۱۳۸۷ مهر ۴, پنجشنبه

مادرم مي گفت صبحي موسم دلگيري است...من به او گفتم زندگاني سيبي است گاز بايد زد با پوست..



گاهي دم عصر تر ها،حس مي كنم كه آرامشي ناهمگون تمام وجودم را در بر ميگيرد.فارغ از هر تشويش يا حس اضطراب گونه اي كه دلم را چنگ بزند..لحظاتي كه دلم ميخواهد با يك لباس باز روشن گشاد آرام آرام قدم بزنم..دم عصرهاي پاييزي روح و جسم خود را در مقابل نوازش دستان خنك باد پاييزي بگذارم..رها شوم از هر آن چه كه مرا در بر گرفته .دكمه ي پيراهنم را بگشايم و اجازه دهم كه اين خنكاي دلنشين ،روان سوزان تن آتشناك و داغ گونه مرا از التهاب خويش برهاند كه ديگر خود را براي گرماي بيش از حد وجود شماتت نكنم..ساكت شوم ..حتي اگر بهترين شنونده دنيا را داشته باشم .. چه اگر او بهترين باشد ميداند كه گاهي نياز به سخن گفتن نيست و اگر از روي شيطنت سرت را بر چشمان اهورا بگذاري مي تواني سكوتش را بشنوي ..سكوتي ساكت ..سكوتي فرياد..فريادي ساكت..


آرام گاه بر ميدارم و نفس مي كشم و پر مي شوم از هواي لطيف و پوست نازك مهر ماه..كودكان را مي نگرم..به سادگي شان ..به روح لطيف شان ..به جسم هاي نيم لخت و ظريفشان خنده ام ميگيرد..آه كه اين صورت كودكانه چه سان ژرف لذت بخش است..


مي دانم كه با چشم هايم مي خندم و مطمئن از اين كه در اين گرگ و ميش عصر هيچ كس در هاله ي نيم تاريك روشن چهرم ام نميداند كه مردي آرام آرام با چشمايش مي خندد..به ياد مي آورم..فراموش ميكنم..مي بخشم...مي بخشندم...


و اين بلوغ نازكي كه در زير لايه هاي پوست گندمگون تنم رخ مي دهد را ارج مي نهم ..چه اين گذار كودكي به سالخوردگي روح هرگز خاطر كسي را به گمتن من نيازرده است..امروز را مي بوسم ..هواي پاك دم عصر تر هايش را....


واپسين آفتاب شبانگاهي
نشاندهنده راهي است
كه خواهان در نوشتن آنم
ابرهايي كه با وزش باد در حركت اند ..
نشان دهنده راهي است
كه خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها،زير قدم هايم

ميگويد:بگذار تا فرو افتي
آنگاه راه آزادي را باز خواهي يافت..

۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه

پاییز مبارک!!


(پاییز همیشه منو به یاد کوه می اندازه ..چه بیشترین کوه ها و مهمترین اتفاقات زندگی من همیشه در این فصل پر رمز و راز به وقوع پیوسته..یاد کوه هایی که با دایی ام می رفتیم و شعر ها و خنده هایی که داشتیم..یاد بهمن که این شعر اخوان رو همیشه می خوندیم توی کوه(سر کوه بلند ...) بی خیال این که روزی این شعر روی سنگ مزارش نوشته خواهد شد ...یاد کودکی و عشق و خیلی چیز هایی که در دل نرم این پاییز نهفته است ..دیشب به خودم گفتم که پاییزت مبارک..من همیشه فصول دیگر رو تاب میارم که کمی روحم رو به خنکای پاییز بسپارم ..التهاب درونم با هوای ملایمش فروکش میکنه ..مهربون میشم و مهربون تر .. یاد ...

این شعر قدیمی الان یه لحظه ذهنمو نوازش داد ..

چه دلنگرانی،گاه،
وقتی که با منی
و من پیروز تر و سر فراز تر از دیگر مردان..!

