۱۳۸۷ مرداد ۹, چهارشنبه

ترنم...






دلم گرفته است
دلم عجيب گرفته است ،
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد .
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.
چه دره هاي عجيبي !


واسب،يادت هست؟
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ،سكوت سبز چمنزار را چرا ميكرد .
و بعد ،غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها و
دلم گرفته ،دلم عجيب گرفته است .


و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج ميشود ،
خاموش،
نه اين صداقت حرفي،كه در سكوت بين دو برگ اين،
گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف ،
نمي رهاند..
و فكر ميكنم،


كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد ،
شنيده خواهد شد .

هیچ نظری موجود نیست: