۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

سکوت

سکوت راضیت می کند . وقتی که درونت پر از طوفان های سهمگین حقایقی است که تو را با تمام ابعاد وجودت در گرداب عمیقش می مکد،و تو در اوج تنهایی و سرگردانی بدانی چند لحظه تا غرقه شدن کاملت بیشتر نمانده...حس غریبی داری...وقتی میدانی که مرگ راضیت میکند ...وقتی که میدانی مرگ تنها موهبتی است که این دنیا به انسان های واقعی اش میبخشد ..وقتی می دانی که مرگ همان طوفان خشمگینی است که جامه دروغ را از تنت می زداید و عریانت میکند و تو در اوج نا امیدی برای ادامه حیات ناکام خویش تسلیم دست های سنگین اویی ...آرزو های بهبودی زندگی و لذت بردن از آن برای انسان های واقعی سرابی بیش نیست ...
همیشه اواخر مرداد به این افسردگی ملموس پاییزی دچار بوده ام ..این حسی که درون مرا پر از سکوت میکند ..حسی که تو را وا می دارد همانی باشی که هستی ..ساکت ترین انسان ها دقیقا همان هایی هستند که درونشان از تمامی ما پر آشوب تر است ..
اواخر به سکوت پناه برده ام . لبخندی کنار لب و سکوت .وقتی درون تو پر است از چیز هایی که خودت هم سر در نمی آری انتظار بیهوده ای است از دیگران توقع درک داشتن .. همه چیز از همین توقع ناشی میشود ..وقتی که توقع ات را از تمام نسان ها میبری آنگاه محبت هاشان گرمی ملموس تری برایت میگیرند و سردی هاشان را به راحتی از یاد میبری ..آنگاه خود را تنها تصور میکنی و شعله های آتشی که گرماشان را در آخرین دقایق حیات روحت در ساحلی شنی و سنگی لمس میکنی و دریای بیکرانی که که برایت شاخ و شانه میکشد که تو شجاعت غرقه شدن در این همه حجم طوفان را نداری و روح اهورا را میبینی که به دریا می خندد ..در میان خنده اش میگرید و نفس های تیغواره ی خود را در گلو فرو می برد و با هر نفس چاکی روح تنگین دل خویش می زند و بندی میگشاید ..
این اواخر به حدی که حس پرواز دارم که گاهی تاب کنترل این روح عصیانگر را در درون کالبد هزار سوی خویش از دست می دهم و در عمق بی واژگی کلام به عظمت سکوت پناه میبرم و فریاد خفه در گلو ..راهی است به دریا در درون ما ...

هیچ نظری موجود نیست: