یاد کلاس دوم دبیرستان افتادم .طبقه اول ردیف دوم. من و فرهاد پرتافته و دیوان رهی معیری که میبردم و وسط کلاسا براش می خوندم.
این حسای عجیب قریب عاشقانه .اهورا و معشوقی خیالی که مدام از بی وفایی هاش شعر میخوند و اون وقتا گاهی میگفت.گاهی می خندید .گاهی گریه میکرد..اون زمانا رو که یادم می یاد یه دلهره عجیبی تو دلم میافته .این گذار سریع السیر عمر و ما آدما که محبت رو از یاد بردیم ..و ما ها که بالغ شدیم ..بزرگ شدیم ..رسیدیم ..و از فرط رسیدگی داریم له میشیم...خراب می شیم...
مهم نیست ...
چند بیت از اون تک بیتی های قشنگ که من و فرهاد براش به به و چه چه میکردم و مینویسم که یادم نره کی بودم..چی بودم؟
****در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند .............یاری غم بین که از من یک نفس هم دور نیست********
*********************************
****چرا آتش زنی در خانه ما.................رهی را با نگاهی میتوان سوخت*********
**********************************
آمد بر من نگار خوی کرده ز می
او زا آتش می گرم و من از خنده وی
گفتم گل من لعل لبت کی بوسم
خندید و به عشوه گفت وقت گل نی ..
****************************
نه باک از دشمنان باشد نه بیم از آسمان ما را ......خداوندا نگه دار از بلای دوستان ما را !!!!
*****************************
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

۲ نظر:
Iam happy because you com back
ممنون از توجه ات دوست من اما خوشحالتر میشدم اسمت رو هم مینوشتی..
اهورا
ارسال یک نظر