۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

جان جانان..

سلام
ممنون از گیلدا بابت کامنت .
اما گفتن چند چیز بد نیست ..ساده مینویسم . آینده رو نمی شناسم . حرف های از جنس زمان را نشنفته ام . گذشته سایه های خشم خود را گسترانیده . اما من رها هستم . در حال زنده ام . و می دانم اگه در جایی که ایستاده ام خودم بودم و خودم هستم تنها از لطف آن بوده که هرگز کسی را پلکان صعود به استغنای درون نکرده ام ..هرگز با سخنان وجدآور عاطفی و احساسی روح کسی را در اختیار نگرفته ام .دید من به زندگی بالا رفتن از دوش کسی نبوده . ادعایی ندارم که کیستم که بودم کجا می روم . نه .می گویند تو خاصی .اما نبودم . نیستم .دلم نمیخواهد باشم . دلم میخواهد که بی تفکر نباشم .دلم می خواهد که بی معنا نباشم .جسارت روندگی دارم . و همین رویش بوده که نگذاشته است اسیر دستان خاک باشم . سیب معنا را در زیر درخت احساس بوییده ام . گاه درختی را در آغوش کشیده ام که تمامی بوی خوشایند میوه هایش را در عمق وجودم به نطفه گذاشته است .این شعر درونم میزند..پیشه ام نقاشی است ..خرده هوشی دارم ..سر سوزن ذوقی..گاه گاهی قفسی ساخته ام از رنگ ..میفروشم به شما ..که به آواز شقایق که در آن زندانی است ...دل تنهایی تان تازه شود ..
بر خلاف تو من اعتقاد ندارم که بالا رفتن انسانی از طریق پانهادن بر دوش دیگری است ..اعتقاد من بر این بوده که دستی پنهانی از نهانخانه ی غیب که نامحرمان نمی بییند به سوی آدمی دراز است که تنها اگر کمی توجه کنیم این جاذبه مخفی که دلم نمیخواهد کوچکش کنم و برایش اسم بگذارم و مذهب یا دین یا عرفان یا هر چه که دیگر دانی بخوانمش،،مرا در خود و در جاذبه اش ربوده است و روحم را در میدان بزرگ مغناطیسی او اسیر می بینم .

این عشق ..این ذات عاشق..این معنی گرایی سترگ..این پهنای دوستی ..این محبت ..این لحظه ..این معجزه ..این انسان ..این ها مجموعه هایی است که خدا و خود آ نامیده ام ..
ساده ام ..ساده تر از برگی که در صدای جویی روان بالا و پایین می برد ..

تنها چیزی که آرام ام میکند ..این جمله است ..
ای عبور ظریف ،بال را معنی کن ..تا پر هوش از من از حسادت بسوزد...

هیچ نظری موجود نیست: