
تو را سفید میکشم،
مانند برف،
تاهنگامه آمدنت،
نم وجودت،
کاغذ سفید چشمانم
را بارانی کند..
9:43 شنبه 21-10-87
هان ای عقاب عشق! از اوج قله های مه آلود دور دست.. پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من... آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد!
۱ نظر:
"تو را سیاه می کشم
مانند شب
تا هنگامه آمدنت
سیاهیه وجودت
کاغد سفید چشمانم را
تیره و تار می کند"
سلام و علیکم و رحمت الله و برکاته!!!
احوال آقای اهورا؟ به خود می بالیم که با وبلاگ شما آشنا شدیم. بسی مایه مباهاتمان است.
البته اینجانب در ضد حال زدن در بین دوستان وبلاگ نویس زبانزد خاص و عام می باشم.حالا اشکال نداره شما خودتونو اذیت نکنید کم کم بهنظرات کوبندم عادت می کنید.
به نظر اینجانب این آقا یا خانم " تو " را نباید سفید دید. سفید دیدن همیشه خوب نیست!!
یهو به خودت میای می بینی کلات پس معرکست. طرف زمانتو؛دارو ندارتو واز همه مهمتر احساستو تاراج کرده رفته!!!
منطقی باش نه احساسی!!!
البته من بر عکس شعر بالا نه سیاه می بینم نه سفید!! ترجیح میدم اول عینکمو بردارم بعد در مورد سیاه یا سفید بودنش نظر بدم
شاد باشید
بای
ارسال یک نظر