۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

یوگا در ایران



آدما رو که نگاه میکنم همیشه درونم رو جوری تنظیم میکنم که هرگز راجع به اولین رفتار ها و حرفاشون قضاوتی نداشته باشم . چه خوب چه بد . هیچ وقت آدمی رو در نگاه اول نتونستم رد کنم یا بپذیرم .البته بعضی ها اینقدر منفی اند که میشه با یه ذره توجه انرژی های منفی متصاعد شده توسط اون ها رو جمع کرد و توی همون دقایق اولیه از دستش فرار کرد ولی اهورا عادتاً به زمان اجازه گذار میده تا ببینه که در فراخور این ثانیه ها رفتار یه انسان تا چه حد به اون چیزی که مدعی اثباتش هست نزدیکه.


دقیقا یادم نیست این حرفو از کی شنیدم ولی اثرش خیلی روشنه در ذهنم که عادت ما ایرانی ها غالبا ً اینه که در هنگام نشست و برخاست با همدیگه هرگز از شبا هت هامون نمیگیم و دقیقا از تفاوت هامون شروع میکنیم به سخنرانی کردن !


اما در هر حال در برخوردم با انسان ها همیشه در پی اون بودم که به یه دید همه جانبه یا حداقل نزدیک به همه جانبه درباره رفتار و جزییات خلقی و روانی و روحی اون انسان برسم .هرگز آدم ها رو توی فایل های مشابه هم دسته بندی نکردم بلکه به هر فردی یه فایل جداگانه اختصاص دادم و اون رو طبق عادت های روزانه من و اون جز موقتی ها یا دائمی ها قرار دادم ..اینجا شعر حافظ به مغزم میزنه که میگه:هرگز م نقش تو از لوح دل و جان نرود .


در هر صورت متن اخیر رو به این بابت نوشتم که تعداد انسانهایی که باهاشون برخورد دارم و دارن از کلاس های خودشناسی ،تمرکز،روان درمانی،انرژی درمانی ،یوگا ،تفکر درمانی و به زیستی روحی استفاده میکنن بیشتر میشه .


با دقت اخیر در این افراد به یه نکته مهم رسیدم که در خیلی از اونها و( نه همه اونها ) مشابه بود .

خیلی از اونها تنها یه دغدغه براشون بوجود اومده بود :

توجه به خود !!


اونها طی این کلاسها درسته که به باور توجه به خویشتن درونی خویش رسیده بودن اما عملا بطرز ایرانی گونه ای اون اصالت رفتار محبت آمیز و عاشقانه در محبت به دیگران رو از دست داده بودند . دیگه هیچ میلی به جز خود زیستی و خود ارضایی از آن گونه مغرورانه ای که موجبات تحقیر و بی اعتنایی گونه ی دیگران رو فراهم میکنه نداشتن.


افسوسم تنها از اینه که چرا ما ایرانی ها غالبا ً همه چیز رو نه اون طوری که شایسته فراگیری اون هست می آموزیم ...

این شعر رو به یادم میآره ..




ای کاش آب بودم

گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي.

ــآدمي بودن حسرتا!مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن.

نمي‌بيني؟

ای کاش آب بودم

ــ به خود مي‌گويم

ــنهالي نازک به درختي گَشن رساندن را(ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکننددر آتش سوختن را ؟)

يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌ جاودانه بخشيدن(ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنندبه لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)

يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌ي يرضايت ِ خاطری احساس کردن

(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

در ميداني جوشان از آفتاب و عربده

تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟

حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزد

قابيل

ِ برادر ِ خود شدن يا جلاد ِ ديگرانديشان؟

يا درختي باليده‌ناباليده راحتاهيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)

□مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم

با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودم

گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.آه

کاش هنوزبه بي‌خبری قطره‌يي بودم پاک از دَم‌باری به کوه‌پايه‌ یي

در اين اقيانوس

ِ کشاکش ِ

بي‌داد

سرگشته

‌موج ِ بي‌مايه‌يي


هیچ نظری موجود نیست: