۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

هجوم خالی اطراف..



آبان ها که میشه به نوعی امواج شعری سهراب من رو در خودش میگیره..قلمبه گویی های ناموزون کلام رو به دور می ریزم و ذهنم رو با زلال ترین شعر دنیا یعنی شعر سپهری می شویم . از نظر من ماهیت شناختی شعر سپهری نگاه موزون و تغییرات بنیادین تمام ارزش های نهفته در دنیا ست که کمتر بیینده ای به اون ها توجه میکنه و زیبایی هاشون رو میبینه . در این میان شعر سوره تماشا به علت نقش واضح و بارزی که در زندگی من ایفا کرده و همیشه برام زیبا ترین هدیه لطیف کلمه بوده رو می نویسم . اونایی که من رو می شناسند میدونند که تا چه حد حضور گل های داوودی من رو شاد میکنه..این روزها روز رسیدن داوودی هاست .. داوودی های بنفشی که گاه از خاطر ما ها میرند اما باز هم وقتی که نگاهشون میکنی به زیبایی شون سوگند می خوری و به صداقت بر باد رفته خودت..شاید باور نکنید اما اگر همین چند ماه پیش بود می تونستم ساعت ها و ساعت ها از این شعر بگم. فکرم رو .عشقم رو.تمام مفاهیمی که در وجودم کاشته رو باز کنم ،اما این اواخر گاهی به این جریان سیال درونی اجازه میدم که اهورا رو با خودش ببره بدون این که حتی بخوام فکر مقصد رو بکنم. کم حرف تر شدم .درونی تر . عملی تر ..این بلوغ درونی ،این پوست اندازی سخت ،این عبور ... گاهی این حس رو به من میده که ای کاش هنوز کودک بودم. آرام .زیبا.بی غل و غش . بی هوس .روز هایی که با برف و رنگ غذا کاغذ ابر و باد درست میکردم .روزهایی که ساعت ها سوار دوچرخه قرمز 16 آسمان رو نگاه میکردم و دوچرخه سواری میکردم و بلند بلند شعر میخوندم و اون زانوی همیشه زخم اهورا و شلوار های خاکی و بوی کودکی اش .اون حس های عجیبی که همیشه در خلوت دنج آسمانی ام بین کمد و رختخواب ها دست و پا کرده بودم ..و اون حس صورتی دیوار های اتاقی که پنجره اش به یه درخت مو ،انجیر،آلبالو،خرمالو باز میشد . روز هایی که شب هاش خواب خدا رو میدیدم ..... هر که در حافظه چوب ببیند باغی .....این لبخند کنج لب صورتم رو الان نمی فهمم. ناشی از تاسفه یا شادی!!





به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ،

زيوري نيست به اندام كلنگ .





در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.


و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ،
و به افزايش رنگ .





به طنين گل سرخ ،
پشت پرچين سخن هاي درشت.



و به آنان گفتم :هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.



هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.





آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم

، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟


مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!





سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.





خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.

۱ نظر:

ناشناس گفت...

آخي
در اين حال و هواي بي روح
عشق را در دل من پاشيدي
با كلامي از عشق
با نوايي از نور
مرسي اهو جون خيلي حال داد بازم سر مي زنم.