا رفتن انسانی از طریق پانهادن بر دوش دیگری است ..اعتقاد من بر این بوده که دستی پنهانی از نهانخانه ی غیب که نامحرمان نمی بییند به سوی آدمی دراز است که تنها اگر کمی توجه کنیم این جاذبه مخفی که دلم نمیخواهد کوچکش کنم و برایش اسم بگذارم و مذهب یا دین یا عرفان یا هر چه که دیگر دانی بخوانمش،،مرا در خود و در جاذبه اش ربوده است و روحم را در میدان بزرگ مغناطیسی او اسیر می بینم .

این عشق ..این ذات عاشق..این معنی گرایی سترگ..این پهنای دوستی ..این محبت ..این لحظه ..این معجزه ..این انسان ..این ها مجموعه هایی است که خدا و خود آ نامیده ام ..
ساده ام ..ساده تر از برگی که در صدای جویی روان بالا و پایین می برد ..

تنها چیزی که آرام ام میکند ..این جمله است ..
ای عبور ظریف ،بال را معنی کن ..تا پر هوش از من از حسادت بسوزد...