۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

fear!!




جالب ترین بخش زیستن اینه که آدما می دونن همدیگرو دوست دارن . با هم راحتن . از هم لذت میبرن . وقتی نباشن دلشون برا هم تنگ میشه . گاهی غمگین می شن و به فکر فرو می رن که آیا از دست دادن این انسان کار درستی بود یا نه ؟

مسخره ترین و جالب ترین بخشش هم همینه . با همه این تفاصیل آدما همدیگرو تنها میذارن چون میدونن که طرفشون ممکنه نتونه اون حسابگری هایی رو که در زندگی داشتن برآورده کنه .

این غم منه . این که آدما حسابگری رو عشق می نامند و وقتی که در حسابگری موفق نمی شند فکر می کنند که در عشق شون شکست خوردن و اسم عاشق ناکام رو خودشون میذارن ..

این که آدما نمی دونن عشق چیه ..غم منه ..این که نمی دونن هیچ عشقی بدون شناخت عشق نیست .. و هیچ معیاری جز از خود گذشتگی نمی تونه شناخت بیاره ..من می ترسم از این دنیای بی عشق .. می ترسم از این که همه عقده های جنسی شون رو عشق می نامند . می ترسم از زیستن با انسانهایی که نمی فهمند .. من می ترسم .. با این تفاوت که این بار این ترس داره روح من رو از هم می پاشونه و مثل دفعات قبل نیست که به من زندگی ببخشه ... این ترس عین دستی که بر سر غریقی می ذاری که بکشیش داره منو فرو میکنه توی دریای درونم ...دارم غرق میشم ..در خودم ..تنهایی ام ..دنیام .. و از اون زیر آب آدم ها رو نه به علت شکست نور بلکه با ماهیت واقعی شون مثل هیولا می بینم ..کاش که میشد تغییر داد این بعد زندگی رو .. ای کاش میشد ...

آبان ها که میشه یاد نیما می افتم .. نیما هم آبا نی ی ..
شاید تازه تر ها هست که فکر می کنم چیز هایی رو که من می کشم دیگران هم تحمل کرده اند ..البته معدودی شاید ..اما وقتی شعر آی آدم ها رو می خونم از خودم ،درونم،و خیلی چیز ها می ترسم . من می ترسم .و ای کاش که نترسم..

...

آی آدمها
آی آدمها که در ساحل نشسته
شاد و خندانیدی
ک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پا می زند دائم
روی این دریای تند و تیره و سنگین
که می دانید.....
آی آدمها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل در کار تماشایید....

هیچ نظری موجود نیست: