۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

حیاط خانه ما




و خواهرم که دوست گل ها بود

و حرف های ساده ی قلبش را

وقتی که مادر اورا می زد

به جمع مهربان و ساکت آنها می برد

و گاه گاه خانواده ی ماهی ها را

به آفتاب و شیرینی مهمان می کرد...

او خانه آش در آنسوی شهر است

اودر میان خانه ی مصنوعیش

با ماهیان قرمز مصنوعیش

و در پناه عشق همسر مصنوعیش

و در زیر شاخه های درختان سیب مصنوعی

آوازهای مصنوعی می خواند

و بچه های طبیعی می سازد

او


هر وقت که به دیدن ما می آید

و گوشه های دامنش از فقر باغچه آلوده می شود

حمام ادکلن می گیرد

او

هر وقت به دیدن ما می آید آبستن است.


حیاط خانه ی ما تنهاست

حیاط خانه ی ما تنهاست

تمام روز از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید

و منفجر شدن

همسایه های ما همه در خاک باغچه شان به جای گل

خمپاره و مسلسل می کارند

همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان

سرپوش می گذارند

و حوض های کاشی

بی آنکه خود بخواهند

انبارهای مخفی باروتند



و بچه های کوچه ی ما کیف های مدرسه شان را

از بمب های کوچک

پر کرده اند.


حیاط خانه ی ما گیج است.

من از زمانی

که قلب خود را گم کرده است می ترسم

من از تصور بیهودگی این همه دست

و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت می ترسم

من مثل دانش آموزی

که درس هندسه اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد

من فکر می کنم...

من فکر می کنم...

من فکر می کنم...


و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است


و ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود.





۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

..

صدای شجریان موسیقی را تمام میکند . همین

۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

مسافر




یکی از دوستام این عکسو فرستاده و گفته که این تویی ..خیلی کارجالبی بود و خوشم اومد.
همه هم مثل همیشه آزادند که نظر بدند.ممنون

۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه

..

مرنجان دلم را که این مرغ وحشی
ز بامی که برخاست مشکل نشیند..

۱۳۸۸ خرداد ۱۹, سه‌شنبه

بدون شرح


زندگی ام را دوست دارم..همانند درونم..سرد است ..این حس دست و پا زدن در خلا کمی مرا آرام کرده ..و از این خوشحالم که بی عقیده ام..به هیچ هیچ هیچ مرام و مسلک و انسان و اعتقاد و مذهبی پایسته نیستم..رهایم..و گذشته از همه این ها با خود م خلوتی دارم و گپ و گفتی و خوشحالی و مستی....

نمیدانم که چرا امروزاین شعر در ذهنم می زند..


گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد..

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

عکس تنهایی خود را در آب


رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید، عکس تنهایی خود را در آب
آب در حوض نبود.
ماهیان می‌گفتند:
«هیچ تقصیر درختان نیست.ظهر دم کرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.
برق از پولک ما رفت که رفت.
ولی آن نور درشت،
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او، پشت چین های تغافل می زد ،
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی ، همت کن
و بگو «ماهی ها ، حوضشان بی آب است»
باد می رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا می رفتم

((سهراب))