۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

سنگین

مستی و خستگی مفرط از جهاتی مشابه هم هستند..هر دو طعم گس رختخوابی را می دهند که لحافش را تا روی سرت کشیده باشی .چشم ها را ببندی و منتظر انتشار ظلمت در رخنه های روحت باشی ..اکسیژن این هوا مریض است ..نفس هایم بیشتر از
هر چیزی بیمارم می کند ..باری ..فضا ی سنگین زیر این لحاف را شاید تنها با خوابی طولانی بتوان تحمل کرد ..شاید هم به سرم بزند و هر چه که تنیده ام بر باد دهم .تنها چیزی که همیشه مرا نگران می کرده ترس از دست رفتن داشته هاست و تنها راه مقابله با آن شاید فرار از هر چه داشتن است ..فرار می کنم به اکسیژن مطبوع و خنک استغنا..سرفه هایم و نفس هایم اولین سرود رفتن است..

۱ نظر:

سارا گفت...

آخ اگه فرار از هرچه داشتن امکان پذیر بود، اون هم بعد از این همه تلاش برای به دست آوردن ها، آخ اگه امکان پذیر بود...