
آمده ام كه بنويسم.انگار تمام نوشته هاي من مي بايست با اين جمله شروع شوند . چون هرگز قبل از آن كه اين جام دروني پر شود تصميم نداشته ام كه بنويسم . هرگز ذهن خود ر براي نوشتن چيزي و سخن راندن از موضوعي مرتب نكر ده ام.من افسار گسيختگي ذهني خود را دوست دارم.درست آن لحظه كه حس مي كنم اين رفتار در تاريخچه زماني ذهن من سابقه اي طولاني دارد .نميدانم .شايد هم به مازوخيستي دروني مبتلايم .هميشه از بي نظمي اطراف ذهن خود حس دلپذيري داشته ام . حتي از بي نظمي دروني اتاقم كه زماني بوي كاغذ و كتاب هاي انباشته و قديمي و طعم دلپذير شرابي كه آن را درست در گوشه درايور سفيد كمد اتاقم پنهان مي كردم ..
من مدت هاي زيادي را براي نظم دادن و سر و سامان دادن به تمامي احوالات گسل مانند زندگي خويش صرف ميكنم ..و به يكباره گويي كه اين نظم ها دشمن من شده است ،بر آن حمله مي برم و نابودش مي كنم...گويي اين تمايل به نظم در زندگي من تنها از دوران مسبوق به كودكي ام و خانواده اي كه در آن رشد كرده ام نشات ميگيرد و تمايل بي نظمي از بر هم ريختگي درون و آنچه كه مبتداي بالفعل جاري شدن دقايق من در سرچشمه حيات من است .توحش !
وحشي بودن،گسيخته افسار بودن ،رها بودن ،حس هم آغوشي ،مست شدن،تاختن،عشق ورزيدن،تنهايي ،بيابان گردي ،گرگ بودن ،اسب بودن،و هر چه كه در آن حسي مبتني بر رهايي از سيكل منظم دنيا بوده همواره مورد تاييد و تصديق ذهن من است .
حتي اين بي نظمي كلام كه هرگز نمي دانم ذهنم مي خواهد جمله ي بعدي را چگونه آغاز نمايد ..من با آن چه كه مي گويم ،زنده ام .
تصور حيات بدون كلمات دروني من دشوار ترين كار دنياست .چه هرگز نتوانسته ام خود رادر طبقه بندي انسا ن هايي بگنجانم كه همه چيز را در حد تعادل مي خواهند . زن را ،خدا را ،تمايلات جنسي را،كار را ،همه چيز را براي اين ميخواهند كه زندگي خود را آهسته آهسته به پيش برانند ..هرگز انسان محافظه كاري نبوده ام .و هرگز نتوانـــسته ام آن چه را كه براي ادامه تعادل زنــدگي ام لازم است در حد نياز و نه بــيشتر بخواهم .اكســـير زيــبايي و حيات جاودان تنها براي من در افراط هـــمه چيـــــز بوده اـست ...
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل ...
.سعدي را باز كردم .فرمود :آشفته حال را نبود معتبر سخن ..گفتم اي شيخ ،،سر چه داري كه اگر آشفتگي در كار نباشد،سخني نيست ..فرمود :وصفي چنان كه لايق حسنت نمي رود...
حرف هاي زيادي دارم ..دستهايي خسته ..چشماني كه خواب آلوده بيداري شبي ديگر از شبهايم را به انتظار مي نشينند..
از حقارت كلام به بال هاي پر نيروي شعر پناه مي برم ...ام مرا به برتر از پرواز ميبرد..
دريچه ي باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است .
اما ،بال از جنبش رسته است .
وسوسه چمن ها بيهوده است .
ميان پرنده و پرواز فراموشي بال و پر است .
در چشم پرنده قطره بينايي است :
ساقه به بالامي رود . ميوه فرو مي افتد.دگر گوني غمناك است .
نور،آلودگي است .نوسان،آلودگي است .رفتن،آلودگي .
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است .
چشمانش پرتو ميوه ها را مي راند .
سرودش بر زير و بم شاخه ها پيشي گرفته است .
سرشاري اش قفس را ميلرزاند .
نسيم ،هوا را مي شكند :دريچه قفس بي تاب است . .
پرنده ناگهان زيباست ..







