۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

به جا نهاده...


این روزها از هر چه که سنگینم کرده رها می شوم. خودم را سبک میکنم.دارم کودک می شوم.مانند بچه گی ها.با آن موهای فر پر پشت .با آن لب های قرمز .با آن لباس خلبانی یک دست سرمه ای .با آن همه شوق رهایی.رها میشوم . حتی از جسم .از سنگینی بار هستی وار غم و حتی از سبکی شادی .بی اعتنا به حرافی دیگران . بی اعتماد به عشق های با قالب . آرام راه می روم و سر به زیر . گویی که پاهایم بر روی هواست .

با خود میگویم :


به جا نهاده دزد
در پشت سر
ماه را در پنجره ام..

۱ نظر:

ناشناس گفت...

manam yade bachegim oftadam mohaye fr o labaye ghermez