۱۳۸۷ آذر ۱۰, یکشنبه

go go crazyy

این روزا همه بهم میگن دیوونه .. تعبیر جالبیه ..دوستش دارم ..از عاقلان همیشه سرگردان بدم میاد ..دیوانم ..دیوانگی ام رو دوست دارم ..

hate



این روزا که میره حداقل از تنها چیزی که بهم حس آرامش میده اینه که هرگز تو زندگیم از قماش آدمایی فراوانی که ادعای عشق داشتن و ادعا میکردن که به وحدت وجودش معتقدن نبودم . هرگز عاشق نبودم . هرگز هم کسی عاشق من نبوده . هرگز عشق دو انسان به هم رو قبول نداشتم .از این خیالم راحته که داعیه فرزانگی به ارث رسیده از پدرانم رو در بوی لزج همخوابگی با کسانی که فقط از سر منفعت باهاشون بودم قاطی نکردم . آرام میشم وقتی می بینم که نه ..واقعا نه ..وجداننا و شرافتا نه .. نه من از شماها نیستم ..نبودم ..نخواهم بود ..

تو این روزای سخت دارم چیزایی رو یاد میگیرم ..
اولیش اینه ..
وقتی چیزیو فراموش کنم دیگه هیچوقت مایل به داشتن اطلاعاتی از اون چیز نیستم ..
زمان خوب و بد همه چیز رو روشن میکنه ..
از هیچ چیز در دنیا تعجب نکن چون همه چیز امکان وقوع داره ..

دوست داشتم نفرتم رو فریاد بزنم ..دوست داشتم تو دل باد داد بزنم ..دوست داشتم نفرتم رو داد بزنم... نه ..با شما مرا هرگز پیوندی نبوده است ..نه

۱۳۸۷ آذر ۶, چهارشنبه

i hope sp !

امیدوارم .

به خودم .راهم . هدفی که دارم .

شادم
بی غم تر وگرفتاری ها رو خلاصه میکنم در یک دلتنگی ساده . قوی ام . طوری که هرگز تا حالا اینقدر نبودم . اینقدر چیزای عجیب غریب پیش میاد که دیگه همه چی رو باور می کنم . و عصبانی نیستم . مهربان تر و آروم ترم . و دوستانم رو میبوسم وبغل میکنم . آزادم و احساس خوبی دارم از این آزادی .و به حماقت خیلی آدم ها از ته دل میخندم .رابطه هام تعریف دارن برا خودم . و روزگار میگذرانم ..همین ..همین ..

۱۳۸۷ آذر ۵, سه‌شنبه

خدایا!

خداوندا
من از خود هیچ ندارم . هر آنچه که هست لطف تو بوده و خواهد بود و تا ابد خواهد ماند .
پروردگار من
مرا از شر اوهام و خیالات باطل و شر انسانیان برهان ...که خود این انسانیان مایه شر و اوهام و خیالات کج اند ..

به تو پناه میبرم.

۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه

سلام بر تو ای ..........

گاهی که fail میشی از این خوشحالی که تلاشتو کردی .همین .

مثل همین قضیه آخر . آرومم . چون تلاشمو کردم . مهم نیست کجا ایستادم یا چرا اینجام . مهم اینه که میدونم کجام . همین . فعلا

۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

ای وای من

ای وايِ من، ای وايِ من
زد این دل شیدای من
آتش به سر تا پای من
خاکسترم کردی، چه آوردی، تو ای دل بر سرم
دیگر چه آوازی، چه پروازی، که بی بال و پرم

ای فارغ از حال من، چون یاد آورم رو گرداندنِ تو را
ترسم سوز درد من، آه سرد من
گیرد دامن تو راکردی جفا دیگر مکن
چشم عاشق را تر مکن

ای چشم من، گریان مباش
این‌گونه اشک افشان مباش
حیران و سرگردان مباش

۱۳۸۷ آبان ۱۲, یکشنبه

request

سلام

من میخوام برای وبلاگم توی blogspot یه آهنگ اضافه کنم ولی موفق نشدم آهنگو به کد تبدیل کنم و اضافه کنم . اگه کسی از دوستان میتونه منو راهنمایی کنه لطف کنه و برام کامنت بذاره .

