۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

روزهاي ترانه و اندوه



روز هايي را پشت سر ميگذارم كه هرگز روزهايي پيش از اين فكرش را هم نكرده بودم .

بهاري سنگين از پس زمستاني تلخ ....


روزهايي كه نمي دانم از كه گله كنم ؟ از دوستاني كه تركم گفته اند يا از خود كه شايد اين ايراد بزرگ را بر خود بگمارم كه


آغاز جدا سري شايد از ديگران نبود ..


تنها خود را ميپايم .آرام گام بر ميدارم .زمين را نفس ميكشم .ريه هايم را پر از اكسيژن لذت مي كنم . اما هوا سر خوش نيست .هوا يار نيست.يار يار نيست .يار راست نيست . هوا راست نيست .


لذتي فريبانه كه عمري در پي استمرار دروغين آن اين تن خسته را از وادي اين جسم به جسمي ديگر،به آغوشي بسنده تر ،به روحي فريبنده تر ،به طلايي پر عيار تر ،برده ام ..


خود را كشيده ام ..روحم را اين وادي به پرتگاهي ديگر .. تكه تكه ذره ذره قطعه قطعه خود را پاره كرده ام و دوخته ام ...


و اين روزها ارمغانش تنهايي عميق فريب ناكي است كه از لزجت آن خونم به ديواره رگ قلبي پر تپش چسبيده است ...


نميدانم ...


شعر سعدي مي زند در من و در ذهنم :


دوش اي پسر مي خورده اي چشمت گواهي ميدهد .

باري حريفي جو كه او مستور دارد راز را ........


رازهاي دروني كه با صدق دل و گرماي صفا بخش قلبم روانه ديوانه خانه چشمم كرده ام ،يكايك از فراز چشمتنم ميگريزد ..


چه آسان دل مي بندم ،،و چه آسان مي كنندم....


از كه گله كنم ؟از خود ؟

روزگارا خوشه ميبردي ز ما خرمن چرا

گل يكي ده اينچنين يكباره ام گلشن چرا
كهنه فانوسي اگرخاموش مي شد غم نبود
آن اهورا آتش تازنده اهريمن چرا


هر تكرار تجربه روايت گناهي است...

گناهي سخت لذت ناك......


تنها بمان ..تنها برو ..تنها بيا ...فكر كن ..شكوفه هاي شادي درون تو ميرويند ...خود را به دست خواب بسپار و در خوابي سخت عميق و سخت فرساينده تنها زمان را به نظاره بشين كه تمام واقعيت هاي تلخ اطرافت را از نگاه پرسشگرانه و چرا خواه وجودت را با خود ميشويد و ميبرد در حوضچه ي ياد مان هاي تلخ هر روز و هر شب انسانهاي سخت خت سخت ...


تنها بشين و نظاره كن كه دوره ،دوره نامردي هاست ،دوره خود خواهي است ،دوره هر چه كه بنامي هست ....


جز گذشت ها ،جز آن چه كه تو و تو را وا داشته است كه اينچنين صدايي مظطرب و اندوهناك از پشت تلفن داشته باشي ،كه صداي دو رگه سخت تلخ شراب گونه ات مورد تخطئه ي نامرمان قرار بگيرد ...


اين صدايي است كه در دروازه هاي گوشت تمام رگ و روح و پيوند و رباط و بطن را ميلرزاند ...

و مرا و ترا آبستن داغ لذتي سرشار از هر آنچه كه نديده بوديم و نخواسته بوديم و تا آن زمان نشنيده بوديم ميكرد ...


افسوس كه براي آن زمستان ها كه گذشت ديگر نامي نيست ....


ديگر نامي نيست ....

هیچ نظری موجود نیست: