۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
حکم
می شنیدم که کسی می گفت .
زندگی با من حکم بازی کرد .
وقتی که در عنفوان جوانی بودم همیشه حکم گشنیز بودو من با این که تمام دستم پر از آس و بی بی و بابا ی دل بود همواره در حکم لازم زندگی به کمترین خاج آن می باختم .
وقتی به میانسالی رسیدم تازه فهمیدم که باید در پی حکم خاج باشم .
نگاه که کردم دیدم پیر شده ام و هنوز پا گیر بی بی و بابای دل بودم .....
خنده ام گرفته بود .برایم جالب بود و شاید ملموس . هرگز دنبال خاج نبوده ام ......
ذهنم می زند ...
آسمان تخته و انجم بودش مهره نرد
کعبتینش مه و خورشید و فلک استاد است
با چنین تخته و آن مهره و این کهنه حریف
فکر بردن بودت عقل تو بی بنیاد است
شرط در آمد کار است نه دانستن کار
تاس اگر نیک نشیند همه کس نراد است
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر