۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانديم



دوستي مي گفت :

انسانها از دور دوست داشتني تر ند ..

و نزديكي به انسانهاي اين دور و زمان تنها ارمغانش رنج است .

فكر كه كردم ديدم خوب مي گفت..

در يقه هاي پير هنم فرو مي روم ..
عميق تر
نگاه ام را به زمين ميدوزم
تلخ تر
راه مي روم




مي زند در ذهنم ..


شعر حافظ ..


روحم را مي شويد ...

بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فرو بسته ءما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوى دار كه از بهر خدا بگشايند

به صفاى دل رندان صبوحى زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
كه در خانه ء تزوير و ريا بگشايند
گيسوى چنگ ببريد به مرگ مى ناب
تا همه مغبچگان زلف دو تا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز برخوانيد
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند

حافظ اين خرقه كه دارى تو ببينى فردا
كه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

استوار تر
ميخندم
غمگينانه تر
تجربه مي كنم
خود را
مي شكافم
درنده خو تر ...

هیچ نظری موجود نیست: