
گاهي دم عصر تر ها،حس مي كنم كه آرامشي ناهمگون تمام وجودم را در بر ميگيرد.فارغ از هر تشويش يا حس اضطراب گونه اي كه دلم را چنگ بزند..لحظاتي كه دلم ميخواهد با يك لباس باز روشن گشاد آرام آرام قدم بزنم..دم عصرهاي پاييزي روح و جسم خود را در مقابل نوازش دستان خنك باد پاييزي بگذارم..رها شوم از هر آن چه كه مرا در بر گرفته .دكمه ي پيراهنم را بگشايم و اجازه دهم كه اين خنكاي دلنشين ،روان سوزان تن آتشناك و داغ گونه مرا از التهاب خويش برهاند كه ديگر خود را براي گرماي بيش از حد وجود شماتت نكنم..ساكت شوم ..حتي اگر بهترين شنونده دنيا را داشته باشم .. چه اگر او بهترين باشد ميداند كه گاهي نياز به سخن گفتن نيست و اگر از روي شيطنت سرت را بر چشمان اهورا بگذاري مي تواني سكوتش را بشنوي ..سكوتي ساكت ..سكوتي فرياد..فريادي ساكت..
آرام گاه بر ميدارم و نفس مي كشم و پر مي شوم از هواي لطيف و پوست نازك مهر ماه..كودكان را مي نگرم..به سادگي شان ..به روح لطيف شان ..به جسم هاي نيم لخت و ظريفشان خنده ام ميگيرد..آه كه اين صورت كودكانه چه سان ژرف لذت بخش است..
مي دانم كه با چشم هايم مي خندم و مطمئن از اين كه در اين گرگ و ميش عصر هيچ كس در هاله ي نيم تاريك روشن چهرم ام نميداند كه مردي آرام آرام با چشمايش مي خندد..به ياد مي آورم..فراموش ميكنم..مي بخشم...مي بخشندم...
و اين بلوغ نازكي كه در زير لايه هاي پوست گندمگون تنم رخ مي دهد را ارج مي نهم ..چه اين گذار كودكي به سالخوردگي روح هرگز خاطر كسي را به گمتن من نيازرده است..امروز را مي بوسم ..هواي پاك دم عصر تر هايش را....
واپسين آفتاب شبانگاهي
نشاندهنده راهي است
كه خواهان در نوشتن آنم
ابرهايي كه با وزش باد در حركت اند ..
نشان دهنده راهي است
كه خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها،زير قدم هايم
ميگويد:بگذار تا فرو افتي
آنگاه راه آزادي را باز خواهي يافت..


.jpg)
