۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

با همه پوچی از تو لبریزم..

..سراب نیلوفر کرمانشاه..
گاهی که امین می گفت اهورا جز درس خواندن هیچ کار دیگه ای بلد نیست ،ته ته های دلم می خندیدم و می گفتن حالا ببین و تعریف کن...

حالا که وقت کار شده می بینم جز کار هایی که رد بویی از درس و کتاب و نوشتن توی روحش جریان داره شاید زیاد چیز دیگه ای ندونم .جز سبکی دلپذیری که گاهی از بار هستی رو شونه هام حس میکنم..و روز هایی که سنگینی رو به امید سبکی پی میگیرم..
اعتراف به ندانستن ها رو دوست دارم . در این روزگار انسان های مدعی !!!!...

همه اونایی که عشق و محبت و دوستی به انسان ها رو فریاد میزنند..ادعای انسانیت لحظه ای از ورد زبانشون دور نیست ..حتی مرد های مو سفیدی که گاهی بهشون حس خوبی دارم ..همه اینا مدعی اند ..

ادعای لبخند دارن در زمانه ای که هیچ مرزی بین لبخند و تباهی نیست .. سرشون رو توی کلاه خودشون بردن و تنها برای قشنگ حرف زدن گاهی از معرفت انسانها میگن .

معرفتی که نیست..نه در دل من ..نه در دل تو ..نه هیچکس ..بیا فریب ندیم خودمون رو ..
می توان با هر فشار هرزه دستی فریاد زد :
آه من بسیار خوشبختم ..
نیلوفر های روییده در مرداب سراب نیلوفر حس خوبی رو به یادم میاره.. .


روزگاری شده که عشق ها فقط خاطره ای مکتوب در دل عاشقان ناکامی هست که هرگز فرصت تماس جسمانی با معشوق خودشون رو نداشتن ..
و من هم ترجیح میدم همون بچه کوچولوی زرنگ چهارم دبستان مدرسه خوارزمی باشم که شب ها به دختر بسیار جوانی که تازه گیها معلم هنرشون شده و با دست هاش انگاری تمام خط های دنیا زیبان عشق بورزم...
چیز هایی که من در ذهن خودم از نمود یک رو راستی واقعی با خودم دارم ...دختری که من رو از دنیای کودکانم رها کرد و همیشه طعم تلخی از ناکامی رو در وجود بچه 10 ساله ای که تازه تازه شعرهای حافظ رو حفظ میکرد به یادگار گذاشت ...

بعد ها فهمیدم که بزرگترین مشکل اهورا این بوده که هر آنچه رو که نمی بایست ،زود تر از موعد فهمیده...حتی تجربه ی تلخ اشتیاق و ناکامی رو ..
شاید هیچ کی یادش نیاد اما مجیدی که سر و سری داشتیم باهم یادشه که اهورا مشق خط ادب آداب دارد رو سر کلاس با این شعر حافظ
جا به جا کرد(بگفتمش به لبم بوسه ای حوالت کن ......به خنده گفت کی ات با من این معامله بود)(شعری که از دایی ام یاد گرفته بودم) و شاید درست یادم نباشه ولی از اون روز به بعد اهورا هرگز خانم معلم نقاشی اش رو ندید ..یاد نابه کاریهات بخیر مجید!

نمیدونم چرا الان بعد 13 سال از اون وقایع اینا اومدن توی ذهنم...شاید دلیلش دیدن cash back بود ..فیلم عامیانه ای که برای من مفاهیم قشنگی داشت ...همین ..
اگر یکبار دیگر زاده میشدم هرگز به کسی این اجازه رو نمیدادم که بهم بگه دوستم داره ..شاید اینجور با اندیشه والاتری انتظار یک عشق ما ورا الطبیعت رو میکشدم..ولی الان میشه گفت که اعتمادی به این جمله و مشابهات نمونده...عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم..

امسال دیگه هرگز سراغ هیچ گلخانه داری نخواهم رفت که قلمه گل داوودی بگیرم ازش ..
همین الان که این جمله رو نوشتم دوستی این اس ام اس رو داد ..می نویسمش ..رهام ..ممنون مژگان خانم برای اس ام اس.
دل کس به کس نسوزد
به دیار ما به عهدی
که غزال باره اش را
به پلنگ می فروشد


که صدف هر آن چه دارد
به نهنگ می فروشد ..

همه جا دکان رنگ است
همه رنگ می فروشند .
دل من به شیشه ارزد
همه سنگ می فروشند
همه سنگ می فروشند ..

تفعلی زدم .اومد .
نوش کن جام شراب یک منی
تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دنی

چون ز جام بیخودی رطلی کشی
کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب
جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر
خویشتن در پای معشوق افکنی

۱ نظر:

ناشناس گفت...

بازم مثل همیشه زیبا نویشتی.
این جمله رو یادت باشه:هر که بیشتر دوست بدارد بیشتر محروم است و رنج خواهد برد