حرفاي زيادي توي مغزمه
اما حوصله نوشتن ش رو ندارم
همينم كه هستم
و به زور چيزي رو درونم تغيير نميدم !
مگه اين كه خودش دوست داشته باشه تغيير كنه .
به تجربه فهمیدم که غالب ایرانی ها وقتی که خیلی باهاشون خودمونی میشی و یه ذره تحویلشون میگیری دیگه واقعا احساس میکنن که می تونن هر رفتاری رو با تو داشته باشن یا هر حرفی درباره تو و افکار و شخصیتت بزنن.گر چه که خیلی مهم نیست برام اما واقعا دیگه حوصله ی این جور آدما رو ندارم . حتی حوصله این که ذره ای فکرمو بهشون مشغول کنم . به هر کی که بیشتر بها میذاری فکر میکنه که ببین دیگه من کی هستم که فلانی اینقدر ما رو تحویل میگیره . در صورتی که واقعا ...
هیچی ولش کن
فعلا
باي
۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه
۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه
تو مگو ما را بدان شه بار نیست..با کریمان کار ها دشوار نیست...

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
بزیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
درین بازار عطاران، مرو هر سو چو بی کاران
بدکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
ترازو گر نداری پس ترا، زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید، تو پنداری که زر دارد
ترا بر در نشاند او بطراری که می آید
تو منشین منتظر بر در، که آن خانه دو در دارد
بهر دیگی که می جوشد، میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می جوشد، درون چیزی دگر دارد
نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد
بنال ای بلبل دستان، ازیرا نالهٔ مستان
میان صخره و خارا اثر دارد، اثر دارد
به نُه سر گر نمی گُنجی، که اندر چشمهٔ سوزن
اگر رشته نمی گنجد، ازان باشد که سر دارد
چراغست این دل بیدار، بزیر دامنش می دار
ازین باد و هوا بگذر، هوایش شور و شر دارد
چو تو از باد بگذشتی، مقیم چشمهٔ گشتی
حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
۱۳۸۷ مرداد ۲۲, سهشنبه
..
این پیده ای عادی است که ما با نقابهایمان زندگی میکنیم .
اما یک روز این نقابها برای خودمان شکسته خواهد شد
و پس از آن همواره در حقیقت خود خواهیم زیست .
اما یک روز این نقابها برای خودمان شکسته خواهد شد
و پس از آن همواره در حقیقت خود خواهیم زیست .
۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه
نبش قبر

این شعر را شب امتحان تحلیل سازه های 2 فکر میکنم اواخر اسفند 85 سروده ام ..شاید رد بوی شعر های شاملو را در آن بتوان حس کنم اما به کاغذ پاره های تحلیل سازه ها و قابهای چند درجه آزادی که نگاه میکنم دقیقا مجسم میشود که 4 صبح پانزدهمین روز اسفند 85 مانند تمام روز های دیگر من نه تنها انسانی نبوده ام که فکر کنم و حرف بزنم ،بلکه هر آنچه که درون مرا به تراوش وا داشته است را بر روی کاغذ خط خطی کرده ام .. نمی دانم ..حس غریبی است نبش قبری که این روز ها از خود و خاطرات و عکس ها و نوشته هایم میکنم ..چه آن که همه ی آن ها در من تاثیر بسیار اندوهناکی میگذارند و من حس میکنم که رد بوی این اندوه را در لا به لای عطر تلخی که برای خودم خریدم بتوان حس کرد .. چه این که این تلخی بوده است که مرا رشد داده است ...این جایگزینی روح در تابع هرمینه،هاری هالر،سابینا،فرانتز،امیل،و شراب سرخ بورگانتی که مزه مزه می باید کرد وگر نه سنگینی اش تو را میگرد ...
این همه را گفتم ولی شعر را ننوشتم ..
این هم از شعر ...
من آخرین وارثان بودم
وارثین تلخینه ی اندوه
در کوچه های پر پیج خم زمانی
که در ثانیه ابدیت متوقف است ..
در معبر های تنگ شادی ..
در گذر از عصیان خویشتن..
پر کنار پرچم های بر افراشته بر قله های تجارب شکست خویش ..
با شادی هلهله وار از فتح اندوه.
من آخرین عاصیان بودم ..
آخرین عاشقان
که از این گونه عاشق مردن
مرگ مرا نصیبی بیشینه بوده است ...
مرگی در لابه لای کوچه های تنگ طغیان و فهم
در لا به لای پستان های پر شیر مادر شعور ...
آه ای مرگ عاشق کنون چه اندازه بر تو محتاجم....
۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه
سکوت
سکوت راضیت می کند . وقتی که درونت پر از طوفان های سهمگین حقایقی است که تو را با تمام ابعاد وجودت در گرداب عمیقش می مکد،و تو در اوج تنهایی و سرگردانی بدانی چند لحظه تا غرقه شدن کاملت بیشتر نمانده...حس غریبی داری...وقتی میدانی که مرگ راضیت میکند ...وقتی که میدانی مرگ تنها موهبتی است که این دنیا به انسان های واقعی اش میبخشد ..وقتی می دانی که مرگ همان طوفان خشمگینی است که جامه دروغ را از تنت می زداید و عریانت میکند و تو در اوج نا امیدی برای ادامه حیات ناکام خویش تسلیم دست های سنگین اویی ...آرزو های بهبودی زندگی و لذت بردن از آن برای انسان های واقعی سرابی بیش نیست ...
همیشه اواخر مرداد به این افسردگی ملموس پاییزی دچار بوده ام ..این حسی که درون مرا پر از سکوت میکند ..حسی که تو را وا می دارد همانی باشی که هستی ..ساکت ترین انسان ها دقیقا همان هایی هستند که درونشان از تمامی ما پر آشوب تر است ..
اواخر به سکوت پناه برده ام . لبخندی کنار لب و سکوت .وقتی درون تو پر است از چیز هایی که خودت هم سر در نمی آری انتظار بیهوده ای است از دیگران توقع درک داشتن .. همه چیز از همین توقع ناشی میشود ..وقتی که توقع ات را از تمام نسان ها میبری آنگاه محبت هاشان گرمی ملموس تری برایت میگیرند و سردی هاشان را به راحتی از یاد میبری ..آنگاه خود را تنها تصور میکنی و شعله های آتشی که گرماشان را در آخرین دقایق حیات روحت در ساحلی شنی و سنگی لمس میکنی و دریای بیکرانی که که برایت شاخ و شانه میکشد که تو شجاعت غرقه شدن در این همه حجم طوفان را نداری و روح اهورا را میبینی که به دریا می خندد ..در میان خنده اش میگرید و نفس های تیغواره ی خود را در گلو فرو می برد و با هر نفس چاکی روح تنگین دل خویش می زند و بندی میگشاید ..
این اواخر به حدی که حس پرواز دارم که گاهی تاب کنترل این روح عصیانگر را در درون کالبد هزار سوی خویش از دست می دهم و در عمق بی واژگی کلام به عظمت سکوت پناه میبرم و فریاد خفه در گلو ..راهی است به دریا در درون ما ...
همیشه اواخر مرداد به این افسردگی ملموس پاییزی دچار بوده ام ..این حسی که درون مرا پر از سکوت میکند ..حسی که تو را وا می دارد همانی باشی که هستی ..ساکت ترین انسان ها دقیقا همان هایی هستند که درونشان از تمامی ما پر آشوب تر است ..
اواخر به سکوت پناه برده ام . لبخندی کنار لب و سکوت .وقتی درون تو پر است از چیز هایی که خودت هم سر در نمی آری انتظار بیهوده ای است از دیگران توقع درک داشتن .. همه چیز از همین توقع ناشی میشود ..وقتی که توقع ات را از تمام نسان ها میبری آنگاه محبت هاشان گرمی ملموس تری برایت میگیرند و سردی هاشان را به راحتی از یاد میبری ..آنگاه خود را تنها تصور میکنی و شعله های آتشی که گرماشان را در آخرین دقایق حیات روحت در ساحلی شنی و سنگی لمس میکنی و دریای بیکرانی که که برایت شاخ و شانه میکشد که تو شجاعت غرقه شدن در این همه حجم طوفان را نداری و روح اهورا را میبینی که به دریا می خندد ..در میان خنده اش میگرید و نفس های تیغواره ی خود را در گلو فرو می برد و با هر نفس چاکی روح تنگین دل خویش می زند و بندی میگشاید ..
این اواخر به حدی که حس پرواز دارم که گاهی تاب کنترل این روح عصیانگر را در درون کالبد هزار سوی خویش از دست می دهم و در عمق بی واژگی کلام به عظمت سکوت پناه میبرم و فریاد خفه در گلو ..راهی است به دریا در درون ما ...
۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه
/?
۱
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
۲
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
۳
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
۴
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
۵
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
۶
حالی درون پرده بسی فتنه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
۷
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
۸
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
۹
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
۱۰
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
۱۱
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
۱۲
حافظ دوام وصل میسر نمیشود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه
چيني نازك تنهايي

به سراغ من اگر ميآييد
به سراغ من اگر ميآييد،پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است.
پشت هيچستان رگهاي هوا، پر قاصدهايي است
كه خبر ميآرند، از گل واشده دورترين بوته خاك.
روي شنها هم، نقشهاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپه معراج شقايق رفتند.
پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،
زنگ باران به صدا ميآيد.
آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت پيداست.
به سراغ من اگر ميآييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من.
چيني نازك تنهايي من
اشتراک در:
پستها (Atom)
