۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

یاد ایام

یاد کلاس دوم دبیرستان افتادم .طبقه اول ردیف دوم. من و فرهاد پرتافته و دیوان رهی معیری که میبردم و وسط کلاسا براش می خوندم.
این حسای عجیب قریب عاشقانه .اهورا و معشوقی خیالی که مدام از بی وفایی هاش شعر میخوند و اون وقتا گاهی میگفت.گاهی می خندید .گاهی گریه میکرد..اون زمانا رو که یادم می یاد یه دلهره عجیبی تو دلم میافته .این گذار سریع السیر عمر و ما آدما که محبت رو از یاد بردیم ..و ما ها که بالغ شدیم ..بزرگ شدیم ..رسیدیم ..و از فرط رسیدگی داریم له میشیم...خراب می شیم...

مهم نیست ...
چند بیت از اون تک بیتی های قشنگ که من و فرهاد براش به به و چه چه میکردم و مینویسم که یادم نره کی بودم..چی بودم؟

****در چنین عهدی که نزدیکان ز هم دوری کنند .............یاری غم بین که از من یک نفس هم دور نیست********
*********************************

****چرا آتش زنی در خانه ما.................رهی را با نگاهی میتوان سوخت*********
**********************************

آمد بر من نگار خوی کرده ز می

او زا آتش می گرم و من از خنده وی

گفتم گل من لعل لبت کی بوسم

خندید و به عشوه گفت وقت گل نی ..
****************************

نه باک از دشمنان باشد نه بیم از آسمان ما را ......خداوندا نگه دار از بلای دوستان ما را !!!!
*****************************

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

یشسییسشیشسسبسبض2ث

دارم به این فکر می افتم که یواش یواش در اینجا رو هم تخته کنم برم پی کارم..

اهمیتی نداره که در ذهن من چی هست یا نیست..

۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه

fear!!




جالب ترین بخش زیستن اینه که آدما می دونن همدیگرو دوست دارن . با هم راحتن . از هم لذت میبرن . وقتی نباشن دلشون برا هم تنگ میشه . گاهی غمگین می شن و به فکر فرو می رن که آیا از دست دادن این انسان کار درستی بود یا نه ؟

مسخره ترین و جالب ترین بخشش هم همینه . با همه این تفاصیل آدما همدیگرو تنها میذارن چون میدونن که طرفشون ممکنه نتونه اون حسابگری هایی رو که در زندگی داشتن برآورده کنه .

این غم منه . این که آدما حسابگری رو عشق می نامند و وقتی که در حسابگری موفق نمی شند فکر می کنند که در عشق شون شکست خوردن و اسم عاشق ناکام رو خودشون میذارن ..

این که آدما نمی دونن عشق چیه ..غم منه ..این که نمی دونن هیچ عشقی بدون شناخت عشق نیست .. و هیچ معیاری جز از خود گذشتگی نمی تونه شناخت بیاره ..من می ترسم از این دنیای بی عشق .. می ترسم از این که همه عقده های جنسی شون رو عشق می نامند . می ترسم از زیستن با انسانهایی که نمی فهمند .. من می ترسم .. با این تفاوت که این بار این ترس داره روح من رو از هم می پاشونه و مثل دفعات قبل نیست که به من زندگی ببخشه ... این ترس عین دستی که بر سر غریقی می ذاری که بکشیش داره منو فرو میکنه توی دریای درونم ...دارم غرق میشم ..در خودم ..تنهایی ام ..دنیام .. و از اون زیر آب آدم ها رو نه به علت شکست نور بلکه با ماهیت واقعی شون مثل هیولا می بینم ..کاش که میشد تغییر داد این بعد زندگی رو .. ای کاش میشد ...

آبان ها که میشه یاد نیما می افتم .. نیما هم آبا نی ی ..
شاید تازه تر ها هست که فکر می کنم چیز هایی رو که من می کشم دیگران هم تحمل کرده اند ..البته معدودی شاید ..اما وقتی شعر آی آدم ها رو می خونم از خودم ،درونم،و خیلی چیز ها می ترسم . من می ترسم .و ای کاش که نترسم..

...

آی آدمها
آی آدمها که در ساحل نشسته
شاد و خندانیدی
ک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پا می زند دائم
روی این دریای تند و تیره و سنگین
که می دانید.....
آی آدمها
او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد
آی آدمها که روی ساحل در کار تماشایید....

۱۳۸۷ آبان ۱, چهارشنبه

تصمیم!!

حلقه های مداوم پیاپی

تا دورست ..

تصمیم درست صادقانه..

با خود وفادار می مانم آیا؟
یا راه سهل تری انتخاب می کنم؟

۱۳۸۷ مهر ۳۰, سه‌شنبه

دستم را بگیر!






تنها آن که بزرگترین جا را به خود اختصاص نمی دهد

از شادی لبخند بهره میتواند داشت

آن که جای کافی برای دیگران دارد

صمیمانه تر می تواند

با دیگران بخندد
با دیگران بگرید .






چه مدت لازم بوده است
که کلمه عفو
بر زبان جاری شود ؟


تا حرکتی اعتماد انگیز
انجام گیرد؟




بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم .
بیا آغاز کنیم .

فرصت گران را به دشمن خویی
از دست داده ایم .


و کسی نمی داند چقدر فرصت باقیست .
تا جبران گذشته را کنیم ..


دستم را بگیر !!!

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

یوگا در ایران



آدما رو که نگاه میکنم همیشه درونم رو جوری تنظیم میکنم که هرگز راجع به اولین رفتار ها و حرفاشون قضاوتی نداشته باشم . چه خوب چه بد . هیچ وقت آدمی رو در نگاه اول نتونستم رد کنم یا بپذیرم .البته بعضی ها اینقدر منفی اند که میشه با یه ذره توجه انرژی های منفی متصاعد شده توسط اون ها رو جمع کرد و توی همون دقایق اولیه از دستش فرار کرد ولی اهورا عادتاً به زمان اجازه گذار میده تا ببینه که در فراخور این ثانیه ها رفتار یه انسان تا چه حد به اون چیزی که مدعی اثباتش هست نزدیکه.


دقیقا یادم نیست این حرفو از کی شنیدم ولی اثرش خیلی روشنه در ذهنم که عادت ما ایرانی ها غالبا ً اینه که در هنگام نشست و برخاست با همدیگه هرگز از شبا هت هامون نمیگیم و دقیقا از تفاوت هامون شروع میکنیم به سخنرانی کردن !


اما در هر حال در برخوردم با انسان ها همیشه در پی اون بودم که به یه دید همه جانبه یا حداقل نزدیک به همه جانبه درباره رفتار و جزییات خلقی و روانی و روحی اون انسان برسم .هرگز آدم ها رو توی فایل های مشابه هم دسته بندی نکردم بلکه به هر فردی یه فایل جداگانه اختصاص دادم و اون رو طبق عادت های روزانه من و اون جز موقتی ها یا دائمی ها قرار دادم ..اینجا شعر حافظ به مغزم میزنه که میگه:هرگز م نقش تو از لوح دل و جان نرود .


در هر صورت متن اخیر رو به این بابت نوشتم که تعداد انسانهایی که باهاشون برخورد دارم و دارن از کلاس های خودشناسی ،تمرکز،روان درمانی،انرژی درمانی ،یوگا ،تفکر درمانی و به زیستی روحی استفاده میکنن بیشتر میشه .


با دقت اخیر در این افراد به یه نکته مهم رسیدم که در خیلی از اونها و( نه همه اونها ) مشابه بود .

خیلی از اونها تنها یه دغدغه براشون بوجود اومده بود :

توجه به خود !!


اونها طی این کلاسها درسته که به باور توجه به خویشتن درونی خویش رسیده بودن اما عملا بطرز ایرانی گونه ای اون اصالت رفتار محبت آمیز و عاشقانه در محبت به دیگران رو از دست داده بودند . دیگه هیچ میلی به جز خود زیستی و خود ارضایی از آن گونه مغرورانه ای که موجبات تحقیر و بی اعتنایی گونه ی دیگران رو فراهم میکنه نداشتن.


افسوسم تنها از اینه که چرا ما ایرانی ها غالبا ً همه چیز رو نه اون طوری که شایسته فراگیری اون هست می آموزیم ...

این شعر رو به یادم میآره ..




ای کاش آب بودم

گر مي‌شد آن باشي که خود مي‌خواهي.

ــآدمي بودن حسرتا!مشکلي‌ست در مرز ِ ناممکن.

نمي‌بيني؟

ای کاش آب بودم

ــ به خود مي‌گويم

ــنهالي نازک به درختي گَشن رساندن را(ــ تا به زخم ِ تبر بر خاک‌اش افکننددر آتش سوختن را ؟)

يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی‌ جاودانه بخشيدن(ــ از آن پيش‌تر که صليبي‌ش آلوده کنندبه لخته‌لخته‌ی خوني بي‌حاصل؟)

يا به سيراب کردن ِ لب‌تشنه‌ي يرضايت ِ خاطری احساس کردن

(ــ حتا اگرش به زانو نشانده‌اند

در ميداني جوشان از آفتاب و عربده

تا به شمشيری گردن‌اش بزنند؟

حيرت‌ات را بر نمي‌انگيزد

قابيل

ِ برادر ِ خود شدن يا جلاد ِ ديگرانديشان؟

يا درختي باليده‌ناباليده راحتاهيمه‌يي انگاشتن بي‌جان؟)

□مي‌دانم مي‌دانم مي‌دانم

با اين همه کاش ای‌کاش آب مي‌بودم

گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.آه

کاش هنوزبه بي‌خبری قطره‌يي بودم پاک از دَم‌باری به کوه‌پايه‌ یي

در اين اقيانوس

ِ کشاکش ِ

بي‌داد

سرگشته

‌موج ِ بي‌مايه‌يي


۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

سیاه مشق عشق



وقتی ناقوس کلیسای جامع هفت ضربه نواخت،ستاره ای شفاف در آسمان همرنگ گلسرخ تنها بود .

یک کشتی با ضجه ای دلخراش ساحل را وداع گفت . و حس کردم حسرت تمام عشق هایی که می توانستند به سرانجام برسند و نرسیدند
در گلویم بغضی ناگشودنی شد و گره خورد.دیگر طاقت نیاوردم. گوشی تلفن را برداشتم و جان بر لب و خیلی آهسته (از ترس آن که مبادا اشتباه کنم)چهار شماره گرفتم و با سومین زنگ صدای آشنایی را تشخیص دادم . نفس راحتی کشیدم و گفتم :سلام خانوم خانوما.از بابت بد قلقی امروز صبح معذرت می خواهم . او خونسرد جواب داد :بی خیالش . منتظر تلفنت بودم . .هشدار دادم: می خواهم دخترک همان طوری که به دنیا آمده منتظرم باشد . و بدون یک ذره بزک.

خنده ی تو دماغی اش را سر داد . گفت:هر چه تو بفرمایی . اما اینجوری از لذت اینکه تکه تکه ویواش یواش پوست هلو را بکنی محروم می شوی . نمی دانم چرا اما غالب پیرمردها معمولا از این کار کلی کیف میکنند .

گفتم :من می دانم :چون دائم پیرتر می شوند .حرفم را بی چون و چرا پذیرفت و آویزه ی گوش کرد .

گفت :خیلی خب .پس قرارمان امشب سر ساعت ده . قبل از اینکه تنور سرد شود!!



بر گرفته از کتاب ((خاطرات روسپیان سودا زده من )) ((گابریل گارسیا مارکز))


توضیحات خودم:

از سنی حدود 14 سالگی که قدم در اولین کلاس دبیرستان گذاشتم و نفسی در غبغب انداختم که مردی شده ام، در فاصله مابین دبیرستان انقلاب اسلامی! و منزل کتاب فروشی دست دومی را پیدا کردم که همیشه به آن سری میزدم و پس انداز های کم شمار خود را به خرید کتاب هایی که به زعم خود ((بدون سانسور)) می پنداشتم اختصاص می دادم . یادش بخیر . اولین بار بود که با نوشته های گابریل گارسیا مارکز آشنا شدم. نویسنده ای که فکر میکنم بعد از قریب یکدهه هنوز هم نویسنده اول ذهن من است ..صد سال تنهایی که مرا میلیونها سال در خود فرو کرد . گزارش یک قتل .داستانهای کوتاه و .......

تنها خدا می داند که چقدر سبک عریان نوشتن این پیرمرد آمریکای لاتینی را دوست دارم...

از او بیشتر خواهم نوشت ...

هر کدام از دوستان که می خواهد نسخه ی پی دی اف کتاب خاطرات روسپیان سودا زده من را ،برایش ایمیل کنم،پیغام بگذارد. چون این کتاب بعد از اولین چاپ توسط انتشارات نیلوفر در پاییز 86 از بازار جمع آوری شد.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

تولد دوباره وبلاگم..

این که دوباره بلاگر متولد شده رو به فال نیک میگیرم . برای من تقریبا از آخرین پستم قطع شده بود .حس پرنده ای رو داشتم که قفسش رو اونقدر کوچک کردن که حنجره کوچیکش دیگه میلی به آواز خوندن نداشت .من اگه ننویسم می میرم . به همین راحتی .
حتی اگر مخاطبم نداشته باشم احساس میکنم مجرای مغزم با نوشتن روان میشه . بخاراتی که مثل سراب در گرمای کویر مغزمو می پوسانه با نوشتن از بین میره . من میشم یه جوی باریک .یه برکه کوچیک .که با خنکای روحم عطش پاهای خشته ی رهگذری رو می زدایم..
با این همه ای کاش آب بودم
گر آن بودمی که خود خواستمی...