ممنونم

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

هجوم خالی اطراف..



آبان ها که میشه به نوعی امواج شعری سهراب من رو در خودش میگیره..قلمبه گویی های ناموزون کلام رو به دور می ریزم و ذهنم رو با زلال ترین شعر دنیا یعنی شعر سپهری می شویم . از نظر من ماهیت شناختی شعر سپهری نگاه موزون و تغییرات بنیادین تمام ارزش های نهفته در دنیا ست که کمتر بیینده ای به اون ها توجه میکنه و زیبایی هاشون رو میبینه . در این میان شعر سوره تماشا به علت نقش واضح و بارزی که در زندگی من ایفا کرده و همیشه برام زیبا ترین هدیه لطیف کلمه بوده رو می نویسم . اونایی که من رو می شناسند میدونند که تا چه حد حضور گل های داوودی من رو شاد میکنه..این روزها روز رسیدن داوودی هاست .. داوودی های بنفشی که گاه از خاطر ما ها میرند اما باز هم وقتی که نگاهشون میکنی به زیبایی شون سوگند می خوری و به صداقت بر باد رفته خودت..شاید باور نکنید اما اگر همین چند ماه پیش بود می تونستم ساعت ها و ساعت ها از این شعر بگم. فکرم رو .عشقم رو.تمام مفاهیمی که در وجودم کاشته رو باز کنم ،اما این اواخر گاهی به این جریان سیال درونی اجازه میدم که اهورا رو با خودش ببره بدون این که حتی بخوام فکر مقصد رو بکنم. کم حرف تر شدم .درونی تر . عملی تر ..این بلوغ درونی ،این پوست اندازی سخت ،این عبور ... گاهی این حس رو به من میده که ای کاش هنوز کودک بودم. آرام .زیبا.بی غل و غش . بی هوس .روز هایی که با برف و رنگ غذا کاغذ ابر و باد درست میکردم .روزهایی که ساعت ها سوار دوچرخه قرمز 16 آسمان رو نگاه میکردم و دوچرخه سواری میکردم و بلند بلند شعر میخوندم و اون زانوی همیشه زخم اهورا و شلوار های خاکی و بوی کودکی اش .اون حس های عجیبی که همیشه در خلوت دنج آسمانی ام بین کمد و رختخواب ها دست و پا کرده بودم ..و اون حس صورتی دیوار های اتاقی که پنجره اش به یه درخت مو ،انجیر،آلبالو،خرمالو باز میشد . روز هایی که شب هاش خواب خدا رو میدیدم ..... هر که در حافظه چوب ببیند باغی .....این لبخند کنج لب صورتم رو الان نمی فهمم. ناشی از تاسفه یا شادی!!





به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است.

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود.
من به آنان گفتم:آفتابي لب درگاه شماست
که اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد.
و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ،

زيوري نيست به اندام كلنگ .





در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند.
پي گوهر باشيد.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.


و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ،
و به افزايش رنگ .





به طنين گل سرخ ،
پشت پرچين سخن هاي درشت.



و به آنان گفتم :هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.



هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود.





آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدي بوديم.

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم

، گفتم :
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟


مي شنيديم كه بهم مي گفتند:
سحر ميداند،سحر!





سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند.
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد.





خانه هاشان پر داوودي بود،
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.
جيبشان را پر عادت كرديم.
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم.





سكوت آب
مي تواند خشكي باشد
وفرياد عطش؛


سكوت گندم
مي تواند گرسنگي باشد
وغريو پيروزمندانه ی قحط؛

همچنان كه
سكوت آفتاب
ظلمات است

اما سكوت آدمي
فقدان جهان و خداست؛


غريو را تصويركن !!