۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

شب



شب
سراسر
زنجیر زنجره بود
تا سحر،

سحرگه
به‌ناگاه با قُشَعْریره‌ی درد
در لطمه‌ جان ما

جنگل
از خواب واگشود

مژگان حیران مرگش را
پلک آشفته‌ برگش را،
و نعره‌ی اُزگَل ارّه‌ زنجیری

سرخ
بر سبزیه نگران دره
فروریخت.

تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم

دل‌شکسته
به‌ترک کوه گفتیم. .

شب عجیبی است و من کمی غمگینم..سعی کردم بخوابم اما نشد . نتوانستم.دارکوب های کلام باز هم به نرمه مغزم نوک می زنند..دمای تنم آزارم می دهد .مثل همیشه ..و من دوست دارم خود را در یخ رها کنم..در یک توده یخ که خونم را هم بخشکاند..نمی دانم براستی نمیدانم که این همه عطشی که مرا وا می دارد که تب کنم از چیست؟؟روزگاری سعی کردم که علت اش را بیابم..کوچیدم به درون ..ریشه های ترس را جستم..به گمانم همواره از چیزی می ترسیده ام..حیف از آن که نفهمیده ام چه بوده ؟؟هر بار که در زندگی ترسیده ام عرصه های وجودم را تک تک در معرض سیل آن ترس گذاشته ام ..این دردناک ترین شکنجه ای بوده که آدمی در مورد خویشتن می یابد ..
حس تاریکی از بوی مرگ و تسلیم...و شاید بعد از آن توانسته ام کمی رها تر باشم..تب مغزم پوست تنم را می گدازد و من با لبخندی بر لب تنها این گدازش را نظاره میکنم و شاید چون روسپیان قلعه درون خود را در معرض فتوح پیاپی نیزه های تیز ناشناسان نهاده ام اما باز هم نمیدانم که چرا این سیل مرا با خود نمی برد؟؟نمی دانم ناشناسان کجایند؟؟من شما را فریاد میکنم ..قلعه دیگر در ندارد ..دیوار ندارد ..گنج ندارد..هیچ ندارد ..قلعه آجری تنهاست که ملاتش شاید از ساروج عشق و درد باشد ..

خفقان غربت ...در تنگنای گلو..این صدا نیازمند تسلیم است...و شدن را در رهایی از ترس می بیند..بیا ...ترسم را بخشکان و من تنها و تنها با دهانی باز جنگ بین جرز و دیوار را در صحنه نبرد های تن هامان نظاره می کنم..دیریست که نیازمند رها یی ام..مرا ببر ..به انبوه خاطراتی که هرگز نداشته ام ..مرا بخوان..چون نغمه های کودکانه وصال من و تو ..مرا ببین ..من همین جایم ..زیر پوست شب ..

باز خوانی صدای بغض آلود دوستی در دور دست دوستی..که میپرسید..اهورا ..این راه به کجا میرود...بغضم را می ترکاند..
نه افسرده ام ..نه نا امید ..فقط ذره ای غمگینم..ماه را در پنجره می بینم..امید داشتم که کامل باشد..نه.. 10 شب دیگر تا دیوانگی راه است..

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

بادبادک بنفش اهورا

خنده هایی پسته ای

سبزه هایی بی خزان

دشت هایی بی کران

روزگاری بی فغان

-------

هق هق شوق عطش

بوسه های بی ریا

من تو را در خلوتم

می سپارم با خدا

-------

روزگار کودکی

ای نفس های رها

رفتی و در حسرتم

زین همه تسخیرها ...

--------

روزگار شوق من

یادت بخیر

------

اهورا

اتاق بنفش

بامداد 5 مرداد 88

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

..

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند..

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

اندوه تابان



قشنگ ترین قسمت قضیه میدانی کدام است؟

گاهی دردی شبیه معده درد در مغزم می پیچد و حس میکنم که تمام وجودم ورم کرده است ..اسمش را گذاشته ام اندوه تابان .هر چقدر سعی میکنم که علتش را بیابم..در سابقه های ذهنیم جایی نیست ..آنوقت است که می ترسم ..ترس از این که مبادا این اندوه ،حزن حرص و طمع باشد ..مبادا این اندوه تا بدان سان که من میخواهم ناب نباشد..هیچ چیز جز اندوه خالص نمی تواند آبی بر این آتش باشد .مگر آنکه بیایی و تکیه کنی به دروغ ها و آرزوهای دست نیافتنی ات ..آن کهنه خیال هایی که فکر میکردی تو را می رهاند..باور نمیکنی حتی خنکای الکل بر مجرای داغ گلو و تجربه تلخی ملموس و هیجان آورش دیگر آنقدر کهنه شده که می بایست بار خود را از زندگی من ببندد..یاد دوستی افتادم..که شعر بند زبانش این بود..من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس ..پیش تو رخت بیافکندم و دل بنهادم..به جستجوی آن خیمه میگردیم و در این سرا جز ظلمت نوری نیست..


از انفجار درونی نمی هراسم..خود را سپارده ام به دست تلطف و باور ..به دست موسیقی و تنهایی ..و این اندوه تابان ...

راستی عزیزانم اندوهتان چند؟؟ دل خوش سیری چند؟؟من یک سیر باور خریدم..رها در دست تنهایی..


گاهی حس میکنم محتاج لبانی هستم که تا سپیده باور مرا ببوسند..مرا ببویند..و شاید تازه در پس آن سپیده زیبا بتوانم بار دیگر
از نفس های داغ معشوقی متولد شوم..

میدانم که حسم را نمیدانی..

بر من بتاب ...مرا نگذار..اندوه تابان
گوش هایم زنگ داغی میزنند.لبهایم طعم تلخی..مرا ببوس ..پیش از این که سپیده بزند..

۱۳۸۸ تیر ۲۹, دوشنبه

برتر از پرواز


دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است
اما ،بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بیهوده است .
میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است..
در چشم پرنده قطره بینایی است
ساقه به بالا میرود
میوه فرو می افتد
دگرگونی غمناک است..

ای عبور ظریف
بال را معنی کن
تا پر هوش من از حسادت بسوزد...



دوست دارم به درون بروم..آنقدر در آن خانه امن سکنی بگیرم که دیگر دست هیچ تنابنده ای به روح نازکم نرسد..و آنجا آرام شود.


با موسیقی دلنواز پیانو و ستاری که لبخند بر گوشه چشمانم بنشاند..گاهی میباید لب بست و با چشمان خندید..با چشمان دوست داشت ..با چشمان محبت کرد..با چشمان بوسید..

در زندگی بیشتر دنبال آوایی گشته ام که نشنیده ام..ظریف تر که می بینم هیچ صدایی به اندازه زوزه باد پاییزی و ناله ی برگی زرد
در ارتفاعی که شکوهناک بلند است و من آنرا کوه درون و بیرون نامیده ام نتوانسته آنچنان که باید مرا ارضا کند..با این که هنوز نیمه تابستان هم سپری نشده ،دلم چشم انتظار فصلی است که غالب زیبایی شناختی زندگی من در آن رقم خورده است..
خنکای پاییزو سیر در کوچه ای که کسی تو را نشناسد ..
این روزها به شدت دنبال گم شدنم..گمنامی و هجرت..سفر به آغاز..مبتدا به حرکت .خواهش بودن..خلق شدن..گریستن..تحمل تنگنای هست شدن..اصل ترانه و لبخند و عشق ..دوست داشتنی معصومانه خود را ..
نمیدانم..
دنبال دریچه ای میگردم که با خود آشتی کنم ..در بگشایم..آب بپاشم..سردم شود و کنار آبی بی کرانه حوضچه ای گلی، خود را به دست باد بسپارم و تنم را به دست ماهیان قرمزحوضچه بیکران..


شاید هم بیایم خانه هاتان را آب پاشی کنم ..درختانتان را هرس کنم ..گلهایتان را نوازش کنم و چشمانم را ببندم که صدای سکوتی را از منزلگاه درونم بشنوم که هرگز به آن گوش نسپرده بودم..به نغمه های درونم چشم میسپارم...گوش هایم صدایی آسمانی را لمس میکنند.

مرا بگیر ..مرا ببر ..من از خود بی خودم ..سلامتی همه چشمه های زلال ...می نوشم ...و سفر میکنم .. و مینوشم .. و سفر میکنم..

پ .ن:{2 ساعت بعد} تفعلی زدم. حیفم آمد این بیت خواجه را اضافه نکنم..

بیان شوق چه حاجت که حال آتش دل توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

اتاق بنفش

اهورا

بامداد سه شنبه 30 ام تیر


۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

با کليدی اگر مي‌آيي

تا به دست ِ خود
از آهن ِ تفته
قفلي بسازم.

گر باز مي‌گذاری در را،

تا به همت ِ خويش
از سنگ‌پاره‌سنگ
ديواری برآرم. ــ

باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

شعر های بی دلیل

شگفتا ما نبودیم..
عشق ما در ما حضورمان داد..

۱۳۸۸ تیر ۱۵, دوشنبه

صیاد

ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي ،
انگار هوشياري خواب ،

به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد

و ما حرارت انگشت هاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم.

عکس:امین نظری


۱۳۸۸ تیر ۱۴, یکشنبه

Travel with the wind

لحظه ای و پس از آن،هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و تست

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان،

در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد....