۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

بدون شرح


زندگی ام را دوست دارم..همانند درونم..سرد است ..این حس دست و پا زدن در خلا کمی مرا آرام کرده ..و از این خوشحالم که بی عقیده ام..به هیچ هیچ هیچ مرام و مسلک و انسان و اعتقاد و مذهبی پایسته نیستم..رهایم..و گذشته از همه این ها با خود م خلوتی دارم و گپ و گفتی و خوشحالی و مستی....

نمیدانم که چرا امروزاین شعر در ذهنم می زند..


گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد..

هیچ نظری موجود نیست: