
هر چه که هم سعی کنی از آن فرار کنی ناچاری بپذیری که گاهی به سراغت می آید . گاهی صدایت را می گیراند و گلویت را سنگین می کند .دلگیری را می گویم . گاهی چرک های زخم هایت انباشته می شود و آنوقت است که تو ناچاری خود را به چنگال های این خاکستری دلگیر بسپاری ..گاه حس می کنم چه درد بی تفاوتی می کشد آن پرنده کوچک زخم خورده ای که در چنگال عقاب اسیر است ..چه دردی ..چه درد بی تفاوتی..هیچ حسی ندارد . نه خوشحالی نه غمگین ..نه می خندی نه گریه می کنی . نه دوست میداری نه دوست داشته می شوی .نه با کسی هستی و نه تنهایی ..این شعر به ذهنم می زند ..گاه به سخن گفتن از درد ها نیازی نیست ...سکوت ملال ها از درد ما سخن تواند گفت ..می خواهی راه بروی ..در سرما و سکوت و روشنی نقطه گونه تکه سیگاری که تمام وجودت را در آن می مکی تا لبهایت را متورم کند و آغشته شوی از دودی که از درون سوخته ات بلند می شود.
حس غریبی است این که میگویم ..نمی دانم که می فهمی یا نه..ملتهب است از پوچی .. از عدم وجود ..این که در جهان چیزی از پوچی ملتهب باشد مسخره ترین جمله ای است که تا به حال به ذهنم آمده ..اما این من نیستم که می نویسم بلکه این همان حس بی تفاوت اسارت من در من است که این گونه گاه خود را بروز می دهد ..
طلب غریبانه یاری در جهانی به این شدت خشن بیهوده که هست ،هیچ ..تو را از تمام ان امید ها که در روح خیال پردازانه ات بستی ،باز می دارد ..
کاشکی کاشکی
داوری
داوری
در کار
در کار
می بود...
گاهی که یادی می کنم از قصه مردی که لب نداشت احمد شاملو دلم می خواهد که ترانه وار زمزمه اش کنم و در این بی تفاوتی محض آرام آرام در تاریکی تختخوابم بخوانمش..تخت من خالی است ار آنکه دوستم میدارد..
يه مردی بود حسينقلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خندهی بيلب کي ديده؟
مهتاب ِ بيشب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.
حسينقلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمر
وتا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همهگي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشوندهی ملاپيناسدَم
اش دادن جوون و پير
نصيحتای بينظير:
«ــ حسينقلي غصهخورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نميشه
عيش ِ دومادی نميشه.
خندهی لب پِشک ِ خَره
خندهی دل تاج ِ سره،
خندهی لب خاک و گِله
خندهی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دلسوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!
...
حس غریبی است این که میگویم ..نمی دانم که می فهمی یا نه..ملتهب است از پوچی .. از عدم وجود ..این که در جهان چیزی از پوچی ملتهب باشد مسخره ترین جمله ای است که تا به حال به ذهنم آمده ..اما این من نیستم که می نویسم بلکه این همان حس بی تفاوت اسارت من در من است که این گونه گاه خود را بروز می دهد ..
طلب غریبانه یاری در جهانی به این شدت خشن بیهوده که هست ،هیچ ..تو را از تمام ان امید ها که در روح خیال پردازانه ات بستی ،باز می دارد ..
کاشکی کاشکی
داوری
داوری
در کار
در کار
می بود...
گاهی که یادی می کنم از قصه مردی که لب نداشت احمد شاملو دلم می خواهد که ترانه وار زمزمه اش کنم و در این بی تفاوتی محض آرام آرام در تاریکی تختخوابم بخوانمش..تخت من خالی است ار آنکه دوستم میدارد..
يه مردی بود حسينقلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خندهی بيلب کي ديده؟
مهتاب ِ بيشب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.
حسينقلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمر
وتا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همهگي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشوندهی ملاپيناسدَم
اش دادن جوون و پير
نصيحتای بينظير:
«ــ حسينقلي غصهخورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نميشه
عيش ِ دومادی نميشه.
خندهی لب پِشک ِ خَره
خندهی دل تاج ِ سره،
خندهی لب خاک و گِله
خندهی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دلسوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!
...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر