۱۳۸۷ اسفند ۹, جمعه

در خور مستی ما رطل و خم ساغر نیست...



جای دیوانــــــه چو در شهر نهادند همــــا
من و دل چند گهی خیمه به صحرا زده ایم

زیبایی در سادگی است



همیشه هم نباید سخت گرفت . گاهی لذت در سادگی است.زیبایی در سادگی است . در پیچ واپیچی چیزی جز سردرگمی نمی یابی .گاهی می باید خود را از این همه لباس که پوشیدی برهانی .آخر سنگینت می کند .این همه حجاب.این همه حائل که قائل شده ای بین خودت و دیگران . گاه فکر می کنی که اگر خالی نبودی از عشق خود حجاب خویشتن خویش می شدی اما در گذرگاه تاریک ذهن تو ..تنها تویی که هستی ..بوده ای ..و خواهی بود ..

شاید بقول شاملو ..نوجی بر آب کندی بوده ای ..نه درخت معجزه ای که دخیل بندنت و شرمسار ناتوانی خویش گردی ..و تنها هنرت این بوده باشد که آشیان او باشی ..تختش و تابوتش ..

باز هم این شعر مرا رها نمی کند ..

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز..

۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

..دست به کاری زنم که غصه سر آید


..آری گلم
دلم
این اشک ها
خونبهای عمر رفته من است ...

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

به جا نهاده...


این روزها از هر چه که سنگینم کرده رها می شوم. خودم را سبک میکنم.دارم کودک می شوم.مانند بچه گی ها.با آن موهای فر پر پشت .با آن لب های قرمز .با آن لباس خلبانی یک دست سرمه ای .با آن همه شوق رهایی.رها میشوم . حتی از جسم .از سنگینی بار هستی وار غم و حتی از سبکی شادی .بی اعتنا به حرافی دیگران . بی اعتماد به عشق های با قالب . آرام راه می روم و سر به زیر . گویی که پاهایم بر روی هواست .

با خود میگویم :


به جا نهاده دزد
در پشت سر
ماه را در پنجره ام..

۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه

لب که نباشه خنده نیست



هر چه که هم سعی کنی از آن فرار کنی ناچاری بپذیری که گاهی به سراغت می آید . گاهی صدایت را می گیراند و گلویت را سنگین می کند .دلگیری را می گویم . گاهی چرک های زخم هایت انباشته می شود و آنوقت است که تو ناچاری خود را به چنگال های این خاکستری دلگیر بسپاری ..گاه حس می کنم چه درد بی تفاوتی می کشد آن پرنده کوچک زخم خورده ای که در چنگال عقاب اسیر است ..چه دردی ..چه درد بی تفاوتی..هیچ حسی ندارد . نه خوشحالی نه غمگین ..نه می خندی نه گریه می کنی . نه دوست میداری نه دوست داشته می شوی .نه با کسی هستی و نه تنهایی ..این شعر به ذهنم می زند ..گاه به سخن گفتن از درد ها نیازی نیست ...سکوت ملال ها از درد ما سخن تواند گفت ..می خواهی راه بروی ..در سرما و سکوت و روشنی نقطه گونه تکه سیگاری که تمام وجودت را در آن می مکی تا لبهایت را متورم کند و آغشته شوی از دودی که از درون سوخته ات بلند می شود.
حس غریبی است این که میگویم ..نمی دانم که می فهمی یا نه..ملتهب است از پوچی .. از عدم وجود ..این که در جهان چیزی از پوچی ملتهب باشد مسخره ترین جمله ای است که تا به حال به ذهنم آمده ..اما این من نیستم که می نویسم بلکه این همان حس بی تفاوت اسارت من در من است که این گونه گاه خود را بروز می دهد ..
طلب غریبانه یاری در جهانی به این شدت خشن بیهوده که هست ،هیچ ..تو را از تمام ان امید ها که در روح خیال پردازانه ات بستی ،باز می دارد ..
کاشکی کاشکی
داوری
داوری
در کار
در کار
می بود...
گاهی که یادی می کنم از قصه مردی که لب نداشت احمد شاملو دلم می خواهد که ترانه وار زمزمه اش کنم و در این بی تفاوتی محض آرام آرام در تاریکی تختخوابم بخوانمش..تخت من خالی است ار آنکه دوستم میدارد..
يه مردی بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.

حسين‌قلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمر
وتا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپيناسدَم‌
اش دادن جوون و پير
نصيحتای بي‌نظير:
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمي‌شه
عيش ِ دومادی نمي‌شه.
خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
خنده‌ی دل تاج ِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دل‌سوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!
...

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

حرف


گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

هزار باده ناخورده در رگ تاک است

((پ.ن:همیشه حرف هایی هست که تاب گفتن نمی آرند چرا که گوشی برای شنیدن آنها نیست))

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

نی غلطم در دل ما بوده ای ..


چه زیبا می شد اگرکسی زمانی بیاید که قرار نیست...






پ.ن:(دلا ممنون برای آف)

۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه

ارغوان



ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
...
...
.این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می اید ؟
که زمین هر سال
از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان
پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید
بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان
خوشه خون بامدادان که
کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا بر سر دست بگیر

به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند
ارغوان
بیرق گلگون بهار تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من ..

102

از امروز آموختم که دلیلی نداره من نسبت به تمام آدما اینقدر مهربونم که آخرش باعث میشه خودم این وسط مورد توهین قرار بگیرم . همین . خیلی نمی نویسم . همین .رک و ساده