زیرا نمی دانی
که در من است
پیروزی هزاران چهره ای که نمی توانی ببینی ،
هزاران پا و قلبی که با من راه سپرده اند ،
و نمی دانی که این من نیستم ،،
من ای وجود ندارد..
من تنها نقشی ام از آنان که با من می روند ..
که من قوی ترم،
زیرا در خود ..
نه زندگی کوچک خود
بل تمام آن زندگی ها را دارم ..
و همچنان پیش می روم
زیرا هزاران چشم دارم،
با سنگینی صخره ای فرود می آیم
زیرا هزاران دست دارم ..
و صدای من در ساحل تمامی سرزمین هاست ..
زیرا صدای کسانی را دارم
که نتوانسته اند سخن بگویند..
نتوانستند آواز بخوانند
و امروز با دهانی نغمه سر می دهند ..
که تو را می بوسد..

به یاد بهمن..دایی ام ..آقای نمکی ..و گاهی دکتر..اون شعر اخوان رو می نویسم اینجا..شعر های میکده های قدیم ..عرق نرم و سبک..مستی نرم و روان..کاش کسی میفهمید مستی روان رو ..

شاید اگه تونستم عکسا رو اسکن کنم یه عکس از قدیما بزارم ..از کوه..برف..کودکی تر ها ..

سر كوه بلند آمد سحر باد
ز توفاني كه مي آمد خبرداد
درخت سبزه لرزيدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چهچهه افتاد


سر كوه بلند ابر است و باران
زمين غرق گل و سبزه ي بهاران
گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است
براي آن كه دور افتد ز ياران

سر كوه بلند آهوي خسته
شكسته دست و پا ، غمگين نشسته
شكست دست و پا درد است ، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته


سر كوه بلند افتان و خيزان
چكان خونش از دهان زخم و ريزان
نمي گويد پلنگ پير مغرور
كه پيروز آيد از ره ، يا گريزان


سر كوه بلند آمد عقابي
نه هيچش ناله اي ، نه پيچ و تابي
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد
غروبي بود و غمگين آفتابي


سر كوه بلند از ابر و مهتاب
گياه و گل گهي بيدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بيدار ، گويند
كه هستي سايه ي ابر است ، درياب


سر كوه بلند آمد حبيبم
بهاران بود و دنيا سبز و خرم
در آن لحظه كه بوسيدم لبش
را نسيم و لاله رقصيدند با هم

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

باز باران

..خرمالو های برف گیر حیاط ..



هر گاه که باران می بارد من از کنار شکاف نرم و مطبوع خاکی که فریاد عطشش را با بوی نم و طراوت تازگی آب فرو می نشاند زایید ه می شوم .
باز هم زادن و زاده شدن . همان حس بی ریای همیشگی.
صدا و هوای باران تنها امیدی است که گاه باعث می شود از کلبه تنهایی اتاق خویش بدر آیم . اتاقی که محصور در 4لای پرده بدور از تمامی جماعت دنیا حتی نور برای خود ساخته ام . و تنها به یاری ملایمت رنگ بنفش کمرنگ داوودی گونه اش شبها را به سر می آرم .
اما راستش را بگویم که حسی آنی چنان مرا با باران پیوند داده که این توی در توی اتاقم را رها کرده ام .پرده ها را کنده ام و پنجره اش را تا به آخر باز گذاشته ام تا بوی یاس اتاقم عرش خدا را پر کند ..
باران فرشته ای است که همواره مرا به عرش می برد.بویم را .نیازم را .خواستم را ..
در دور نمای خوش بوی بیرون پنجره اتاقم رقصیدن درختان ابریشم را به نظاره نشته ام ..با گل های زرد و سبز و زنبوری که گاه مرا در خیال هم آغوش سبزینه چشمان نگاری میکند که سالها در درون خود پروده ام .. در گوشه دیگر حیاط حجب و حیای درخت مو که خموده ظاهر آرام آرام از دیوار های حایل همسایگی مان نمو میکند و اگر یادمان بیاید ما انسانهای بی رحم پای آن درخت نفت ریختیم تا ریشه هایش را بخشکانیم ..ای کاش معرفت وفاداری به یکدیگر را از درخت مو حیاط پشت خانه مان یاد می گرفتیم .. گوشه های حیاط سرشار از خنکای روح انگیز سبزینه اندوه دو یاس غمگین دور از هم است ..
نگاه که می کنم چشمم به ساقه تنومند انجیری می افتد که به جرم بی باری گردنش زدیم و ساقه اش همچنان استوار در گوشه ای از حیاط لم داده و برف و بوران و تلخکامی گرمای ویران نهاد تابستانی خم به ابرویش ننداخته که هیچ،در فکر ریشه دوانیدن دوباره است .. به یاد می آورم که در کودکی ام این درخت چه سان بزرگ بود که من و امین برای چیدن انجیر هایش می بایست مراقب می بودیم که به شاخه های بالای آن نرویم ...
مشام من پر از بوی خاک باران زده است .سبزینه اندوهی در درونم ریشه دوانیده ..تو گویی تمام عمرم من همین اندوه بوده ام.
از خرمالوی پر بار آ« گوشه حیاط هر چه بگویم کم است .. همواره مرا به یاد سینه های پر شیر مادر گیتی می اندازد که چه سان با این فرزندان ناخلفش مهربان است ..در حیاط ما مهربانی هست ..خانه من وجود من است .درست مثل قالبی که تنم را در بر گرفته . درست مثل بغض فرو خفته انتهای گلو و چشمانم که با هر بار نوازش باد پاییزی مرا یک قدم به رهایی اشک بیشتر رهنمون می کند ..
ایوانی که شب های زیادی در آن خوابیده ام و همواره چشم براه ستاره دنباله داری بوده ام که چشمکی به کودکی من بزند و مرا به خواب ببرد ..
باران پاییزی از راه میرسد.دوباره پاییز با همان دل انگیزی نازکش انگشتانش را بر پوست کشیده بغض حباب گونه اهورا میکشد ..
پاییز یادآور قرن هایی است که زیسته ام و تا خنکای دل انگیز کوباننده زندگی،،تا آن صبح تابناک اهورایی ،منتظرش می نشینم تا غبار گرمی و هرمینه غم تابستانی را از وجود نازکم پاک کند ..
باران تلخی هایم را شاید بشوید..هر بار که باران می بارد به آسمان که مینگرم خدا را می بینم که بر چهره ی مغفول بندگانش لبخند میزند ..بوی خدا در اتاق من جریان دارد ..پنجره را که باز میکنم پر از خدا میشوم ..پر از مهرش ..پر از اشکش ..پر از بارانش ..
زیر این نوازش هرمان گونه،فراموش نکنم که بنویسم بزرگترین دقایق زندگی من در باران رقم خورده و یاد این هدایای خداوندی خود را هرگز از خاطر نازک خیال نرم طبع افسونگر خویش به در نخواهم برد..
دقایقی که میدانم هر چه که بوده حتی تلخی هایش نمادی از هدایای مادر گیتی وخداوند مهربان به اهورایشان بوده..
باران تلخی هایم را شاید بشوید..هر بار که باران می بارد به آسمان که مینگرم خدا را می بینم که بر چهره ی مغفول بندگانش لبخند میزند ..بوی خدا در اتاق من جریان دارد ..پنجره را که باز میکنم پر از خدا میشوم ..پر از مهرش ..پر از اشکش ..پر از بارانش ..

ببار ای بارون ببار ...
با دل و به هوای زلف یار
بر کوه و دشت هامون ببار
ای بارون
ای بارون ماه و دادن به شبهای تار ای بارون
بر کوه و دشت و هامون ببار ای بارون ..
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای بی مزار
ببار
ای نشانه ی خدا
ببار...

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

با همه پوچی از تو لبریزم..

..سراب نیلوفر کرمانشاه..
گاهی که امین می گفت اهورا جز درس خواندن هیچ کار دیگه ای بلد نیست ،ته ته های دلم می خندیدم و می گفتن حالا ببین و تعریف کن...

حالا که وقت کار شده می بینم جز کار هایی که رد بویی از درس و کتاب و نوشتن توی روحش جریان داره شاید زیاد چیز دیگه ای ندونم .جز سبکی دلپذیری که گاهی از بار هستی رو شونه هام حس میکنم..و روز هایی که سنگینی رو به امید سبکی پی میگیرم..
اعتراف به ندانستن ها رو دوست دارم . در این روزگار انسان های مدعی !!!!...

همه اونایی که عشق و محبت و دوستی به انسان ها رو فریاد میزنند..ادعای انسانیت لحظه ای از ورد زبانشون دور نیست ..حتی مرد های مو سفیدی که گاهی بهشون حس خوبی دارم ..همه اینا مدعی اند ..

ادعای لبخند دارن در زمانه ای که هیچ مرزی بین لبخند و تباهی نیست .. سرشون رو توی کلاه خودشون بردن و تنها برای قشنگ حرف زدن گاهی از معرفت انسانها میگن .

معرفتی که نیست..نه در دل من ..نه در دل تو ..نه هیچکس ..بیا فریب ندیم خودمون رو ..
می توان با هر فشار هرزه دستی فریاد زد :
آه من بسیار خوشبختم ..
نیلوفر های روییده در مرداب سراب نیلوفر حس خوبی رو به یادم میاره.. .


روزگاری شده که عشق ها فقط خاطره ای مکتوب در دل عاشقان ناکامی هست که هرگز فرصت تماس جسمانی با معشوق خودشون رو نداشتن ..
و من هم ترجیح میدم همون بچه کوچولوی زرنگ چهارم دبستان مدرسه خوارزمی باشم که شب ها به دختر بسیار جوانی که تازه گیها معلم هنرشون شده و با دست هاش انگاری تمام خط های دنیا زیبان عشق بورزم...
چیز هایی که من در ذهن خودم از نمود یک رو راستی واقعی با خودم دارم ...دختری که من رو از دنیای کودکانم رها کرد و همیشه طعم تلخی از ناکامی رو در وجود بچه 10 ساله ای که تازه تازه شعرهای حافظ رو حفظ میکرد به یادگار گذاشت ...

بعد ها فهمیدم که بزرگترین مشکل اهورا این بوده که هر آنچه رو که نمی بایست ،زود تر از موعد فهمیده...حتی تجربه ی تلخ اشتیاق و ناکامی رو ..
شاید هیچ کی یادش نیاد اما مجیدی که سر و سری داشتیم باهم یادشه که اهورا مشق خط ادب آداب دارد رو سر کلاس با این شعر حافظ
جا به جا کرد(بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن ......به خنده گفت کی ات با من این معامله بود)(شعری که از دایی ام یاد گرفته بودم) و شاید درست یادم نباشه ولی از اون روز به بعد اهورا هرگز خانم معلم نقاشی اش رو ندید ..یاد نابه کاریهات بخیر مجید!

نمیدونم چرا الان بعد 13 سال از اون وقایع اینا اومدن توی ذهنم...شاید دلیلش دیدن cash back بود ..فیلم عامیانه ای که برای من مفاهیم قشنگی داشت ...همین ..
اگر یکبار دیگر زاده میشدم هرگز به کسی این اجازه رو نمیدادم که بهم بگه دوستم داره ..شاید اینجور با اندیشه والاتری انتظار یک عشق ما ورا الطبیعت رو میکشدم..ولی الان میشه گفت که اعتمادی به این جمله و مشابهات نمونده...عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم..

امسال دیگه هرگز سراغ هیچ گلخانه داری نخواهم رفت که قلمه گل داوودی بگیرم ازش ..
همین الان که این جمله رو نوشتم دوستی این اس ام اس رو داد ..می نویسمش ..رهام ..ممنون مژگان خانم برای اس ام اس.
دل کس به کس نسوزد
به دیار ما به عهدی
که غزال باره اش را
به پلنگ می فروشد


که صدف هر آن چه دارد
به نهنگ می فروشد ..

همه جا دکان رنگ است
همه رنگ می فروشند .
دل من به شیشه ارزد
همه سنگ می فروشند
همه سنگ می فروشند ..

تفعلی زدم .اومد .
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افکنی

۱۳۸۷ شهریور ۱۶, شنبه

روزگار ..

روزگار بهانه و تشویش
روزگار ترانه و اندوه
روزهای بلند و بی فرجام
از فغان نگفته ها انبوه

روزگار سکوت و تنهایی
پی هم انس خویشتن گشتن
سال خوردن به کوچه های غریب
تیغ افسوس بر سر آوردن


من از این خسته ام که میبینم
تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه ای ز باغی نیست


روزهای دروغ و صد رنگی
پوچ و خالی ز دل سپردن ها
روزگار پلید و دژخیمی
بر سر دار یار بردن ها


روزگار هلاک بلبل ها
جغدها را به شاخه ها دیدن
روزگاری که نیست دیگر هیچ
در کت مردها پلنگ دیدن

من از این خسته ام که میبینم
تیرگی هست و شب چراغی نیست
پشت دیوارهای تو در تو
هیچ سبزینه ای ز باغی نیست

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

لوبیای سحر آمیز



انسان تصویری از نسیان و فراموشی ،در لابه لای زندگانی دفتر گونه خویش ،چیز ها را درست در آن لحظه که دارد قدر نمیداند و
پس از فراز سالیان مغموم و گمگشته در حسرت نداشتن چیزهایی که داشته سوگ جدایی به سر می دهد .
نمیدانم چرا این بیت چند روز است که باز در ذهنم میزند .
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند ....

به هم ریختن کتاب خانه اتاقت هر سودی که نداشته باشد شاید تنها خاصیتش این باشد که دوباره آن عکس ها و خاطرات و کتابها و آن دل لرزانک ترین لحظاتی که می بایست تنها در آن لحظه که می بودند تجربه شوند و نه غیر از آن میبینی و از نو همه چیز برایت زنده می شود.بازخوانی جوانی ها .شب ها .بوسه های پنهان .باز خوانی هر چه که نامش را خاطره میگذارم . خاطره های سرد . در فصل شمشیر و لاله . در فصل کباب قناری بر آتش سوسن و یاس ..

نگاه که میکنم در این سالها مدام در پی گم کردن خود خویشتن بوده ام لابه لای لایه های درونی کتابها .دیوارها . کاغذ ها ..
رد بویی از یاس پرپر ذهن .. پس از عبور از دروازه تن ...
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم ......

امروز دوستی برایم نوشته بود ...
درد عشق و مفلسی صعب است می باید کشید ...

در هر حال رهایی غمگینانه خود را می ستایم ..
.شاید من آن قلعه باشم که بر فراز ابرها بر دروازه های خیال دلپذیر کودکی نقش بسته ام که به امید دزدیدن چنگ غمگنانه نواز روح من ،،هر شب خواب لوبیای سحر آمیز می بیند ...

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه

این صبح تابناک اهورایی

پنجره رو باز میكنم به امید نسیم
به امید درخت
به امید اهورای بی نظیر شب تنهایی
و باز تو نیستی
تا كی این انتظار مرا با خویش به هر سو خواهد كشید؟

خوبه حداقل چیزی که توی امسال بدست آوردم این احساس شور درونی و زیبایی شناختی لحظاتی که بهترین و بهترین هدیه های خداوند هستن که به من داده می شه .
قدر دقایقم رو میدونم . میبینمشون.با هم بودن .زندگی.مردم.من معجزه لحظات رو میبینم و بهترین آرزوم اینه که همه معجزه ی ثانیه ها رو درک کنن .
نمیدونم چرا از این خوشحالم که قطع رابطه همه جانبه من با همه از طرف من نبوده .لا اقل انسانها رو اینقدر دوست داشتم که هر انسانی در ذهن من دارای خاطرات زمانی و مکانی هست . به این معنی که همیشه یاد تمام انسان هایی که در زندگی من بودن .دوستانی که بودن و نیستن و شاید حتی کسانی که ممکنه الان فوت شده باشن در روح من جاریه . با این تفاوت که خیلی از آدما جز انگشت شماری از اونها دیگه اون اهمیت سابق رو از دست دادن برام . شاید الان دیگه اهورا بی تفاوت ترین آدم دنیا باشه نسبت به خیلی چیزا اما حداقل چیزی که هست اینه که بالغانه محبت میکنه . اینو خودم به خودم در چند وقت اخیر ثابت کردم و بعد مدت ها از این احساس رضایت میکنم .
مهم همینه که خودم می فهمم حرفای خودمو.نگاهم ثابت و لبخند داره . حالت چهره ای رو که دوست دارم .خوشم میاد . انگار دارم از هزاران متر ارتفاع سقوط میکنم .بی تقاوتم . دوسش دارم . نرمم.مهربونم.
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانوری ...