۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه

برای آن زمستان ها



امروز شعر زیبای احمد شاملو از اول صبح تمام ذهنم را مشغول کرده بود ..زمستان امسال فقط تنها اسمش زمستان بود ..روزهای آفتابی و بی برف و باران آسمان پر دود تهران انسان را یاد بهار ها می اندازد ..درختانی که می بینی از شدت این تغییرات نا همگون شکوفه دادند و اگر سرما مجالشان می داد تا کنون به بار هم می نشتند..این درختان را که می بینم یاد خودم می افتم ..به فکر می روم و میبینم چقدر با درخت تشابهات تکاملی دارم ..تنها چیزی را که از خودم و درخت بیزارم کرده است،، این ریشه داری سخت ..این وفای ساکت..این تحمل بار هستی گونه هر چه که آزارم می دهد ..همه این ها است ..می خواهم رها باشم ..از این که مرا از ساقه میبرند بی زارم ..دوست دارم ریشه کن شوم..دوست دارم ریشه هایم را به دست نوازش باد بسپارم ..دوست دارم سبک شوم و رقصان رقصان همسفر نسیم در شهر های دور ..دوست دارم بروم.. به کجا؟؟ نمی دانم..


2-نکته ای که مرا به عنوان یک فرد بی احساس با صورتی آرام و درونی پرآشوب جلوه میدهد این است که آنقدر بر روی انسان ها حساب نکرده ام که هنگامی که متوجه شوم آنان تنها لاف زده اند خیلی ناراحت شوم ..

این روزها همه لاف می زنند .شما چطور؟

3-یادم رفت شعر امروزصبح را بگویم ..


سين هفتم، سيبِ سرخی ست .. حسرتا، که مرا نصيب از اين سفره ی سنت .. سروری نيست .. چراغی مردافکن در جام هواست .. شگفتا، که مرا بدين مستی شوری نيست .. سبوی سبزه پوش در قابِ پنجره .. آه، .. چنان دورم که گويی جز نقش بی جانی نيست .. و کلامی مهربان در نخستين ديدار بامدادی .. فغان، .. که در پس پاسخ و لبخند .. دل خندانی نيست .. بهاری ديگر آمده است باری .. اما برای آن زمستان ها که گذشت .. نامی نيست .. نامی نيست ..........................<<احمد شاملو>>

هیچ نظری موجود نیست: