هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست.. پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من... آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
ببين ، هميشه خراشي است روي صورت احساس.هميشه چيزي ، انگار هوشياري خواب ،
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشتو روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشت هاي روشن او رابسان سم گواراييكنار حادثه سر مي كشيم.
عکس:امین نظری
سلاخی می گریست...به قناری کوچکی دل بسته بود...
ارسال یک نظر
۱ نظر:
سلاخی می گریست...
به قناری کوچکی دل بسته بود...
ارسال یک نظر