< < سراب صحنه >>شب مرا پر می کند .گویی تمام نیاز هایم در شب ها جلوه ای نورانی میگیرد .انگار هر سلول مرا که بکاوی نشانی از سکوت شب دارد.شاید نیز این منم که از شب پرم . شاید شب از من .
شاید دید ماست که همه چیز را برایمان معنی میکند .گویی هیچ بد یا خوبی در دنیا وجود ندارد و تنها این نوع نگاه ماست که می تواند معنا دهنده آن پدیده باشد .
زیبایی ها،ارزش های انسانی ،عشق ها ،دوستی ها ،و هر آنچه که نمادی از خدای خوبی هاست جز تصویری دیر باور و فرا ذهن از چیزی که خودمان هم نمی دانیم چیست نیستند ..
شاید تصویر ی آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد .
ساده بگویم ،اگر چیزی مطلق خوب بود هرگز به بدی تبدیل نمی شد . هرگز نفرت نمی آورد .هرگز بار پر معنی رنج را نمی زایید . شاید هم قرعه فال به نام من دیوانه افتاده است .
اینجا نیستم که در این ساعت شب چیز های بی ربطی که مدام ذهن مرا چنگ می زند بگویم . آمده بودم که از شب و امتداد احساس م بگویم . هر چه پایم به فلسفه باز می شود انگار نفسم را می گیرند .به خود می گویم .زاده شده ای که زندگی کنی .در همین زمین خشک .سعی می کنم که باور کنم !!
آخرین روزهای پر خاطره دوران دانشجویی ام را می نویسم .شب بیداری ها و دلهره ها . و رنج شگرف تنهایی عریان ...
عصر پنج شنبه اتوبوس اراک که حرکت کرد پر بودم از هر آنچه که یک آدم معمولی را می تواند کلافه کند . سعی داشتم که خودم را لو ندهم .مبادا بیازارم .در اتوبوس خودم را به خواندن کتابی مشغول کرده ام .
وقتی که مطمئن شدم چند صندلی خالی آن عقب تر ها هست بی مهابا کیفم را به زیر شانه زدم . روی دو صندلی آخر تکیه دادم . صورتم را به شیشه چسباندم . خنکای هوای دم دم عصر که شیشه را خنک کرده بود صورتم را آرام کرد .داغ کرده بودم و شیشه هم صورتم را خنک کرد هم درونم را .نگاهم را به کشتزار های سبز اردیبهشت برد . سبزی بیرون و سرخی دشت های شقایق مرا تا آن دور دست ها با پاهای برهنه می برد .کودکی بودم .اسیر زیبایی یک باد بادک . یا تلخ مزگی طعم گس یک خرمالوی نارس . علفزار بود و من و حرکت آرامم میکرد .
خسته به اراک رسیدم .این روز ها با اتفاقات خاص زندگی احساس نیاز به یک مسافرت آرام می کنم . با اتفاقات چهارشنبه و همین روزها به اراک رفته بودم که امتحان ارشد بدهم .
دوستانی که به خانه شان رفتم را نمی شناختم . نمی دانستم چند نفرند . وقتی که وارد شدم فهمیدم 13 نفر در یک اتاق کوچکی که به اندازه قلب ساده و مهربان تمامی آنها که نمی شناختم وسیع بود . تازه می فهمیدم چه چیزهایی را اصلا تجربه نکرده ام .و می فهمیدم که دنیا آنقدر تجربه دارد که برای ما انسان ها تا دم مرگ درس است . ساده بود ند .هیچ دیگر هم نبودند .احساس خوبی بود برایم . فکر که کردم دیدم از تفکر و ملحقات آن برای هر چه که اسم بلوغ می دهد بیزارم . تازه فهمیدم هر چه که در زندگی تنها مانده ام .(نه از این خاطر که دوستانم را از دست داده ام بلکه شاید از ابتدا هم دوستی نداشته بودم) به این خاطر است که دنبال انسان های اهل فکر گشته ام .
شاید این یک روز طلایی به من آموخت که تفکر فقط قالی است که فردی برای تفاوت قایل شدن بین خود و دیگران آن را در بوق و کرنا اعلام میدارد . !!
تازه فهمیده ام که کان سوخته را جان شد و آواز نیامد یعنی چه ؟
بگذریم . راه برگشت صندلی ام پشت راننده بود . قطرات باران که بر شیشه می خوردند را بی حائل حس میکردم. نوستالوژی ترکیبی از آرامش و نگاه موزون در دل شب . جاده را میکاویدم و گوش می دادم ....
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود ....
چون تو در کس منگری کس با تو همدم کی شود ...
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای ...
این چنین طراری ات با من مسلم کی شود؟
آرام آرام می پذیرم که گاه می باید خاموش ماند و با لبخندی بی معنی نظاره گر بود هر آنچه را که نمی فهمی و حتی گاه از فهم نا فهمی خود میلرزی بر خود و می ترسی و ته دلت را خالی می یابی .....
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود..
آرام می گیرم .در لالایی آغوش ذهن خود . نوازش میکنم .میخندم . نمی فهمم . علف های هرز نا آگاهی را در خود میرویانم ...کهنسالی دست نخورده روح را می پالایم . میرو م زیر آبشار سراب صحنه . با قطراتش یکی می شوم. زخم ها را می شویم . مرهم می گذارم .می بندم . مراقب خود هستم .خود را می پایم . آرام گام بر میدارم . نگاه شان میکنم . فقط لبخندی میزنم و رد می شوم ..نگاه شان میکنم . میگویم که نه ..همان بهتر که اهورا دنیای خودش را دارد ...
موسیقی می زند ...بند بند وجودم میلرزد ..ضربان قلب احساس را در گرفتگی ته گلویم خفه میکنم .شب می شوم .عبای ابریشم نازک سیاه رنگ را بر گسترده ی روح می کشم .میگذارم که بخسبد .گویی از چنگ رویین تنان آمده . گویی خسته است .آرام می شوم .میخندم.پر شور..موسیقی می زند ..
ای که نصیحتم کنی وز پی او دگر مرو
در نظر سبکتکین عیب ایاز میکنی ...
پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم
قبله ی اهل دل منم سهو نماز میکنی ....
چشم باز میکنم . تاکسی ها منتظرند که مسافران ترمینال شهید کاویانی کرمانشاه را برسانند...
ذهن من با آرامش سراب صحنه به خواب می رود....

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر