۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۱, چهارشنبه

وای باران...


آمده ام که بنویسم .این اواخر حجم فکری ام آنقدر زیاد می شود که احساس میکنم ، به تنهایی توان و ظرفیت تحمل و بار کشی آنرا ندارم . قبل تر ها به فکر انسانی بوده ام که فارغ از جنس و فکر و روح بتوان آنچنان اعتمادی به او داشت که با گفتن تمامی درونت به او می توانستی کوله بار ذهنت را سبک تر کنی ..اما هر چه گشتم و کمتر یافتم ،باور کردم که <<ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی بینم >>


این وقتها به یاد می آورم که از اولین روز های ورود وبلاگ به ایران نوشته ام .. گاه به تنگ آمده و تمامی نوشته های روزهایم را حذف کرده ام . گاه هم برای یادگاری دوران نوجوانی از آنها نسخه ای برداشته ام .نمیدانم .شاید نوشتن آنچنان مرا سیراب میکند که مثل طفلی کوچک با چشمانی کودکانه در رختخواب کلماتی که خود ساخته ام به خواب گرمی فرو می روم . ایکاش بدین سان باشد .


امروز باران برید .ساده بارید .مثل کلماتی که به کار می برم.فارغ از تمام پیچید گیهای هولناک هستی .

بارید .به همین سادگی . گویی من و هزاران نفر در انتظار باریدنش چشم هامان به آسمان بود .نمی گویم نماز باران خواندیم ..نماز خوان نیستم ..اما در دلم انتظارش را می کشیدم ..مانند همه ی آن انتظار ها از همه ی آن آدم ها که نباریدند .شاید در نگاه علمی اینقدر الکترون آزاد نداشتند که بارشی را آغاز کنند .اما من فکر میکنم که هنوز ابر های دلشان آنقدر سنگین نبود که ببارند .


ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده بر آب دیده ما صد سنگ آسیا کن


باران امروز مرا زلال کرد .انگار تمام فضاهای مغزم از عطش مانند چشمانی که در اوج گرما ی وحشتناک سراب می بیند پر بود از هراس گرما .هراس انسانها ی خشک سال ..راست می گویم .میترسیدم نبارد ..دم صبح ها که می خوابیدم گریه ام می گرفت .از بی بارانی ...امروز باران مرا خنک کرد ..ذهنم را جلا داد ..زنگار غبار را پاک کرد .گریه ام گرفته بود . نو شده بوده ام .شعر حافظ می زد .مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ..............گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید ...گفت با این همه از سابقه نومید نشو...


بعد از کلاس کمی با ابراهیم قدم زدم .دوستش دارم .دوستی است برایم .ساده .و بدون ادعا..

وقتی می بینمش این بیت می زند ...کان را که خبر شد خبری باز نیامد ..نمیدانم ..کاش خبر دار بودیم که اینقدر قیل و قال نمی کردیم .


دم دم عصر خنکی هوا پوست صورتم را نوازش می کرد .رفته بودم قدم بزنم . آرام .تنها .مغرور .

از در راهروی خانه ،بیرون آمدم ،سبزی یاس و گردو مرا گرفت ..دو یاکریم کوچک و جفت که این روز ها پشت کنتور گاز خانه کرده اند بدجوری دلم را قلقلک می دهد ..امروز در کنار هم روی سیم برق رد شده از بالای حلقه بسکتبال حیاط نشسته بودند ..موبایلم را در آوردم ..عکسشان را گرفتم ..پرنده وجود کوچکی که اندکی مرا حسود میکند.یاد کتاب خاطرات سهراب و هدیه دادنش افتادم..یادش بخیر...شکر کردم که موبایلم دوربین هم دارد ..!!کنار هم بودنشان را دوست داشتم ..اما فاصله شان آزارم میداد .عکسشان را اینجا هم گذاشته ام .. ذهنم می زد .همیشه فاصله ای هست . خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند .و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست ..


از در که بیرون رفتم دیدم مادر هم میخواهد بیرون برود .. با هم تا سر کوچه قدم زدیم ..گفت چیزی می پوشیدی که خیش نشوی ..گفتم حاضرم تمام لباسهایم خیس شود ولی این باران ببارد ..خندید ..چیزی نگفت ..گفت سبزی این درختان کوچه مرا می گیرد ..راستی چه حکمتی است این سبزی و برگریزی هر سال اینها .نگاهش کردم ..زیبا شده بود ...از مادر خداحافظی کردم ..یک تاکسی گرفتم ..تا مرا به خیابان خلوتی که لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند بود برساند ..


سرشار بودم از عطر بهار و باران و هر چه درون خود را بیشتر برایشان می گشودم ،غمگین تر میشدم.


قیافه و حالت چشمهایم در آینه ماشین شبیه پر آبی چشمان اسبی بود که به آن زل زده باشی ..


راه رفتم .فکر کردم .دیدم روزگار سختی را پشت سر نهاده ام .. از آذر به این سو گرفتاری هایم چندین برابر شده .درست به اندازه تنهایی ام ..تنهایی که شاید مرا وادار کرده به چیز های جدید ی هم فکر کنم.تمام ترسم از این است که مسیر بعدی زندگی سنگین تر و غمبار تر از حال حاضرم باشد ..

چیزی که بطور جدی این روز ها با مقایسه گذشته ی نه چندان دور خود با این روز ها در می یابم ..

اگر ابر بودم آنقدر می باریدم که شاید آسمانم صاف میشد . ولی ابر که نیستم .انسانم .انسانی ساده .

شاید هم کودن . در هر صورت قدیس نیستم .پاک هم نیستم .نماز هم که نمی خوانم!به معیار خودم هم که زندگی میکنم !مظلوم نما هم که هستم !مسئولیت رفتار هایم را هم که نمی پذیرم !دلتنگ هم که هستم !شاید و دیگر هیچ !!!!

و من نقطه تقاطع پذیرش حر فهایی از تمام موجودات زمینم که صداقت و طهارت و پاکی و درستی و تمام معیار های خوبی و انسانیت خود را به رخ این هیولا مرد غمگین شب زده ی باران خورده می کشند .


..

که گفته است

من آخرین باز مانده ی فرزانگان زمینم ؟؟؟...

من آن غول زیبایم که در استوای شب ایستاده است..

غریق زلالی همه ی آبهای جهان

و چشم انداز شیطنتش ...

خواست گاه ی ستاره ای است .







می خندم ..گذر میکنم از حرف انسانها .کمی آرام میشوم .وقتی می بینم که یک هیولا مردم .یک دیو زیبا .اسیر چشمان دخترک کوچکی که عصر ها سر چهار راه گل میفروشد ...



نمی دانم این بیت از کجا وسط حرفم می پرد ...ذهنم میزند ..



تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم..در می یابم که دیری است مرده ام ..

چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ه ی تو سردتر میا بم .

از پیشانی خاطره ی تو ..

ای یار ..

ای شاخه جدا مانده من



نمی دانم .دیگر از چه بگویم ..درونم سنگینی می کند ..می گویم .می نویسم .گاهی آواز می خوانم ...

تنها می دانم که آرام آرام در خود بیشتر فرو می روم .. و این نوید خوبی نیست ..چرا که تمام تلاشم در این مدت این بوده که با انسان ها باشم .با مهرشان خو بگیرم ..کاستی هایم را جبران کنم ...شادی باشم در کنارشان ..اگر هم نتوانستم غم نباشم ..خاک باشم ..نهراسم از عذر خواهی کار های زشتم ..بدانم که من نیز گاه راه خطا می روم ..گاه کودکی مشوم لجباز ...گاه داد میزنم ..انسانم ..بازیچه نیستم..اما غرایز خود را زیسته ام من ....گذاشته ام هر کجا که دلش میخواهد بیتوته کند...تو خواهی در هندوی زلف نگاری باشد یا قعر چاه تیر و تار غم ها ....آزاد گذاشته ام ...هر کجا که می خواهم بچرم ...

بدوم..گویی دور ها آوایی است که مرا می خواند ..می تازم ..شاید بتازم ...در تن من گیاهی خزنده است ..که مرا فتح میکند ..و من اکنون جز تصویری از او نیستم ....




ای هم سفر که راز قدرت های بی کران تو بر من پوشیده است !-مرا به شهر سپیده دم ،به واحه ی پاکی و راستی باز گردان ..مرا به دوران نا آگاهی خویش باز گردان تا علف ها به جانب من برویند ..



۱۳۸۷ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

درخت سوخته


نمی‌بينم از همدمان هيچ بر جای
دلم خون شد از غصه ساقی کجايی

ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشايی

عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد می‌برد شيوه بی‌وفايی

می صوفی افکن کجا می‌فروشند
که در تابم از دست زهد ريايی

رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گويی نبوده‌ست خود آشنايی

مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه دانی تو ای بنده کار خدايی

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود ....

دلم عجیب گرفته بود امشب .روز اول اردی بهشت که متعلق به سعدی شیرازی است.
دیوانش رو بوییدم .بوی گل میداد .باز کردم .اومد.

تو ختایی بچه ای از تو خطا نیست عجب
کانکه از اهل صوابند خطا نیز کنند ...

.در کل این همه وقت زمستان، داد زدیم که زمستان های پیاپی را به شوق بهار های دیگر تاب می آورم ...

اینم از بهار ...بهاری که هر روز من رو در خودم بیشتر فرو می بره ...

حافظ بازمی کنم ...آرومتر میشم

ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ای است که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند ....


ما همانیم (آدمیزادی لا متغیر )

۱۳۸۷ فروردین ۳۱, شنبه

مرا رازی است اندر دل به خون دیده پرورده ...




هملت می گوید:((نمایش دامی است که من در آن وجدان شاه را فریب خواهم داد )) .فکر که می کنم می بینم این تعمد کنار هم قرار گیری کلمات نمایش و فریب را خوب گفته است.نمایش فریبی است برای زود به مقصد رسیدن .زیرا انسان معمولی هرگز دوست ندارد معطل شود و بر عکس تعجیل میکند. وجدان بسرعت میرود و یا پیچیده میشود و می بایست آنرا در لحظه تخمین ناپذیری قاپید !!تنها در این حالت است که شخص نمی داند که فریب خورده و بر عکس در خود احساس رضایت شگرفی از آنچه که او را تسخیر نموده می کند .


بدون شک هر یک از انسان های متمدن جامع امروزی ما !! نقش های کمرنگ و پر رنگ را در طول روز ایفا می کنیم .

افتخار هنر پیشه فنا پذیر است .تمامی افتخارات غیر معنا بی دوام اند . هنر پیشه افتخار بیشمار را برگزیده ، خود را وقف آن کرده و تحمل می کند . بزرگترین فرق یک هنر پیشه با نویسنده در آن است که نویسنده حتی اگر بمیرد امید دارد که آٍاثارش چون تبلور ذاتی فردی است مشهور می شوند و شاید بهتر بگویم درک و فهم خواهند شد .امابیش از دو سرنوشت برای هنر پیشگان، وجود ندارد .آنها یا موفق می شوند یا نمی شوند .آنها جز یک عکس و یا رفتاری درحالت بر انگیزش احساسات فردی در یک فیلم، برای ما به یادگار نمی گذارند . از حرکاتشان ،سکوت هاشان و چگونگی عشق شان هیچ چیز به ما نخواهد رسید .شناخته نشدن او ،بازی نکردن است و بازی نکردن صد البته مردن با همه موجوداتی است که او بوجود آورده .


غالب نارضایی های بشر (حداقل خود اهورا) از اینجا سر چشمه می گیرد که بیشتر از آن که سعی نموده نویسنده خود باشد سعی کرده که بازیگر آرمانهای درونی خود باشد . و در این راه بزرگترین خیانتکار تاریخ،،یا بهتر بگویم بازیگردان این بازی مخوف ،خود خواهی ها و ترک همنوع طلبی و فداکاری است . انسان تا نتواند بطور کامل از خود خواهی ها و حریص بودن ها بگذرد نمی تواند نویسنده خوبی باشد . قالب روابط انسانی یا ازدواج ها یا دوستی ها شکست می خورند .تردیدی ندارم که درصد کمی از مردم پس از چند سال (نه صرف این که به یکدیگر عادت کرده باشند ) از زندگی خود راضی هستند .


طبق تفکرات جدیدی که در ذهنم موج می زند هیچ دو انسانی با یکدیگر تفاوت ماهیتی یا بنیادین ندارند .این دو تنها در مکاتب مختلفی رشد کرده اند که همین بازیگردان ها به آنها آموخته است که باید ها و نباید ها چیست ؟؟ در حالی که تمامی باید های ما با رجوع به درونمان تعبیر میشود نه آنچه که تحت فشار های روانی جامعه به فکر ما تنیده شده است .


کافی است کمی ببخشیم .همین . آنگاه که فکر خود را از دامن رذالتها بشوییم و از دعواهای روزمره که تمامی آن بر اساس حرص و آز و طمع شکل می گیرد دست بکشیم جلوه هایی از نور زیبا ی انسانی در ما شکفته خواهد شد .


ای کاش که حصول به این آرمان را بازی نمی کردیم .


انسان یک خلقت کامل نیست . بلکه هنوز در مبارزه برای رسیدن به معنا ست . امکان بعیدی است که به همان اندازه که وحشتناک است خواستنی نیز هست .


افسوس من این است که می بایست ازکنار بسیاری ازحقایق ذاتی درون خویش با بی توجهی گذر کنم!



به قولی :

هلاک ما به بیابان عشق خواهد بود .

کجاست مرد که با ما سر سفر دارد . ؟


۱۳۸۷ فروردین ۲۸, چهارشنبه

گفت زین نوع شکایت که تو داری سعدی .....



((بسیاری از مردم تا نتوانند شنا کنند،شنا نمیکنند )).راستی این نشانه
ظرافت طبع و هوشمندی نیست ؟این که معلوم است که شنا نمیکنند،
آن ها برای زندگی روی زمین خشک آفریده شده اند !
نه برای آب.هم چنین این حکم طبیعت نیست که مردم فکر کنند،زیــــــرا
آن ها برای زندگی آفریده شده اند نه برای تفکر.
هــر کس که فکر کند ،یا مـــهم تر هر کــــتس تفـــکر را پیـشه خود کند ،
کارش به جاهای باریک می کشد .و آن وقت با این کار زمین خشک راباآب
مبادله کرده و روزی هم در آن غرق خواهد شد.!!!


۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

برداشت های ساختاری ذهن از امروز

1-گاهگاهی که فکر می کنم میبینم در غالب اوقات نوشتن مرا و خستگی هایم را تسکین داده .بیشتر که فکر میکنم می بینم که اگر می شد تمامی انسان ها توانایی بروز احساسات درونی خویشتن را در قالب نوشتاری داشتند ،و اگر هم میشد این نوشته ها رابه هم متصل کرد و از آن یک انسان ثانویه ترسیم نمود ،این انسان بطور عینی مشابه نگارنده و شاید حتی بی نقاب تر از خود نگارنده در می آمد.


2-آنگاه اگر تمامی این نوشته ها را می توانستی کنار هم بچینی دنیایی صادق تر و شاید مهربان تر از آن چیزی که انسانهای نقاب دار ترسیم کرده اند می یافتی .

3-در مسیر زندگی گام برداشتن در راه های انسانی ،اگر چه هدفی بی بزرگ و آرمانی بس والاست اما غالباً و ذاتاً آدمی خود را قربانی شرایطی که بر محیط رشد او سایه افکنده اند می یابد . در نتیجه رسیدن به یک هدف بزرگ انسانی و مهربانی با تمامی عناصر هستی و هدیه دادن تمامی خوبی ها یا امکان پذیر نیست یا در سایه ی تلاشی پیگیر بسیار کمتر از ظرفیت وجودی ما انسان ها قابل نمایش است.هرگز کاهلی های خود را به گردن شرایط محیطی نمی اندازم بلکه معتقدم اگر زندگی تلاشی در جهت رسیدن به آرمانهای والای انسانی می باشد تنها چیزی که انگیزه رستن را از آدمی می ستاند شرایط محیطی رشد اوست .

4-من مسئولیت تمامی شکست ها و پیروزی های زندگی خویش را پذیرفته ام و معتقدم اگر در گذشته آنچنان که می باید نسبت به مسئله ای واکنش مقتضی را انجام نداده ام ،بطور یقین آن مسئله در زمان حال که اکنون تبدیل به گذشته شده است در درجه چندم اهمیت قرار داشته است .پس می پذیرم که آینده ای که در آن مقطع در نظر داشته ام و اکنون زمان حال من است ،نتایج افکار و رفتار مستقل خود اهورا ست .

5-از این که فکر میکنم به کسی بدهی روحی و روانی و شاید اخلاقی ندارم در آرامش هستم .

6-زندگی محصول دقایقی است که انسان تحت فشار بارهای ثقلی وارده بر تمامی بنیان انسان وارد می شود . دقایق سختی را قدر بدانیم ..بد نیست ...

7- تنها در دقایق سختی فکری است که انسان درک میکند که تا چه حد به بودن دوستی که بتواند غبار خستگی ها را از ذهن و روح و روان انسان بشوید نیاز دارد .آن هنگام که اطراف خود را تنها بیابی دیگر نمیتوانی هیچ دوستی را زلال یا حتی دوست نزدیک به خود بخوانی .

8-عمده ترین مسئله امروز من این بود که مصداق واقعی این بیت حضرت مولانا را که تا به این حد در ذهن من بازخورد وسیع دارد ،نیافتم ..(کریمان جان فدای دوست کردند ....سگی بگذار ما هم مردمانیم )



9-از تیرگی های خود به زلالی شعر حافظ پناه می برم .
قلب بی حاصل ما را بزن اکسیر مراد
یعنی از خاک در دوست نشانی به من آر

در غریبی و فراق و غم دل پیر شدم
ساغر می ز کف تازه جوانی به من آر

در کمینگاه نظر با دل خویشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تیر و کمتنی به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حافظ می گفت
کای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

گرگ بیابان ....

((حیوانات طبیعتاً موجوداتی غمگین اند و وقتی که انسان غمگین است ،منظورم از غمگین بودن از درد دندان یا از ضرری که متوجه آدم می شود نیست ،بلکه آن گاه که اتفاقاً وضع کلی زندگی و چگونگی اوضاع را می بیند و جداً غمگین میشود همیشه تا حدودی به حیوان شباهت پیدا می کند .نه تنها غمگین می نماید بلکه از همیشه صادق تر و زیبا تر به نظر مرسد . بله .این عین واقعیت است و تو ای گرگ بیابان وقتی برای اولین بار دیدمت چنین وضعیتی داشتی ...))



پ.ن:بار دومی است که گرگ بیابان هرمان هسه را در شرایط سخت و پر فشار زندگی می خوانم . آبی است بر آتشی که گاه حس میکنم بند بند وجودم را در بر گرفته.آتشی که نه می سوزاند نه زایل میکند بلکه می زاید و می زاید و دانه می پاشد و می رویاند و در بر میگرد و می پژمراند و میکشد و می زاید ومی زاید... .!


تفعلی می زنم بر حضرت حافظ : می فرماید :

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
....

۱۳۸۷ فروردین ۲۴, شنبه

لجاجت هستی وار .....!!



















نه
هرگز شب را باور نکردم

چرا که
در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم ...

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

با فریادی آغاز ...
















ما نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص برخاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم

کس را پروای ما نبود

در دوردست مردی را به دار آویختند
کسی به تماشا سر بر نداشت


ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود
بر آمدیم...

(عکس،آسمان دانشگاه رازی کرمانشاه.نیمه زمستان 86)