۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

ارغوان



ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
...
...
.این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال
از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان
پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید
بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه خون بامدادان که
کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من ..

هیچ نظری موجود نیست: